جملات زیبا از متن کتاب در قفل | طاقچه
تصویر جلد کتاب در قفلsubscriptionAvailable

کتاب در قفل

نوع کتاب
۴.۰ امتیاز(از ۳۱ رأی)
پدیدآورندگان: 
فریدا مک فادن، هدی طاهری

اشتراک بی‌نهایت چیست؟

٪۳۰ تخفیف اولین خرید کتاب با کد OFF30ic-copy
کاربر ۳۷۲۸۱۳۸
۶
اگر قرار است کار اشتباهی ازت سر بزند، لااقل هوشمندانه عمل کن تا کسی متوجه نشود.
LukA
۶
اگه دلم نمی‌خواد بچه داشته باشم، معناش این نیست که از بچه بدم می‌آد.
ماوی:)))
۳
پدرم همیشه می‌گوید اگر قرار است کار اشتباهی ازت سر بزند، لااقل هوشمندانه عمل کن تا کسی متوجه نشود. این را موقع کش‌رفتن کلوچه از مخزن خوراکی‌ها گوشزد کرد. تو که می‌دونستی معلوم می‌شه کلوچه‌ها نیستند و می‌فهمیدیم کار تو بوده. اشتباه احمقانه‌ای بود، نورا. دفعهٔ بعد، حواست رو جمع کن.
Me2020
۲
حیرت‌انگیز است. تنها رفیقم یک گربهٔ خیابانی است.
Amir
۲
با این حال، همه دوست دارند مورد لطف و عنایت پدر و مادرشان قرار بگیرند، حتا اگر پدرشان سی تا زن را به قتل رسانده باشد.
شیوا
۲
موضوع فقط تنهانبودن نیست. می‌خواهم کنار او باشم.
ماوی:)))
۲
چیز آزاردهنده‌ای در شخصیت‌اش هست. مثلاً حرف‌هایش گله‌مندانه به نظر می‌رسد و هر بار که دست‌اش را بلند می‌کند تا چیزی بپرسد، آدم دلش می‌خواهد بگوید: «دهنت رو ببند، مارجوری!» من شخصاً این را نمی‌گویم، اما دیگران چرا. سر کلاس همیشه گیج می‌زند. خانم مک‌گینلی موضوعی را که فهم‌اش چندان سخت نیست توضیح می‌دهد و مارجوری متوجه نمی‌شود. به مغزش فشار می‌آورد و سعی می‌کند بفهمد. ما هم باید منتظر بمانیم و نمی‌توانیم ادامه دهیم. مارجوری از زیبایی ظاهری هم برخوردار نیست. اگر بود، می‌توانست قسر در برود؛ اما نیست
ماوی:)))
۲
به خودم گوشزد می‌کنم قبل از شام لباس‌ها را بیرون بیاورم. بدم می‌آید یک مشت لباس داخل خشک‌کن باشد. حس می‌کنم لباس‌ها طعنه می‌زنند و می‌گویند بیارمون بیرون، نورا.
AM.Y66
۱
من هیچ‌وقت در مورد آرنولد کلوگ چیزی به پلیس نگفتم. این راز را سربسته نگه داشتم. هر چه باشد خواهرم است. در ضمن، اطلاعاتی از این دست می‌تواند روزی به کار آدم بیاید.
Unica
۱
اگر جراح‌بودن قانونی داشته باشد، این است که خطا همیشه در مورد بدقلق‌ترین بیماران ممکن اتفاق می‌افتد، همان بیمارانی که بهتان اطمینان ندارند.
HeroLimoo
۱
یک پردهٔ دیگر صدایش را پایین می‌آورد و می‌گوید: «اون آدم خطرناکیه. شب‌ها از بالا صدای جیغ و داد می‌آد... جیغ و داد زن‌ها... التماس می‌کنن یکی نجات‌شون بده.» دهانم را باز می‌کنم، اما کلمه‌ای بیرون نمی‌آید. قبل از این‌که حرفی برای گفتن داشته باشم، زن میانسالی از یک راهروی دیگر ظاهر می‌شود و در حالی که شانهٔ پیرزن را می‌گیرد، با اوقات تلخی می‌گوید: «عمه روث! این‌قدر این ور و اون ور نرو! گمت می‌کنم.» شرمنده نگاهم می‌کند و ادامه می‌دهد: «امیدوارم مزاحم‌تون نشده باشه.» بدون این‌که کلامی بر زبان بیاورم، سرم را تکان می‌دهم.
ماوی:)))
۱
وقتی به اتاقم می‌رسم، کوله‌پشتی‌ام را کنارم می‌اندازم و روی تخت می‌افتم. داخل‌اش دنبال دفتر انشا می‌گردم و جیب جلوش را باز می‌کنم تا یک مداد بردارم. در آن جیب کلی مداد و خودکار دارم. یک چیز دیگر هم دارم، یک چاقوی جیبی که کریسمس پارسال از پدرم هدیه گرفتم. می‌گفت برای حفاظت از خودم باید همیشه همراهم باشد. البته به این معنا نیست که این حوالی خطرناک است، نه. ما اساساً در امن‌ترین و کسالت‌بارترین محلهٔ زمین زندگی می‌کنیم.
ماوی:)))
۱
