جملات زیبای کتاب پرسی جکسون (جلد اول، دزد آذرخش) | طاقچه
تصویر جلد کتاب پرسی جکسون (جلد اول، دزد آذرخش)subscriptionAvailable

کتاب پرسی جکسون (جلد اول، دزد آذرخش)

نوع کتاب
۴.۴ امتیاز(از ۳۶ رأی)
پدیدآورندگان: 
ریک ریوردن، بهزاد بیسادی

اشتراک بی‌نهایت چیست؟

٪۳۰ تخفیف اولین خرید کتاب با کد OFF30ic-copy
کتابخون.
۱۲
انسان‌ها چیزی رو می‌بینن که می‌خوان ببینن.
کتابخون.
۹
تا زمانی که رویدادها رخ ندن، حقیقت روشن نمیشه.
کتابخون.
۷
من سرنوشت یه قهرمان رو برات به ارمغان آوردم و سرنوشت یه قهرمان هرگز خوشحال‌کننده نیست.
Ronia_sh
۷
دوست دارم به شما بگویم که در راه فرود، کشف‌وشهود عمیقی داشتم. با مرگ خود کنار آمدم و به مرگ لبخند زدم. اما در واقعیت؟ تنها فکرم این بود: «آاااااااااااااااااا!»
کتابخون.
۶
اما به شما توصیه می‌کنم اگر می‌شنوید که بهترین دوستتان در حال صحبت با یک بزرگ‌سال دربارهٔ شماست، به آن گوش ندهید.
کتابخون.
۶
«کسی که به شما میگه دوست، خیانت می‌کنه.»
کتابخون.
۶
مردگان ترسناک نیستند، آن‌ها فقط غمگین‌اند.
کاربر ۱۶۲۰۱۴۴
۵
سر مدوسا را جمع کردم و برگهٔ تحویل را پر کردم: «نیویورک، شهر نیویورک، ساختمان امپایر استیت، طبقهٔ خدایان المپ، با آرزوی موفقیت، پرسی جکسون.» گروور هشدار داد: «اونا از این کار خوششون نمیاد و فکر می‌کنن تو قصد توهین داری.» من چند درهم طلایی در کیف ریختم. به‌محض بستن آن صدایی شبیه صندوق فروش بلند شد. بسته از روی میز به بیرون رفت و در یک لحظه ناپدید شد! گفتم: «من بی‌ادبم.» به آنابت نگاه کردم و منتظر بودم به من گیر دهد. اما او به من گیر نداد. به نظر می‌رسید این واقعیت را قبول کرده است که من استعداد بزرگی در عصبانی کردن خدایان دارم.
کتابخون.
۵
حقیقت اینه که من نمی‌تونم مرده باشم. می‌بینی، قرن‌ها پیش خدایان آرزوی منو برآورده کردن تا بتونم کار موردعلاقه‌ام را ادامه بدم. می‌تونم تا زمانی که بشریت بهم احتیاج داشته باشه، معلم قهرمان‌ها باشم. من از این آرزو چیزهای زیادی به دست آوردم و دفعات زیادی هم تسلیم شدم، اما هنوز اینجام؛ بنابراین فقط می‌تونم فرض کنم که هنوز به وجودم نیاز هست.
نیلا آبی به رنگ دریا🌊🐚🫧
۵
اما از آن به بعد، مادرم برای خوردن غذاهای آبی از راه خود خارج شد. کیک تولد آبی می‌پخت. اسموتی‌های زغال‌اخته را مخلوط می‌کرد. چیپس تورتیلا می‌خرید و آب‌نبات آبی را از مغازه به خانه می‌آورد.
𝐘𝐮𝐫𝐢✨️🎀
۴
میشه اونا رو کشت، اما نمی‌میرن
ریو
۳
آن‌ها طوری به صحبت خود برگشتند که انگار من هرگز وجود نداشتم.
کتابخون.
۲
به‌نوعی، دانستن دربارهٔ خدایان یونانی بسیار خوب است؛ زیرا هنگامی‌که همه‌چیز خراب می‌شود، می‌دانید چه کسی مقصر است.
کتابخون.
۲
