پرسیدم: «چیکار میکنه؟»
«چیکار میکنه؟» کالیپسو فکر کرد. «من فکر میکنم واقعاً هیچ کاری نمیکند. فقط زنده ست، نور میده، زیبایی رو فراهم میکنه. مگه باید کار دیگهای هم انجام بده؟»
Existence
پان گفت: «میدانم که اکنون این را باور نمیکنی؛ اما به دنبال فرصتها باش. آنها خواهند آمد.»
carinaonair
آنابت به من خیره شد انگار میخواست به من مشت بزند؛ و سپس او کاری کرد که مرا بیشتر شگفتزده کرد.
او مرا بوسید.
carinaonair
مردم دهکده به من میخندیدند. اونا میگفتند که من هرگز به چیزی نمیرسم. حالا به من نگاه کن. گاهی اوقات چیزهای کوچک میتونن واقعاً بزرگ بشن.»
LiLion
«شاید بد نباشد که هر چند وقت یکبار بچه بشی.»
LiLion
«باور کن، سایکلوپس جوان، تو نمیتونی به دیگران اعتماد کنی. تنها چیزی که میتونی به آن اعتماد کنی هنرِ دست خودته.»
carinaonair
«عاقلانه نیست که به جستجوی اون بری دختر.»
آنابت گفت: «مادرم میگن جستجو ماهیت حکمته.»
carinaonair
«پسر بز نیاز به کمک داره. ما خدای وحش رو پیدا میکنیم. من مثل هفایستوس نیستم. من به دوستانم اعتماد دارم.»
carinaonair
«نمیدونم ددالوس به تو کمک بکنه یا نه، پسر، اما تا زمانی که در کارگاه او نایستادی و با چکشش کار نکردی، اونو قضاوت نکن، باشه؟»
carinaonair
«نمیدونم ددالوس به تو کمک بکنه یا نه، پسر، اما تا زمانی که در کارگاه او نایستادی و با چکشش کار نکردی، اونو قضاوت نکن، باشه؟»
carinaonair
پان گفت: «قوی باش. تو مرا پیدا کردی و اکنون باید مرا آزاد کنی. باید روح مرا حمل کنی. این روح دیگر نمیتواند توسط یک خدا حمل شود. همه شما باید آن را به دست بگیرید.»
پان با چشمان آبی شفافش مستقیماً به من نگاه کرد و متوجه شدم که او فقط در مورد ساتیرها صحبت نمیکند. منظورش دورگهها و انسانها نیز بودند. همه.
carinaonair
پان گفت: «میدانم که اکنون این را باور نمیکنی؛ اما به دنبال فرصتها باش. آنها خواهند آمد.»
carinaonair
او سرش را تکان داد. «بله اما بهاندازهٔ دو هزار سال پنهان شدن از جنایاتم اشتباه نیست. نبوغ، شر را توجیه نمیکند پرسی. زمان مرگ من فرا رسیده. من باید با مجازات خود روبهرو بشم.»
carinaonair