جملات زیبا از متن کتاب در قفل | طاقچه
تصویر جلد کتاب در قفلsubscriptionAvailable

کتاب در قفل

نوع کتاب
۴.۱ امتیاز(از ۳۰ رأی)
پدیدآورندگان: 
فریدا مک فادن، هدی طاهری

اشتراک بی‌نهایت چیست؟

٪۳۰ تخفیف اولین خرید کتاب با کد OFF30ic-copy
کاربر ۳۷۲۸۱۳۸
۶
اگر قرار است کار اشتباهی ازت سر بزند، لااقل هوشمندانه عمل کن تا کسی متوجه نشود.
LukA
۶
اگه دلم نمی‌خواد بچه داشته باشم، معناش این نیست که از بچه بدم می‌آد.
Me2020
۲
حیرت‌انگیز است. تنها رفیقم یک گربهٔ خیابانی است.
Amir
۲
با این حال، همه دوست دارند مورد لطف و عنایت پدر و مادرشان قرار بگیرند، حتا اگر پدرشان سی تا زن را به قتل رسانده باشد.
شیوا
۲
موضوع فقط تنهانبودن نیست. می‌خواهم کنار او باشم.
AM.Y66
۱
من هیچ‌وقت در مورد آرنولد کلوگ چیزی به پلیس نگفتم. این راز را سربسته نگه داشتم. هر چه باشد خواهرم است. در ضمن، اطلاعاتی از این دست می‌تواند روزی به کار آدم بیاید.
کاربر ۱۰۵۲۶۹۶۲
۱
یک پردهٔ دیگر صدایش را پایین می‌آورد و می‌گوید: «اون آدم خطرناکیه. شب‌ها از بالا صدای جیغ و داد می‌آد... جیغ و داد زن‌ها... التماس می‌کنن یکی نجات‌شون بده.» دهانم را باز می‌کنم، اما کلمه‌ای بیرون نمی‌آید. قبل از این‌که حرفی برای گفتن داشته باشم، زن میانسالی از یک راهروی دیگر ظاهر می‌شود و در حالی که شانهٔ پیرزن را می‌گیرد، با اوقات تلخی می‌گوید: «عمه روث! این‌قدر این ور و اون ور نرو! گمت می‌کنم.» شرمنده نگاهم می‌کند و ادامه می‌دهد: «امیدوارم مزاحم‌تون نشده باشه.» بدون این‌که کلامی بر زبان بیاورم، سرم را تکان می‌دهم.
Unica
۰
اگر جراح‌بودن قانونی داشته باشد، این است که خطا همیشه در مورد بدقلق‌ترین بیماران ممکن اتفاق می‌افتد، همان بیمارانی که بهتان اطمینان ندارند.
LukA
۰
همه دوست دارند مورد لطف و عنایت پدر و مادرشان قرار بگیرند، حتا اگر پدرشان سی تا زن را به قتل رسانده باشد.
M T
۰
دوست دارم تنها باشم و همیشه تنها بوده‌ام. هر وقت حق انتخاب داشته باشم، هم‌نشینی با خودم را برمی‌گزینم.
کاربر ۱۰۵۲۶۹۶۲
۰
ــــــ هی، این‌جا چه خبره؟ همه‌چی روبه‌راهه؟ جلو چشمانش بشکن می‌زنم و می‌گویم: «بحث زنونه‌ست.» او هم پوزخندی می‌زند و می‌گوید: «انگار دارید در مورد عادت‌تون...» ــــــ نه. گاهی دلم می‌خواهد خفه‌اش کنم. ــــــ سانی باهام به هم زد. فیلیپ چهره‌ای واقعاً اندوهگین به خود می‌گیرد و می‌گوید: «ای وای... واقعاً متأسف‌ام که این رو می‌شنوم، هارپر. شک ندارم یکی بهترش رو پیدا می‌کنی.» اگر موقع گفتن این جملات به خودش اشاره نمی‌کرد، بهتر بود. ــــــ می‌ری پی کارت یا نه؟
کاربر ۱۰۵۲۶۹۶۲
۰
ــــــ هی، این‌جا چه خبره؟ همه‌چی روبه‌راهه؟ جلو چشمانش بشکن می‌زنم و می‌گویم: «بحث زنونه‌ست.» او هم پوزخندی می‌زند و می‌گوید: «انگار دارید در مورد عادت‌تون...» ــــــ نه. گاهی دلم می‌خواهد خفه‌اش کنم. ــــــ سانی باهام به هم زد. فیلیپ چهره‌ای واقعاً اندوهگین به خود می‌گیرد و می‌گوید: «ای وای... واقعاً متأسف‌ام که این رو می‌شنوم، هارپر. شک ندارم یکی بهترش رو پیدا می‌کنی.» اگر موقع گفتن این جملات به خودش اشاره نمی‌کرد، بهتر بود. ــــــ می‌ری پی کارت یا نه؟
کاربر ۱۰۵۲۶۹۶۲
۰
«موضوع اینه که وقتی امبر رو پیدا کردیم هر دو دستش قطع شده بوده،‌ دکتر دیویس.» او می‌داند. آه، خدای من. او می‌داند من چه کسی هستم. لازم نیست چیزی بگوید. بعد از افشای این حقیقت، فقط به یک دلیل ممکن است سراغم آمده باشد. پدرم یک ردپای مشخص داشت. اجساد قربانی‌هایش دست نداشتند. دست‌های‌شان را قطع می‌کرد و استخوان‌های‌شان را داخل صندوقچه‌ای در زیرزمین نگه می‌داشت. به همین خاطر اسمش را تردست گذاشته بودند. در واقع، هم به این دلیل که ادعا می‌کرد زیرزمین کارگاهش است و هم به‌خاطر دست‌های مفقودشده.
کاربر ۱۰۵۲۶۹۶۲
۰
به چند قدمی‌اش که می‌رسم، متوجه می‌شوم اشتباه می‌کردم. وقتی وارد زیرزمین شدم، تصور می‌کردم دارد آب می‌خورد. حالا که نزدیک‌تر شده‌ام، می‌بینم آبی وجود ندارد. رنگ گودال سرخ است.
کاربر ۱۰۵۲۶۹۶۲
۰
روی زمین افتاده و مچ پای چپ‌اش را گرفته است. پاچه‌های شلوار و کف دست‌هایش کثیف شده‌اند که احتمالاً به‌خاطر زمین‌خوردن است. صورت گردش هم گل انداخته است و از چشمانش اشک سرازیر می‌شود. هق‌هق می‌کند و می‌گوید: «مچ پام پیچ خورد.» طعمه زخمی شده است. کارم آسان شد. چاقو را محکم‌تر می‌گیرم و آن‌قدر به مارجوری نزدیک می‌شوم تا سایه‌ام احاطه‌اش کند. همان‌طور که گریه می‌کند، چشم‌اش به چاقو می‌افتد و اشک‌هایش به‌یک‌باره بند می‌آیند. در حالی که فک‌اش می‌لرزد خیره نگاهم می‌کند. می‌پرسد: «چرا چاقو دستت گرفتی، نورا؟»