جملات زیبای کتاب خاکستر گنجشک ها | طاقچه
تصویر جلد کتاب خاکستر گنجشک ها

بریده‌هایی از کتاب خاکستر گنجشک ها

نویسنده:حامد عسکری
انتشارات:نشر معارف
امتیاز
۴.۳از ۱۹ رأی
۴٫۳
(۱۹)
دخترانه و مظلوم گفت: «همه‌چی رو به خدا می‌گم.»
فجر
آرام گفت: «آقا، ما بچه‌های غزه بزرگ نمی‌شیم. ما بچه‌های غزه آرزومون اینه که بزرگ شیم، ولی... شهید می‌شیم.»
فجر
ننه‌زبیده قصهٔ کلید را گفته بود و نشانی‌اش را و سپرده بود که کلید گم نشود. گفته بود ما به خانه‌مان برمی‌گردیم و قشنگ نیست آدم کلید خانه‌اش را گم کند.
فجر
چه بازی‌ای رو خیلی خوب بلدی؟ - قایم موشک. موشک‌ها می‌آن، ما قایم می‌شیم. قایم... موشک... قایم... موشک. ما بعضی وقت‌ها اون‌قدر خوب قایم می‌شیم که هیچ امدادگری نمی‌تونه پیدامون کنه.
MaaM
من این صفحات را نوشتم که اگر فردای قیامت با بچه‌های پرپر غزه چشم‌درچشم شدم، رویم بشود به چشم‌هایشان زل بزنم و بگویم من شما را نوشتم، شما را داد زدم و... شما را دوست داشتم. خدایا، به حق خون به‌ناحق‌ریختهٔ بچه‌های فلسطینی، آن‌قدر به من عمر بده که آزادی فلسطین را ببینم و دو رکعت نماز در مسجدالاقصی بخوانم و بعدش اگر مُردم هم مُردم. خدایا، تو می‌دانی از تمام وجودم می‌گویم من عاشق فلسطین مظلومم.
فجر
با اشک گفت: «به اهالی غزه گفته‌ن برید بیمارستان، می‌خوایم یه جاهایی رو بزنیم. مردم که رفته‌ن توی بیمارستان، بیمارستان‌و زده‌ن. تا الآن ششصد و پنجاه نفر...»
rais_fatemeh
خبرنگار پرسید: «بزرگ شدی، می‌خوای چی‌کاره شی.» دخترک جواب داد: «شهردار غزه.» - چرا شهردار؟! - من اسم همهٔ هم‌کلاسی‌هام و بچه‌محل‌هام و بچه‌هایی رو که می‌شناختم و شهید شدن، توی یه دفتر نوشته‌م. دوست دارم بزرگ شم و توی غزه اون‌قدر خیابون و کوچه و بزرگراه و مدرسه بسازم که به هر بچه حداقل یه کوچه برسه.
star
- چند سالته؟ - نه سال. - مدرسه می‌ری؟ - می‌رفتم. تعطیل شد. - چه بازی‌ای رو خیلی خوب بلدی؟ - قایم موشک. موشک‌ها می‌آن، ما قایم می‌شیم. قایم... موشک... قایم... موشک. ما بعضی وقت‌ها اون‌قدر خوب قایم می‌شیم که هیچ امدادگری نمی‌تونه پیدامون کنه.
star
دلم می‌گوید موسی از محمد شرمسار است که قوم جعلی‌اش دارند با قوم محمد آن می‌کنند که می‌بینیم و می‌شنویم. موسی از محمد که چه عرض کنم، انسان از انسانیت شرمسار است، چه رسد به آن وجودهای مبارک و آسمانی!
Aeenpour
همین ایامی که پشته‌پشته کشته از فلسطین خاکستر می‌شود و جفتگیری قورباغه‌ها در پاییز، برای یورونیوز ارزش خبری بالاتری دارد تا تیتر یک و عکس یک شدن، تا کشته شدن هفت هزار انسان که دوهزارتایشان کودک بوده‌اند. می‌فهمید؟ کودک!
rais_fatemeh
شما هرچی دارین زنده از آمار شهدا و مجروحین می‌گین، هیشکی حواسش نیست. من دو هفته‌س افتاده‌م توی خرابه‌ها و از سگ و گربه‌های غزه فیلم می‌گیرم که بفرستم برای انجمن‌های حامی حیوانات. شاید به این بهونه لنز دوربین‌هاشون این‌سمتی بچرخه.
star
احمدجان، چند سالته؟ - هفت سال. - بزرگ شدی، دوست داری چی‌کاره بشی؟ پسر مکثی کرد و نگاهش را از خبرنگار دزدید و آرام گفت: «آقا، ما بچه‌های غزه بزرگ نمی‌شیم. ما بچه‌های غزه آرزومون اینه که بزرگ شیم، ولی... شهید می‌شیم.»
star
