۴٫۰
(۷۷)
جوانتر که بود فکر میکرد چهلوپنج سالگی هرگز فرا نمیرسد. فکر میکرد چهلوپنج سالگی یک دنیای دیگر خواهد بود. اما آن هم بهسرعت از راه رسید و اصلاً هم آن چیزی نبود که فکر میکرد.
کتاب جو 📖🌱
مرگ یک جدایی تروتمیز است. هیچ محدودهٔ خاکستریای وجود ندارد. ابهامی وجود ندارد. بهنوعی مانند یک بوم سفید است
fatemeh zrn
تنها کاری که کرده بود، مراقبت از افرادی بود که دوستشان داشت، تلاش برای کمک به آدمها، و تلاش برای یک آدم خوب بودن.
یکتا
از اولین لحظهای که با هم دوست شدند، تمام چیزی که میخواست، این بود که والتر را خوشحال کند، همان آدمی باشد که والتر فکر میکرد هست، و رویای برآوردهشدهٔ والتر باشد.
گل سرخ
مردم چهشان شده؟ جدی میگویم. بعضی از آدمهای لعنتی چرا اینجورند؟»
AS4438
گرچه وحشتناک بهنظر میرسد اما مرگْ یک جدایی تروتمیز است. هیچ محدودهٔ خاکستریای وجود ندارد. ابهامی وجود ندارد. بهنوعی مانند یک بوم سفید است...»
AS4438
میتوانستم هر لحظه همهچیز را تمام کنم، اما گذاشتم جوسی مرا کنترل کند. همهاش تقصیر خودم بود. همهاش
یکتا
تازه الان میفهمم چهقدر اشتباه میکردم. که خودم را از دست یک شخص کنترلگر به دست یکی دیگر داده بودم.»
گل سرخ
همهاش همین بود. یک حواسپرتی. وقتی بهش بله گفتم، پا روی غریزه و عقلم گذاشتم و گمانم عمداً اینکار را کردم چون مدتهای طولانی بود که هوش و غریزه درونیام را دنبال کرده و تصمیمهای درست گرفته بودم و انگار بخشی از وجودم میخواست ببیند اگر این دو را نادیده بگیرم چه میشود. ببینم آیا جسور و بیباک هستم.
یکتا
جوانتر که بود فکر میکرد چهلوپنج سالگی هرگز فرا نمیرسد. فکر میکرد چهلوپنج سالگی یک دنیای دیگر خواهد بود. اما آن هم بهسرعت از راه رسید و اصلاً هم آن چیزی نبود که فکر میکرد.
شیوا
وقتی کودک بودم زندگیام را دو دستی تقدیم والتر کردم و هرگز به خودم این فرصت را ندادم که دریابم واقعا چه کسی هستم.»
گل سرخ
مرگ یک جدایی تروتمیز است
Hossein Heydari
هنوز نمیدانم عشق چیست. و مردم یکجوری تمام مدت در موردش حرف میزنند، انگار یک چیز واقعی است که میتوانی آن را لمس کنی، یا انگار وقتی از عشق حرف میزنیم، از چیزی یکسان برای همه حرف می زنیم. اما اینطور نیست، هست؟ عشق یک چیز واقعی نیست. هیچ چیز نیست.
*نسترن*
از قرار سوم این نکات مثبت و منفی را فهرستوار نوشته بود تا بهتر بتواند تصمیم بگیرد که آیا به رابطهشان ادامه بدهد یا خیر. رفتارش در این دو آخرهفتهٔ گذشته، وزن عجیبی به ستون بدیها داده بود، که این خیلی بد بود، چون ستون خوبیها همینطوری هم سبک بود. مثلاً اینکه خوب میرقصید، شاید در قرار دوم مهم میبود اما در پانزدهمین سال ازدواج و با دو بچه، دو شغل و آیندهای برای نگرانی، نه
ابرا خانوم
«نوع متفاوتی از عشق است، اما بله، همانقدرعاشقشم.»
«هیچوقت فکر نمیکنی اگر نیتن نبود زندگی بهتری داشتی؟»
«نه. نه، چنین فکری نمیکنم.»
«و بااینحال اسم خودت را فمینیست میگذاری؟»
«بله میگذارم. و فمینیست هستم. تو میتوانی متأهل و خوشبخت و فمینیست باشی.»
«من فکر نمیکنم. من فکر میکنم فقط وقتی مجردی میتوانی فمینیست باشی.»
کاربر ۳۵۱۵۹۸۰
فرزندانِ افرادِ خودشیفته نمیتوانند بدون آسیب و بیمشکلْ راه خود را در این دنیا باز کنند.
کاربر ۸۹۵۴۱۶۹
اما یکجورهایی نکته هم همین است. که مردمی که کسلکننده بنظر میرسند میتوانند داستانهای جالبی برای گفتن داشته باشند. فقط باید به شیوهای این داستانها را از زبانشان بیرون کشید.»
ابرا خانوم
الیکس که بود؟ چرا بود؟ چهکار کرده بود؟ چهکار باید میکرد؟ آیا مادر خوبی بود؟ زن خوبی بود؟ آیا شایستگی چیزهایی را که صاحبش بود داشت؟ آیا سطحی بود؟ وجودش بیاهمیت بود؟ آیا میخواست با اهمیت باشد؟ فمینیست بود؟ یا فقط یک زن بود؟ چه کار بیشتری میتوانست برای جوسی انجام دهد؟ و برای زنان مانند او؟ برای ازدواج خودش چه کاری میتوانست انجام دهد؟
کاربر ۳۵۱۵۹۸۰
«اگر میشد به سیزدهسالگیات برگردی، درست پیش از آشنایی با والتر، به جوسی سیزده ساله چه میگفتی؟»
Hossein Heydari
حزنی خورنده و شدیداً دردناک که در بیشتر عمر تجربه کرده بر وجودش چنگ میاندازد. پیشازاین، هرگز بهطور دقیق چیزی نیافته که بتواند این اندوه شدید را به آن نسبت دهد؛ هیچوقت هم پی نبرده بود معنای آن چیست. اما حالا و دراینلحظه میفهمد یعنی چه.
به این معنا بود که اشتباه کرده است. همه چیز و بهمعنای واقعی کلمه همه چیزش اشتباه بوده و دیگر وقتی برای تصحیح این اشتباه باقی نمانده است.
Chista

