جملات زیبا از متن کتاب خاکستر گنجشک ها | طاقچه
تصویر جلد کتاب خاکستر گنجشک هاsubscriptionAvailable

کتاب خاکستر گنجشک ها

نوع کتاب
۴.۱ امتیاز(از ۲۷ رأی)
پدیدآورندگان: 
حامد عسکری
انتشارات: 
نشر معارف

اشتراک بی‌نهایت چیست؟

٪۳۰ تخفیف اولین خرید کتاب با کد OFF30ic-copy
فجر
۱۸
دخترانه و مظلوم گفت: «همه‌چی رو به خدا می‌گم.»
فجر
۱۴
آرام گفت: «آقا، ما بچه‌های غزه بزرگ نمی‌شیم. ما بچه‌های غزه آرزومون اینه که بزرگ شیم، ولی... شهید می‌شیم.»
فجر
۶
من این صفحات را نوشتم که اگر فردای قیامت با بچه‌های پرپر غزه چشم‌درچشم شدم، رویم بشود به چشم‌هایشان زل بزنم و بگویم من شما را نوشتم، شما را داد زدم و... شما را دوست داشتم. خدایا، به حق خون به‌ناحق‌ریختهٔ بچه‌های فلسطینی، آن‌قدر به من عمر بده که آزادی فلسطین را ببینم و دو رکعت نماز در مسجدالاقصی بخوانم و بعدش اگر مُردم هم مُردم. خدایا، تو می‌دانی از تمام وجودم می‌گویم من عاشق فلسطین مظلومم.
star
۶
خبرنگار پرسید: «بزرگ شدی، می‌خوای چی‌کاره شی.» دخترک جواب داد: «شهردار غزه.» - چرا شهردار؟! - من اسم همهٔ هم‌کلاسی‌هام و بچه‌محل‌هام و بچه‌هایی رو که می‌شناختم و شهید شدن، توی یه دفتر نوشته‌م. دوست دارم بزرگ شم و توی غزه اون‌قدر خیابون و کوچه و بزرگراه و مدرسه بسازم که به هر بچه حداقل یه کوچه برسه.
فجر
۵
ننه‌زبیده قصهٔ کلید را گفته بود و نشانی‌اش را و سپرده بود که کلید گم نشود. گفته بود ما به خانه‌مان برمی‌گردیم و قشنگ نیست آدم کلید خانه‌اش را گم کند.
rais_fatemeh
۵
با اشک گفت: «به اهالی غزه گفته‌ن برید بیمارستان، می‌خوایم یه جاهایی رو بزنیم. مردم که رفته‌ن توی بیمارستان، بیمارستان‌و زده‌ن. تا الآن ششصد و پنجاه نفر...»
MaaM
۵
چه بازی‌ای رو خیلی خوب بلدی؟ - قایم موشک. موشک‌ها می‌آن، ما قایم می‌شیم. قایم... موشک... قایم... موشک. ما بعضی وقت‌ها اون‌قدر خوب قایم می‌شیم که هیچ امدادگری نمی‌تونه پیدامون کنه.
star
۴
- چند سالته؟ - نه سال. - مدرسه می‌ری؟ - می‌رفتم. تعطیل شد. - چه بازی‌ای رو خیلی خوب بلدی؟ - قایم موشک. موشک‌ها می‌آن، ما قایم می‌شیم. قایم... موشک... قایم... موشک. ما بعضی وقت‌ها اون‌قدر خوب قایم می‌شیم که هیچ امدادگری نمی‌تونه پیدامون کنه.
Aeenpour
۴
دلم می‌گوید موسی از محمد شرمسار است که قوم جعلی‌اش دارند با قوم محمد آن می‌کنند که می‌بینیم و می‌شنویم. موسی از محمد که چه عرض کنم، انسان از انسانیت شرمسار است، چه رسد به آن وجودهای مبارک و آسمانی!
f_gh
۴
به مادرش گفت: «ما که شهید می‌شیم، کجا می‌ریم؟» مادرش گفت: «بهشت.» با نفس‌هایی بریده پرسید: «اونجا نون هم هست؟» مادر دستی به ابروهای دخترک کشید: «هست دخترم. همه‌چی هست. نون هم هست.» بی‌نفس گفت: «من می‌خوابم. بهشت که رفتم، بیدارم کن.»