«من نمی‌دونم مادرم چه‌کار می‌خواد بکنه. فقط می‌دونم که در کنارت می‌جنگم.» «چرا؟» «چون تو دوست منی.
꧁ black pen ꧂
۲
این‌جا محل قهرمانانه.» اما من به این فکر کردم که افراد کمی در الیزیوم وجود دارند. آن‌جا در مقایسه با مزارع آسفودل یا حتی زمین‌های مجازات، خیلی کوچک بود؛ بنابراین تعداد کمی از مردم در زندگی خود خوب عمل کرده‌اند. این افسرده‌کننده بود.
اسب شناگر مهاجر
۲
«من ازت به خاطر این‌که موندی و در کنار ما جنگیدی ممنونم.»
مریم رضائی؛
۲
«وقتی تیغهٔ کوتاه‌تری داری، نزدیک حریفت باش.»
fatemeh:)b
۱
ببینید؛ من نمی‌خواستم دورگه باشم. اگر این مطلب را به این دلیل می‌خوانید که فکر می‌کنید ممکن است یکی از آن‌ها باشید، توصیهٔ من این است: «همین حالا این کتاب رو ببندید. هر دروغی رو که مادر یا پدرتون دربارهٔ تولدتون گفته‌اند، باور و سعی کنید زندگی عادی داشته باشید.» دورگه بودن خطرناک و بسیار ترسناک است و بیشتر اوقات باعث می‌شود به روش‌های دردناک و حال‌به‌هم‌زنی بمیرید.
fatemeh:)b
۱
اگر کودکی معمولی هستید و فکر می‌کنید این کتاب تخیلی است، مشکلی نیست، به خواندن ادامه دهید. من به شما حسادت می‌کنم که باور می‌کنید هیچ‌یک از این اتفاقات هرگز رخ نداده است، اما اگر خود را در این صفحات پیدا و احساس کردید چیزی درون شما شروع به تکان خوردن می‌کند، فوراً مطالعه را متوقف کنید. شاید شما یکی از ما باشید و هنگامی این را می‌فهمید که دیگر دیر شده است و آن‌ها جست‌وجو را برای یافتن شما شروع کرده‌اند.
ریو
۱
«فقط کاش گاهی اوقات بی‌خیال من بشه. منظورم اینه که من نابغه نیستم.»
Mahi
۱
مادرم رفته و همهٔ دنیا سیاه و سرد است. دیگر هیچ‌چیز زیبا نیست.
مریم رضائی؛
۱
مردگان ترسناک نیستند، آن‌ها فقط غمگین‌اند.
اسب شناگر مهاجر
۱
از عصبانیت صورتم می‌سوخت؛ فقط کافی است کاری را به دختری بسپارید تا همه‌چیز را پیچیده کند.
اسب شناگر مهاجر
۱
چهره‌های سایه مانند در چین‌های لباس سیاه او ظاهر شدند؛ چهره‌هایی از عذاب. گویی این لباس از روح‌های گرفتارشده در میدان‌های مجازات دوخته شده بود که سعی می‌کردند بیرون بیایند. قسمت بیش‌فعالی من در تعجب بود که آیا بقیهٔ لباس‌هایش هم به همین شکل ساخته شده‌اند؟ چه چیزهای وحشتناکی باید در زندگی خود انجام دهید تا در لباس‌زیر هادس بافته شوید؟
مریم رضائی؛
۱
اما داستان قهرمانان همیشه با تراژدی به پایان می‌رسید.
𝙫𝙞𝙩𝙖-
۱
می‌خواستم عصبانی شوم، چون این آدم خیلی به من فشار می‌آورد.
Blue
۱
مادرم رفته و همهٔ دنیا سیاه و سرد است. دیگر هیچ‌چیز زیبا نیست.
Blue
۱
«متأسفم! من بازنده‌ام. من به‌دردنخورترین ساتیر جهانم.»
Blue
۱
واقعاً جالبه که انسان‌ها تا چه اندازه هر چیزی رو مطابق میل خودشون تفسیر می‌کنن
Blue
۱
مردگان ترسناک نیستند، آن‌ها فقط غمگین‌اند.