
٪۵۰
کتاب به زبان مادری گریه می کنیم
زندگی میان کلمهها
انتشارات:
نشر اطراف٪۳۰ تخفیف اولین خرید کتاب با کد OFF30
مریم
۴۱
وقتی زیر جملهای خط میکشیم انگار میگوییم این جمله را از چنگ کتاب نجات بده، این جواهر را از باتلاقی که اسیرش کرده بیرون بکش.
وقتی به خط کشیدن زیر جملهها عادت کنی دیگر دست خودت نیست. خطها تکثیر میشوند. طاعون میشوند و سایه میاندازند روی کتاب. کتابی دیگر درون کتاب ظاهر میشود؛ یک جمهوری خودمختار.
n.movahedi
۱۵
نویسندگان رمانهای قرن نوزدهم خود را موظف میدانستند شخصیتها را دقیق و کامل برای ما خوانندگان توصیف کنند، از رنگ مو و چشم گرفته تا رخت و لباس. انگار با کلمه از شخصیتها عکس میگرفتند. اما چنین عکسی بیمصرف بود چون شخصیتها به واسطهٔ کنشها و حرفهاشان بود که چهرهای پیدا میکردند؛ چهرهای که برای هر خواننده متفاوت بود چون از غربال ذهنش میگذشت؛ چهرهای که در یاد میماند اما در قاب تصویر نمیگنجید.
رمان مدرن این درس را خوب یاد گرفت و حالا ما میدانیم که لازم نیست خواننده در ذهنش چهرهای برای هر شخصیت بسازد. خواننده شخصیتها را به واسطهٔ امواجی نامحسوس میشناسد؛ چیزی شبیه امواجِ فرکانس پایینی که ابزار ارتباط از راه دور فیلها هستند.
حنیفا
۱۳
هر قصه
زاییدهٔ فرو بلعیدنِ
فریادی از سر وحشت یا حیرت است،
حنیفا
۱۱
کتاب روی سینهٔ آدمی که خوابش برده آرام میگیرد و صبورانه منتظر بیدار شدنش میماند.
Chista
۸
شاید شما هم نخستین بار که شنیدید کلمهٔ پیژامه چه ریشهای دارد (اینکه نخست به شکل «پایجامه» از زبان فارسی به هندی و سپس به انگلیسی و فرانسوی رفته و مجدداً به فارسی بازگشته)، ناگهان احساس کرده باشید نرمی و لطافت پارچهٔ ساتن ابریشمی جای خودش را روی ساق پایتان به چلوار آهاردارِ راهراهِ قهوهای و سفید داده است.
حنیفا
۴
همه پریدند، جز من: تنها مرد در جمع کودکان، تنها بزدل در جمعِ قهرمانان، تنها هشیار در جمع سرمستان.
حنیفا
۳
او از زبان مادریاش دست میشوید تا از گریه دست شسته باشد، و از گریه دست میشوید چون فقط وقتی گریه را بس کنی، میتوانی بنویسی.
حنیفا
۱
مشکل اینجاست که ذهن آگاه ناشنواست. کنش آگاهانه یعنی کنش مبتنی بر عزم و اراده یا به عبارتی، کنش با گوش بسته. وقتی آگاهانه شعر مینویسی، گویی ناشنوا مینویسی. گوش سپردن به دیکته ما را از شنیدن حقیقی مصون میکند، و البته از شکست و ناکامی.
حنیفا
۱
خوب بود اگر در کارگاههای شعر چند رشته سیمِ تابخورده هم به هنرجوها میدادند تا باز کردن قفل را تمرین کنند. آن وقت یاد میگرفتند گوش تیز کنند، گوشبهزنگ باشند، مؤمنانه منتظر بمانند، ضربان قلبشان را مهار کنند و مهمتر از همه، شکست بخورند.
yalda
۱
آیا پیرمرد که سالهاست زبانش را درون خود محصور کرده چون کسی را نداشته که بتواند با او به این زبان حرف بزند، کلمههای «صحیح و سالمِ» زبانش را به یاد میآورد یا اینکه رد نقص زبانیِ خودش را روی کلمهها گذاشته؟ کدام زبان در خاطرش مانده؟ زبان همزبانهای بیلکنتش یا زبانی که تمام عمرش در دهان او مثله شده و مطمئناً تمسخر همزبانهایش را در پی داشته؟
در نتیجه شک میکنیم که شاید پیرمرد، خواسته یا ناخواسته، دارد انتقام میگیرد. شاید پیرمرد که همهٔ عمرش از خوشمزگیهای تمسخرآمیزِ همزبانهایی که ناقصالعقل یا معیوب حسابش میکردهاند رنج برده، حالا دارد روایت تحریفآمیزش از کلمهها را به نسلهای آینده منتقل میکند.