فائزه بوالحسنی
۳
می‌گویند به‌وقت مرگ همهٔ زندگی آدمی از پیش چشم‌هایش رد می‌شود. هشت‌سالگیِ یک پسربچه آن‌قدر خاطرات چرب و چاقی ندارد که بتواند همه را مرور کند و مردنش طول بکشد. همهٔ این چیزها با خون از تنش جرعه‌جرعه خالی می‌شد. بچه‌ها زود می‌میرند. بچه‌ها یواش می‌میرند.
فاطمه امیری
۳
پدرم معلم بود و همهٔ محل می‌شناختندش و همین تابلو بس بود که من لباس قشنگ‌هایم را بپوشم و مثل دیپلماتی بر پله‌های کرملین، با اقتدار و محکم بالا بروم و هرچه دوست دارم، کتاب‌ها را ورق بزنم و بعد چندتایی انتخاب کنم و اسمشان را روی کاغذی بنویسم و ببرم پیش صندوق‌دار نمایشگاه و بگویم من حامدم، پسر حبیب. بگویم پدرم غروب می‌آید حساب می‌کند و او بگوید اشکالی ندارد و من دو کیسهٔ بزرگ کتاب را با خودم خِرکش کنم تا خانه و به‌شکم بیفتم جلوی کولر و از ترکیب بوی کولر و کاغذ کتاب‌های نو کیفور شوم.
mohammad
۳
«عجیب است سرنوشت انگورها خوشه‌ای جام شرابی می‌شود بر میز حاکمان غافل جهان و خوشه‌ای دیگر سرکه سوزی مضاعف بر زخم ما فلسطینی‌ها...»
الیزابت بدون دارسی
۳
معلم سر کلاس علوم داشت از مسمومیت‌ها می‌گفت و رسید به این‌که: «یکی از مسمومیت‌های خطرناک، مسمومیت با سُربه. مقدار سرب اگه بیشتر از حد استاندارد باشه، منجر به مسمومیت شدید توی بدن ما می‌شه و ممکنه کر و کور شیم یا حتی بمیریم. بدن ما به سرب خیلی حساسیت داره.» لیلا دست بلند کرد و گفت: «خانم، اجازه، چه چیزهایی از سرب ساخته می‌شه که مراقب باشیم و بهشون نزدیک نشیم یا دست نزنیم؟» - سرب کابرد زیادی داره. مثلاً توی باتری‌سازی یا جلیقه‌های ضد اشعهٔ ایکس خیلی کاربرد داره. معمولاً سرب‌و با فلزهای دیگه مخلوط می‌کنن و به یه ترکیب جدید می‌رسن. ناصر گفت: «خانم، گلوله هم از سربه.» - بله بچه‌ها، گلوله هم از سرب درست شده. لیلی گفت: «خانم، اجازه، برادر ما هشت تا گلوله توی بدنش بود. یعنی ممکنه بر اثر مسمومیت کشته شده باشه؟»
MaaM
۲
امروز که دارم این مقدمه را می‌نویسم، روز بیست‌ودوم جنگ است. غزه دریای خون است، ولی الآن که این کتاب را به‌دست گرفته‌اید، ممکن است کشوری به نام اسرائیل وجود نداشته باشد. راستش ما تا زنده بودیم، کشور نمی‌دانستیمش، ولی در زمان و جهان شما نمی‌دانم. ما همهٔ زورمان را زدیم و هرجور می‌توانستیم، از فلسطین حمایت کردیم. شاید شما یادتان نیاید، ولی ما حتی روز قدس هم داشتیم و آخرین جمعهٔ ماه رمضان را با زبان روزه بیرون می‌آمدیم و در گرما و سرما مرگ بر اسرائیل می‌گفتیم.
