جملات زیبا از متن کتاب پرسی جکسون (جلد اول، دزد آذرخش) | طاقچه
تصویر جلد کتاب پرسی جکسون (جلد اول، دزد آذرخش)subscriptionAvailable

کتاب پرسی جکسون (جلد اول، دزد آذرخش)

۴.۲(از ۴۱ امتیاز)
نوع کتاب

قیمت:

۱۸۰,۰۰۰

تومان

٪۳۰ تخفیف اولین خرید کتاب با کد OFF30ic-copy

اشتراک بی‌نهایت چیست؟

انسان‌ها چیزی رو می‌بینن که می‌خوان ببینن.
𝒵𝒶𝒽𝓇𝒶 𝓅𝒾𝓇𝓎
۱۵
تا زمانی که رویدادها رخ ندن، حقیقت روشن نمیشه.
𝒵𝒶𝒽𝓇𝒶 𝓅𝒾𝓇𝓎
۱۱
من سرنوشت یه قهرمان رو برات به ارمغان آوردم و سرنوشت یه قهرمان هرگز خوشحال‌کننده نیست.
𝒵𝒶𝒽𝓇𝒶 𝓅𝒾𝓇𝓎
۱۰
دوست دارم به شما بگویم که در راه فرود، کشف‌وشهود عمیقی داشتم. با مرگ خود کنار آمدم و به مرگ لبخند زدم. اما در واقعیت؟ تنها فکرم این بود: «آاااااااااااااااااا!»
Ronia_sh
۸
«کسی که به شما میگه دوست، خیانت می‌کنه.»
𝒵𝒶𝒽𝓇𝒶 𝓅𝒾𝓇𝓎
۷
سر مدوسا را جمع کردم و برگهٔ تحویل را پر کردم: «نیویورک، شهر نیویورک، ساختمان امپایر استیت، طبقهٔ خدایان المپ، با آرزوی موفقیت، پرسی جکسون.» گروور هشدار داد: «اونا از این کار خوششون نمیاد و فکر می‌کنن تو قصد توهین داری.» من چند درهم طلایی در کیف ریختم. به‌محض بستن آن صدایی شبیه صندوق فروش بلند شد. بسته از روی میز به بیرون رفت و در یک لحظه ناپدید شد! گفتم: «من بی‌ادبم.» به آنابت نگاه کردم و منتظر بودم به من گیر دهد. اما او به من گیر نداد. به نظر می‌رسید این واقعیت را قبول کرده است که من استعداد بزرگی در عصبانی کردن خدایان دارم.
کاربر ۱۶۲۰۱۴۴
۶
اما به شما توصیه می‌کنم اگر می‌شنوید که بهترین دوستتان در حال صحبت با یک بزرگ‌سال دربارهٔ شماست، به آن گوش ندهید.
𝒵𝒶𝒽𝓇𝒶 𝓅𝒾𝓇𝓎
۶
مردگان ترسناک نیستند، آن‌ها فقط غمگین‌اند.
𝒵𝒶𝒽𝓇𝒶 𝓅𝒾𝓇𝓎
۶
حقیقت اینه که من نمی‌تونم مرده باشم. می‌بینی، قرن‌ها پیش خدایان آرزوی منو برآورده کردن تا بتونم کار موردعلاقه‌ام را ادامه بدم. می‌تونم تا زمانی که بشریت بهم احتیاج داشته باشه، معلم قهرمان‌ها باشم. من از این آرزو چیزهای زیادی به دست آوردم و دفعات زیادی هم تسلیم شدم، اما هنوز اینجام؛ بنابراین فقط می‌تونم فرض کنم که هنوز به وجودم نیاز هست.
𝒵𝒶𝒽𝓇𝒶 𝓅𝒾𝓇𝓎
۵
اما از آن به بعد، مادرم برای خوردن غذاهای آبی از راه خود خارج شد. کیک تولد آبی می‌پخت. اسموتی‌های زغال‌اخته را مخلوط می‌کرد. چیپس تورتیلا می‌خرید و آب‌نبات آبی را از مغازه به خانه می‌آورد.
نیلا آبی به رنگ دریا🌊🐚🫧
۵
میشه اونا رو کشت، اما نمی‌میرن
𝐘𝐮𝐫𝐢✨️🎀
۴
آن‌ها طوری به صحبت خود برگشتند که انگار من هرگز وجود نداشتم.
ریو
۳
«من ازت به خاطر این‌که موندی و در کنار ما جنگیدی ممنونم.»
اسب شناگر مهاجر
۳
انسان‌ها چیزی رو می‌بینن که می‌خوان ببینن.
ماوی:)))
۳
به‌نوعی، دانستن دربارهٔ خدایان یونانی بسیار خوب است؛ زیرا هنگامی‌که همه‌چیز خراب می‌شود، می‌دانید چه کسی مقصر است.
𝒵𝒶𝒽𝓇𝒶 𝓅𝒾𝓇𝓎
۲
«من نمی‌دونم مادرم چه‌کار می‌خواد بکنه. فقط می‌دونم که در کنارت می‌جنگم.» «چرا؟» «چون تو دوست منی.
𝒵𝒶𝒽𝓇𝒶 𝓅𝒾𝓇𝓎
۲
این‌جا محل قهرمانانه.» اما من به این فکر کردم که افراد کمی در الیزیوم وجود دارند. آن‌جا در مقایسه با مزارع آسفودل یا حتی زمین‌های مجازات، خیلی کوچک بود؛ بنابراین تعداد کمی از مردم در زندگی خود خوب عمل کرده‌اند. این افسرده‌کننده بود.