باباقنبرِ من آدم بددهنی نبود، ولی هر بار این تصویر یا تصاویری از این‌دست را می‌دید، چنان فحش‌ها و نفرین‌هایی از دهانش بیرون می‌آمد که برای هشت‌نه‌سالگی من خیلی زود بود و منی که قصهٔ فلسطین را نمی‌دانستم، یقین داشتم چیزی که پدربزرگ آرام مرا این‌گونه به‌خشم می‌آورد، حتماً چیز خیلی نکبت و کثافتی است و همان‌جا بود که تخم کینه و نفرت از این غدهٔ سرطانی در دلم کاشته شد. این قدیمی‌ترین تصویر من از رژیم غاصب و آدمکشی است که جهان صدایش می‌کند اسرائیل.
Aeenpour
می‌گویند به‌وقت مرگ همهٔ زندگی آدمی از پیش چشم‌هایش رد می‌شود. هشت‌سالگیِ یک پسربچه آن‌قدر خاطرات چرب و چاقی ندارد که بتواند همه را مرور کند و مردنش طول بکشد. همهٔ این چیزها با خون از تنش جرعه‌جرعه خالی می‌شد. بچه‌ها زود می‌میرند. بچه‌ها یواش می‌میرند.
فائزه بوالحسنی
ما اون‌دنیا فامیل بیشتر داریم تا این‌طرف.
saeedi
حجم خون و خاک و کار نگذاشته بود بفهمم لباسی که بر تن دارد، لباس تیم بارسلوناست. ترکش توپ به دستش خورده بود، خطای هَند اتفاق افتاده بود، هیچ داوری ندیده بود و هیچ سیستم var یا ویدیوچکی نبود که بفهمد این حرکت خطاست، خطا علیه بشریت
saeedi
این‌قدری که اینجا موشک روی زمین می‌ریزه، توی فصل توت از درخت‌ها توت روی زمین نمی‌ریزه.
saeedi
- چه بازی‌ای رو خیلی خوب بلدی؟ - قایم موشک. موشک‌ها می‌آن، ما قایم می‌شیم. قایم... موشک... قایم... موشک. ما بعضی وقت‌ها اون‌قدر خوب قایم می‌شیم که هیچ امدادگری نمی‌تونه پیدامون کنه.
کاربر ۱۰۷۷۵۷۵۲
امروز که دارم این مقدمه را می‌نویسم، روز بیست‌ودوم جنگ است. غزه دریای خون است، ولی الآن که این کتاب را به‌دست گرفته‌اید، ممکن است کشوری به نام اسرائیل وجود نداشته باشد. راستش ما تا زنده بودیم، کشور نمی‌دانستیمش، ولی در زمان و جهان شما نمی‌دانم. ما همهٔ زورمان را زدیم و هرجور می‌توانستیم، از فلسطین حمایت کردیم. شاید شما یادتان نیاید، ولی ما حتی روز قدس هم داشتیم و آخرین جمعهٔ ماه رمضان را با زبان روزه بیرون می‌آمدیم و در گرما و سرما مرگ بر اسرائیل می‌گفتیم.
MaaM
من، منِ خاورمیانه‌ای، با نفت دخل اسرائیل را آورده بودم و ریشه‌اش را خشکانده بودم. کِیفم وقتی کوک شد که حاجی برگشت، لاشهٔ درخت خشک را از باغچه‌اش درآورد و انداخت سر کوچه و من پیکر نحیف و زرد و چوب‌شدهٔ کماندوی اسرائیلی را با یک استکان نفت دیگر به‌آتش کشیدم. من از ایران، مختار از افغانستان و صابر که از خوزستانی‌های عرب بود و جنگ‌زده، دور تنه در حال تماشای سوختنش نبودیم، ما بخشی از خاورمیانه بودیم که نابودی یک عقرب جرّاره را جشن گرفته بودیم.
MaaM
اون تابلوی روبه‌روی کافه رو می‌بینی؟» ترسیده و مردد گفت: «خب؟» - دفتر قدیمی شرکت بنزه. عمر این کارخونه از عمر کشور جعلی شما بیشتره! شیرفهم شدی موش کثیف؟
MaaM
می‌گویند به‌وقت مرگ همهٔ زندگی آدمی از پیش چشم‌هایش رد می‌شود. هشت‌سالگیِ یک پسربچه آن‌قدر خاطرات چرب و چاقی ندارد که بتواند همه را مرور کند و مردنش طول بکشد. همهٔ این چیزها با خون از تنش جرعه‌جرعه خالی می‌شد. بچه‌ها زود می‌میرند. بچه‌ها یواش می‌میرند.
قاف
یکی از صندوق‌ها را باز کرد و اسلحه‌ای نو و تمیز بیرون آورد: «سلام بچه‌ها.» بچه‌ها یک‌صدا فریاد زدند: «سلااام.» - این چیه بچه‌ها؟ بچه‌ها منظم و رسا گفتند: «تفنگ.» - با این چی‌کار می‌کنن بچه‌ها؟ بچه‌ها عربده زدند: «فلسطینی می‌کُشن. اون‌ها دشمن ما هستن.»