star
۲
شما هرچی دارین زنده از آمار شهدا و مجروحین می‌گین، هیشکی حواسش نیست. من دو هفته‌س افتاده‌م توی خرابه‌ها و از سگ و گربه‌های غزه فیلم می‌گیرم که بفرستم برای انجمن‌های حامی حیوانات. شاید به این بهونه لنز دوربین‌هاشون این‌سمتی بچرخه.
star
۲
احمدجان، چند سالته؟ - هفت سال. - بزرگ شدی، دوست داری چی‌کاره بشی؟ پسر مکثی کرد و نگاهش را از خبرنگار دزدید و آرام گفت: «آقا، ما بچه‌های غزه بزرگ نمی‌شیم. ما بچه‌های غزه آرزومون اینه که بزرگ شیم، ولی... شهید می‌شیم.»
کاربر ۷۳۰۲۳۶۵
۲
هر روز یک قوطی کنسرو خالی می‌آورد و به من می‌گفت آب می‌خواهم. آب را از من می‌گرفت و می‌برد به محوطهٔ چمن بیمارستان و می‌ریخت روی زمین. چند روزی حواسم را جمع او کرده بودم. آن روز هم ظرف آب را گرفت و برد. وقتی برگشت، پرسیدم: «چی‌کار کردی؟» مردد گفت: «مادربزرگم می‌گفت غزه خاک حاصل‌خیزی داره. اون روز که سلیمه رو آوردن، منم بودم. با هم اومدیم. حواسم بود که کفشش از روی برانکارد افتاد. یه تیکه از پاش هم توی کفش جا مونده بود. کفش سلیمه رو کاشتم و هر روز آبش می‌دم که سلیمه دوباره سبز شه. مادربزرگ‌ها دروغ نمی‌گن. سلیمه سبز می‌شه.»
کاربر ۷۳۰۲۳۶۵
۲
ماسک را پایین بیاورد. حس کردم می‌خواهد چیزی بگوید. نفسش خس‌خس می‌کرد. سَرم را نزدیک دهانش بردم. دخترانه و مظلوم گفت: «همه‌چی رو به خدا می‌گم.» پلک‌هایش روی هم آمد.
کاربر ۷۳۰۲۳۶۵
۲
«سخت است مدام در گزارش‌هایت بنویسی ده غیرنظامی کشته شده‌اند، پنج غیرنظامی مفقود شده‌اند، تعداد مجروحین غیرنظامی خیلی بالاست و ... . هیچ‌کس به این فکر نمی‌کند که نظامی‌ها هم انسانند، قلب دارند، خون دارند، گوش دارند و می‌بینند. هیچ‌کس به این فکر نمی‌کند که وقتی می‌گوییم نظامی، یعنی طبق یک قراردادِ از قبل تعیین‌شده، این‌ها باید حتماً کشته شوند. دیپلمات‌های جهان نمی‌دانند درست وقتی دارند با کارد طلایی‌رنگ کَرهٔ بادام‌زمینی روی نان تست رژیمی‌شان می‌مالند، اینجا نظامی‌ها گلوله و ترکش می‌خورند و همهٔ آدم‌هایی که در قلبشان زندگی می‌کنند هم می‌میرند.»
saeedi
۲
حجم خون و خاک و کار نگذاشته بود بفهمم لباسی که بر تن دارد، لباس تیم بارسلوناست. ترکش توپ به دستش خورده بود، خطای هَند اتفاق افتاده بود، هیچ داوری ندیده بود و هیچ سیستم var یا ویدیوچکی نبود که بفهمد این حرکت خطاست، خطا علیه بشریت
saeedi
۲
این‌قدری که اینجا موشک روی زمین می‌ریزه، توی فصل توت از درخت‌ها توت روی زمین نمی‌ریزه.