Zahra04
۱
در زبان مادری، واژهها به آدم میچسبند، طوری که بهندرت میتوان شور و شوق بازیگوشانهشان را درک کرد. در زبان مادری، افکار چنان به واژهها متصلاند که نه فکر میتواند رها و آزاد پرواز کند و نه واژه. اما در زبانهای خارجی آدم چیزی شبیه منگنهکش در اختیار دارد: میتواند همهٔ چیزهایی را که به هم متصلاند و دودستی یکدیگر را چسبیدهاند، از هم جدا کند.
yalda
۰
کلید فهم ماجرا باغ دوستم است. او باغی دارد که میتواند جملههایی را که خوانده آنجا زیر آفتاب پهن کند و آنقدر آنها را زیر و رو کند تا خشک شوند.
yalda
۰
باغِ آخر قصه. فقط لحظهای که به آخر قصه برسیم روحمان میتواند قدمی بزند و چیزی که خوانده را سبک و سنگین کند. تا وقتی که به آن لحظه نرسیدهایم باید قصه را تند تند بخوانیم و صفحههایش را ببلعیم و حتی سرمان را بالا نیاوریم، شبیه کارگرهای خط تولید یا معدنچیهای قعر معدن. با این حساب میشود بگوییم که اگر باغها بهتدریج نیست و نابود نمیشدند، ژانر رمان هم ـ که حتی بیشتر از داستان کوتاه، مستلزم حریصانه خواندن و غرق شدن در قصه است ـــ پا نمیگرفت.
yalda
۰
حروفی که کلمه را میسازند واقعاً وجود ندارند چون واجها در انزوا تلفظ نمیشوند. واج انتزاعی است،
yalda
۰
نثر مستبد است و بیرحم، اما جوانمردانه بازی میکند. شعر گریزپاست و فریبنده: نه چیزی میبخشد و نه وعدهای میدهد. آخرین سطر شعر چیزی را ثبت میکند که تا ثانیهای پیشتر وجود نداشته است. و از این روست که شعر ناقص و بریده نداریم. در مقابل، هر نثری از جهاتی ناتمام است.
yalda
۰
نمونهخوانها هم همینطورند: تمام حواسشان به بیرونیترین لایهٔ زبان است و دنبال غلط چاپی و اشتباه تایپی میگردند. متن را میفهمند اما از بالا به آن نگاه میکنند و ذهنشان بیشتر درگیر خوشخوانی ظاهری است تا انسجام و استحکام باطنی.
Zeinab Ghahremani
۰
شورمندانه نوشتن در واقع یک جور دزدی است. کلمههایی را که برای گفتن حرفت لازم داری از جیب زبان میدزدی.
Zeinab Ghahremani
۰
نوشتن برای جبران کاستیها. نوشتن برای استمرار خواندن.
Zeinab Ghahremani
۰
ما در شعر از تکرار طوطیوار و از کلام حسابشده و سنجیده دست میکشیم چون در آن وادی، کلمه در معرض نابترین شکل ممکنِ نفی است، چنان که شاید تمام شعر را در تککلمهای یا تکآوایی بیابیم، در تکپرشی از این کرانه به آن کرانه.
Zeinab Ghahremani
۰
انگار میخواهم عزیزترین داراییهایم را در چمدانی سبک و جمعوجور جا بدهم چون قرار است جایی بروم که دربارهاش هیچ نمیدانم و نمیخواهم بارم را سنگین کنم. اما راستش میترسم اگر بگویم مهمترین منبع الهام ادبیام نه این یا آن شاعر پرآوازه، که کیفها و چمدانهای سامسونت بودهاند دیگر کسی جدیام نگیرد.
Zahra04
۰
«به زبانی مینویسم/ که یادش گرفتهام/ پس ناگزیرم از بیدار شدن/ به هنگامی که دیگران خواباند.»
Zahra04
۰
«پیش از سپیده مینویسم/ ساعتی که شاید فقط منم که بیدارم/ و میتوانم اشتباه کنم/ به زبانی که یادش گرفتهام.»