star
من توی این سال‌ها با این دست‌هام سر بچه بریدم، با پوتین توی شکم زن حامله زدم، ده نفر رو با شلیک مختصر توی مغزشون فرستادم جهنم! هر شب اون پسربچه با بند نافی که بهش آویزونه، می‌آد توی خوابم و بهم می‌گه... - این‌ها تأثیرات مشروب و مخدرهاییه که مصرف می‌کنی.
فائزه بوالحسنی
هر روز یک قوطی کنسرو خالی می‌آورد و به من می‌گفت آب می‌خواهم. آب را از من می‌گرفت و می‌برد به محوطهٔ چمن بیمارستان و می‌ریخت روی زمین. چند روزی حواسم را جمع او کرده بودم. آن روز هم ظرف آب را گرفت و برد. وقتی برگشت، پرسیدم: «چی‌کار کردی؟» مردد گفت: «مادربزرگم می‌گفت غزه خاک حاصل‌خیزی داره. اون روز که سلیمه رو آوردن، منم بودم. با هم اومدیم. حواسم بود که کفشش از روی برانکارد افتاد. یه تیکه از پاش هم توی کفش جا مونده بود. کفش سلیمه رو کاشتم و هر روز آبش می‌دم که سلیمه دوباره سبز شه. مادربزرگ‌ها دروغ نمی‌گن. سلیمه سبز می‌شه.»
کاربر ۷۳۰۲۳۶۵
خبرنگار پرسید: «بزرگ شدی، می‌خوای چی‌کاره شی.» دخترک جواب داد: «شهردار غزه.» - چرا شهردار؟! - من اسم همهٔ هم‌کلاسی‌هام و بچه‌محل‌هام و بچه‌هایی رو که می‌شناختم و شهید شدن، توی یه دفتر نوشته‌م. دوست دارم بزرگ شم و توی غزه اون‌قدر خیابون و کوچه و بزرگراه و مدرسه بسازم که به هر بچه حداقل یه کوچه برسه.
کاربر ۷۳۰۲۳۶۵
ماسک را پایین بیاورد. حس کردم می‌خواهد چیزی بگوید. نفسش خس‌خس می‌کرد. سَرم را نزدیک دهانش بردم. دخترانه و مظلوم گفت: «همه‌چی رو به خدا می‌گم.» پلک‌هایش روی هم آمد.
کاربر ۷۳۰۲۳۶۵
احمد. - احمدجان، چند سالته؟ - هفت سال. - بزرگ شدی، دوست داری چی‌کاره بشی؟ پسر مکثی کرد و نگاهش را از خبرنگار دزدید و آرام گفت: «آقا، ما بچه‌های غزه بزرگ نمی‌شیم. ما بچه‌های غزه آرزومون اینه که بزرگ شیم، ولی... شهید می‌شیم.»
کاربر ۷۳۰۲۳۶۵
«سخت است مدام در گزارش‌هایت بنویسی ده غیرنظامی کشته شده‌اند، پنج غیرنظامی مفقود شده‌اند، تعداد مجروحین غیرنظامی خیلی بالاست و ... . هیچ‌کس به این فکر نمی‌کند که نظامی‌ها هم انسانند، قلب دارند، خون دارند، گوش دارند و می‌بینند. هیچ‌کس به این فکر نمی‌کند که وقتی می‌گوییم نظامی، یعنی طبق یک قراردادِ از قبل تعیین‌شده، این‌ها باید حتماً کشته شوند. دیپلمات‌های جهان نمی‌دانند درست وقتی دارند با کارد طلایی‌رنگ کَرهٔ بادام‌زمینی روی نان تست رژیمی‌شان می‌مالند، اینجا نظامی‌ها گلوله و ترکش می‌خورند و همهٔ آدم‌هایی که در قلبشان زندگی می‌کنند هم می‌میرند.»
کاربر ۷۳۰۲۳۶۵
سخت است مدام در گزارش‌هایت بنویسی ده غیرنظامی کشته شده‌اند، پنج غیرنظامی مفقود شده‌اند، تعداد مجروحین غیرنظامی خیلی بالاست و ... . هیچ‌کس به این فکر نمی‌کند که نظامی‌ها هم انسانند، قلب دارند، خون دارند، گوش دارند و می‌بینند. هیچ‌کس به این فکر نمی‌کند که وقتی می‌گوییم نظامی، یعنی طبق یک قراردادِ از قبل تعیین‌شده، این‌ها باید حتماً کشته شوند.
Beh_Bano

حجم

۲٫۶ مگابایت

سال انتشار

۱۴۰۲

تعداد صفحه‌ها

۷۵ صفحه

حجم

۲٫۶ مگابایت

سال انتشار

۱۴۰۲

تعداد صفحه‌ها

۷۵ صفحه

قیمت:
۳۵,۰۰۰
تومان