کاربر ۱۰۷۷۵۷۵۲
۲
قیچی را برداشتم که آستینش را پاره کنم و زخمش را ببندم. آرام و بی‌رمق گفت: «عمو، پیرهنم‌و پاره نکن. من همین یه پیرهن‌و دارم.»
کاربر ۱۰۷۷۵۷۵۲
۲
اسم شهدا رو اعلام می‌کنه. اون زن‌هایی که غش می‌کنن یا از هول می‌افتن زمین، مادرن، همسرن، خواهرن.» صابر با اشاره گفت: «ما در سکوت می‌میریم.»
نجلا
۲
خدایا، به حق خون به‌ناحق‌ریختهٔ بچه‌های فلسطینی، آن‌قدر به من عمر بده که آزادی فلسطین را ببینم و دو رکعت نماز در مسجدالاقصی بخوانم و بعدش اگر مُردم هم مُردم. خدایا، تو می‌دانی از تمام وجودم می‌گویم من عاشق فلسطین مظلومم.
نجلا
۲
دخترانه و مظلوم گفت: «همه‌چی رو به خدا می‌گم.» پلک‌هایش روی هم آمد.
f_gh
۲
«سخت است مدام در گزارش‌هایت بنویسی ده غیرنظامی کشته شده‌اند، پنج غیرنظامی مفقود شده‌اند، تعداد مجروحین غیرنظامی خیلی بالاست و ... . هیچ‌کس به این فکر نمی‌کند که نظامی‌ها هم انسانند، قلب دارند، خون دارند، گوش دارند و می‌بینند. هیچ‌کس به این فکر نمی‌کند که وقتی می‌گوییم نظامی، یعنی طبق یک قراردادِ از قبل تعیین‌شده، این‌ها باید حتماً کشته شوند. دیپلمات‌های جهان نمی‌دانند درست وقتی دارند با کارد طلایی‌رنگ کَرهٔ بادام‌زمینی روی نان تست رژیمی‌شان می‌مالند، اینجا نظامی‌ها گلوله و ترکش می‌خورند و همهٔ آدم‌هایی که در قلبشان زندگی می‌کنند هم می‌میرند.»
sariuo
۲
«چی‌کار می‌کردید؟» - بازی. - چه بازی‌ای؟ - شهیدبازی.
الیزابت بدون دارسی
۲
«سلام ابوعلی. خودت نبودی، انفجار درِ مغازه‌ات را ویران کرده بود. این کاغذ را نوشتم که بگویم مرا ببخش، بی‌اجازه‌ات وارد شدم و دو کیسهٔ بزرگ پلاستیکی از مغازه‌ات برداشتم. وقتی دیدمت، پولش را تقدیمت می‌کنم. شرمنده، ابوسلیم» از مغازه بیرون آمد و سیگار را بین لب‌هایش گذاشت. هر دو دستش را لازم داشت. اشک گرد و خاک و دودهٔ روی صورتش را چاک داده و میان ریش انبوهش گم شده بود. دود سیگار یک چشمش را بسته بود. تکه‌های پیکر دخترش را داخل کیسه‌ها گذاشت، بعد زل زد به دست‌های چربش و آن‌ها را بر سرش کوفت و کیسه را به‌دست گرفت و به‌سمت قبرستان راه افتاد.
bookmark📚
۲
اشک در چشم‌های دکتر حلقه زد. - برای خوردن نمی‌خواستیم مادرجان. - پس چی؟ - الکل و مادهٔ ضدعفونی‌کننده تموم شده. به صلیب سرخ اجازهٔ وارد کردن نمی‌دن، هلال احمر هم تموم کرده. فرستادم سرکه پیدا کنه که زخم‌ها و وسایل‌و باهاش ضدعفونی کنیم. پیرزن ناامید و تکیده شعری را انگار سرود و شَروه کرد: «عجیب است سرنوشت انگورها خوشه‌ای جام شرابی می‌شود بر میز حاکمان غافل جهان و خوشه‌ای دیگر سرکه سوزی مضاعف بر زخم ما فلسطینی‌ها...»