꧁ black pen ꧂
۲
«وقتی تیغهٔ کوتاه‌تری داری، نزدیک حریفت باش.»
مریم رضائی؛
۲
چیزی که متعلق به دریاست، همیشه به دریا برمی‌گرده.
Blue
۲
دربارهٔ مادرم، او شانس زندگی جدیدی را داشت. نامهٔ او یک هفته پس از بازگشت من به اردوگاه به دستم رسید. به من گفت که گیب به طرز مرموزی ناپدید شده است. مادرم مفقود شدن او را به پلیس گزارش داده بود، اما احساس خنده‌داری داشت؛ به خاطر این‌که می‌دانست پلیس هرگز او را پیدا نمی‌کند. او کاری کاملاً غیر مرتبط با تخصص خود انجام داده بود. اولین مجسمهٔ بتنی را در اندازهٔ واقعی ساخته بود و با عنوان بازیکن پوکر، از طریق گالری‌ای هنری در سوهو به کلکسیونری فروخته و پول زیادی برای این کار دریافت کرده بود. او مبلغی را برای آپارتمان جدیدی واریز کرد و شهریهٔ ترم اول خود را در دانشگاه نیویورک پرداخت. گالری سوهو اثر هنری مادرم را «گام بزرگ روبه‌جلویی در نئورئالیسم فوق‌العاده زشت» نامید. اما نگران نباشید، مادرم برایم نوشت: «من کار مجسمه‌سازی را تمام کردم. آن جعبهٔ وسایلی را که برایم گذاشته بودی، کنار گذاشتم. وقت آن است که به نوشتن روی آورم.»
ماوی:)))
۲
ببینید؛ من نمی‌خواستم دورگه باشم. اگر این مطلب را به این دلیل می‌خوانید که فکر می‌کنید ممکن است یکی از آن‌ها باشید، توصیهٔ من این است: «همین حالا این کتاب رو ببندید. هر دروغی رو که مادر یا پدرتون دربارهٔ تولدتون گفته‌اند، باور و سعی کنید زندگی عادی داشته باشید.» دورگه بودن خطرناک و بسیار ترسناک است و بیشتر اوقات باعث می‌شود به روش‌های دردناک و حال‌به‌هم‌زنی بمیرید.
fatemeh:)b
۱
اگر کودکی معمولی هستید و فکر می‌کنید این کتاب تخیلی است، مشکلی نیست، به خواندن ادامه دهید. من به شما حسادت می‌کنم که باور می‌کنید هیچ‌یک از این اتفاقات هرگز رخ نداده است، اما اگر خود را در این صفحات پیدا و احساس کردید چیزی درون شما شروع به تکان خوردن می‌کند، فوراً مطالعه را متوقف کنید. شاید شما یکی از ما باشید و هنگامی این را می‌فهمید که دیگر دیر شده است و آن‌ها جست‌وجو را برای یافتن شما شروع کرده‌اند.
fatemeh:)b
۱
«اسمش رو نگو. نام‌ها قدرت دارن.»
کاژه
۱
«فقط کاش گاهی اوقات بی‌خیال من بشه. منظورم اینه که من نابغه نیستم.»
ریو
۱
مادرم رفته و همهٔ دنیا سیاه و سرد است. دیگر هیچ‌چیز زیبا نیست.
Mahi
۱
مردگان ترسناک نیستند، آن‌ها فقط غمگین‌اند.
مریم رضائی؛
۱
از عصبانیت صورتم می‌سوخت؛ فقط کافی است کاری را به دختری بسپارید تا همه‌چیز را پیچیده کند.
اسب شناگر مهاجر
۱
چهره‌های سایه مانند در چین‌های لباس سیاه او ظاهر شدند؛ چهره‌هایی از عذاب. گویی این لباس از روح‌های گرفتارشده در میدان‌های مجازات دوخته شده بود که سعی می‌کردند بیرون بیایند. قسمت بیش‌فعالی من در تعجب بود که آیا بقیهٔ لباس‌هایش هم به همین شکل ساخته شده‌اند؟ چه چیزهای وحشتناکی باید در زندگی خود انجام دهید تا در لباس‌زیر هادس بافته شوید؟
اسب شناگر مهاجر
۱
اما داستان قهرمانان همیشه با تراژدی به پایان می‌رسید.
مریم رضائی؛
۱
می‌خواستم عصبانی شوم، چون این آدم خیلی به من فشار می‌آورد.
𝙫𝙞𝙩𝙖-
۱