قراره برید سراغ تک‌تک دکترهای امبر سوانسون و این‌جوری سین‌جیم‌شون کنید؟ بازرس باربر برای لحظه‌ای با چشمان تیره و زیرکش نگاهم می‌کند، چشمانی که از خطوط نقش‌بسته بر صورتش به‌مراتب جوان‌تر هستند. به طرز اعجاب‌انگیزی معذبم می‌کند. با این حال، نگاهم را نمی‌دزدم تا این‌که بالأخره به طرفم خم می‌شود و می‌گوید: «موضوع اینه که وقتی امبر رو پیدا کردیم هر دو دستش قطع شده بوده،‌ دکتر دیویس.» او می‌داند. آه، خدای من. او می‌داند من چه کسی هستم. لازم نیست چیزی بگوید. بعد از افشای این حقیقت، فقط به یک دلیل ممکن است سراغم آمده باشد. پدرم یک ردپای مشخص داشت. اجساد قربانی‌هایش دست نداشتند.
LukA
۰
همه دوست دارند مورد لطف و عنایت پدر و مادرشان قرار بگیرند، حتا اگر پدرشان سی تا زن را به قتل رسانده باشد.
M T
۰
دوست دارم تنها باشم و همیشه تنها بوده‌ام. هر وقت حق انتخاب داشته باشم، هم‌نشینی با خودم را برمی‌گزینم.
HeroLimoo
۰
ــــــ هی، این‌جا چه خبره؟ همه‌چی روبه‌راهه؟ جلو چشمانش بشکن می‌زنم و می‌گویم: «بحث زنونه‌ست.» او هم پوزخندی می‌زند و می‌گوید: «انگار دارید در مورد عادت‌تون...» ــــــ نه. گاهی دلم می‌خواهد خفه‌اش کنم. ــــــ سانی باهام به هم زد. فیلیپ چهره‌ای واقعاً اندوهگین به خود می‌گیرد و می‌گوید: «ای وای... واقعاً متأسف‌ام که این رو می‌شنوم، هارپر. شک ندارم یکی بهترش رو پیدا می‌کنی.» اگر موقع گفتن این جملات به خودش اشاره نمی‌کرد، بهتر بود. ــــــ می‌ری پی کارت یا نه؟
HeroLimoo
۰
ــــــ هی، این‌جا چه خبره؟ همه‌چی روبه‌راهه؟ جلو چشمانش بشکن می‌زنم و می‌گویم: «بحث زنونه‌ست.» او هم پوزخندی می‌زند و می‌گوید: «انگار دارید در مورد عادت‌تون...» ــــــ نه. گاهی دلم می‌خواهد خفه‌اش کنم. ــــــ سانی باهام به هم زد. فیلیپ چهره‌ای واقعاً اندوهگین به خود می‌گیرد و می‌گوید: «ای وای... واقعاً متأسف‌ام که این رو می‌شنوم، هارپر. شک ندارم یکی بهترش رو پیدا می‌کنی.» اگر موقع گفتن این جملات به خودش اشاره نمی‌کرد، بهتر بود. ــــــ می‌ری پی کارت یا نه؟
HeroLimoo
۰
«موضوع اینه که وقتی امبر رو پیدا کردیم هر دو دستش قطع شده بوده،‌ دکتر دیویس.» او می‌داند. آه، خدای من. او می‌داند من چه کسی هستم. لازم نیست چیزی بگوید. بعد از افشای این حقیقت، فقط به یک دلیل ممکن است سراغم آمده باشد. پدرم یک ردپای مشخص داشت. اجساد قربانی‌هایش دست نداشتند. دست‌های‌شان را قطع می‌کرد و استخوان‌های‌شان را داخل صندوقچه‌ای در زیرزمین نگه می‌داشت. به همین خاطر اسمش را تردست گذاشته بودند. در واقع، هم به این دلیل که ادعا می‌کرد زیرزمین کارگاهش است و هم به‌خاطر دست‌های مفقودشده.
HeroLimoo
۰
به چند قدمی‌اش که می‌رسم، متوجه می‌شوم اشتباه می‌کردم. وقتی وارد زیرزمین شدم، تصور می‌کردم دارد آب می‌خورد. حالا که نزدیک‌تر شده‌ام، می‌بینم آبی وجود ندارد. رنگ گودال سرخ است.
HeroLimoo
۰
روی زمین افتاده و مچ پای چپ‌اش را گرفته است. پاچه‌های شلوار و کف دست‌هایش کثیف شده‌اند که احتمالاً به‌خاطر زمین‌خوردن است. صورت گردش هم گل انداخته است و از چشمانش اشک سرازیر می‌شود. هق‌هق می‌کند و می‌گوید: «مچ پام پیچ خورد.» طعمه زخمی شده است. کارم آسان شد. چاقو را محکم‌تر می‌گیرم و آن‌قدر به مارجوری نزدیک می‌شوم تا سایه‌ام احاطه‌اش کند. همان‌طور که گریه می‌کند، چشم‌اش به چاقو می‌افتد و اشک‌هایش به‌یک‌باره بند می‌آیند. در حالی که فک‌اش می‌لرزد خیره نگاهم می‌کند. می‌پرسد: «چرا چاقو دستت گرفتی، نورا؟»