خودم میدونستم که یه روز حرف میزنم. همیشه تو خواب میدیدم از روی یه کوه بلند دارم برای بچههای کلاس انشا میخونم. آنها همیشه ته دره نشسته بودند و من بالای کوه، انشایی دربارهٔ بهار میخوندم. انشایی که همهٔ سطرهاشرو از بر بودم و کلمههاش مثل بچهتیهو و بچهکبک از روی زبانم میپریدند توی دره:
«بهار وقتی است که گلها دهان باز میکنند و میخندند. آنها دهان باز میکنند و با خدا و مردم حرف میزنند. توی این فصل گنجشکها و بقیهٔ پرندهها هم بیشتر حرف میزنند و شادی میکنند.
ro..jin