دندانهایم را روی هم فشار میدهم، دستم را مشت میکنم. سرور بزرگ هراسان عقب میکشد و تمام نیروها را فرامیخواند: «زود باشین متوقفش کنین.»
دستم را که گویی توسط هزاران زنجیر اسیر شده، بالا میآورم و مشتم را باز میکنم. انگار دکمهٔ انفجار را فشار دادهام. همزمان سرِ تمام کرومها منفجر میشود و بدن بیجانشان روی زمین آرام میگیرند. سرور بزرگ وحشتزده روی زمین دستوپا میزند و سعی میکند با خزیدن از من فاصله بگیرد. «میخوای چیکار کنی؟»
دستم در تمنای خفه کردنش، پاهایم را وادار میکنند طلسم را بشکنم.
سید محمد جواد