جملات زیبای کتاب پرسی جکسون (جلد اول، دزد آذرخش) | طاقچه
تصویر جلد کتاب پرسی جکسون (جلد اول، دزد آذرخش)

بریده‌هایی از کتاب پرسی جکسون (جلد اول، دزد آذرخش)

نویسنده:ریک ریوردن
امتیاز
۴.۴از ۳۱ رأی
۴٫۴
(۳۱)
«اگه می‌خوای شانست رو امتحان کن، اما مسلح شو.
ساده بگیر همه چیز را:)
انسان‌ها چیزی رو می‌بینن که می‌خوان ببینن.
کتابخون.
تا زمانی که رویدادها رخ ندن، حقیقت روشن نمیشه.
کتابخون.
من سرنوشت یه قهرمان رو برات به ارمغان آوردم و سرنوشت یه قهرمان هرگز خوشحال‌کننده نیست.
کتابخون.
«تا ده بشمار. به خلق‌وخوی خودت مسلط باش»،
ساده بگیر همه چیز را:)
اما به شما توصیه می‌کنم اگر می‌شنوید که بهترین دوستتان در حال صحبت با یک بزرگ‌سال دربارهٔ شماست، به آن گوش ندهید.
کتابخون.
«کسی که به شما میگه دوست، خیانت می‌کنه.»
کتابخون.
سر مدوسا را جمع کردم و برگهٔ تحویل را پر کردم: «نیویورک، شهر نیویورک، ساختمان امپایر استیت، طبقهٔ خدایان المپ، با آرزوی موفقیت، پرسی جکسون.» گروور هشدار داد: «اونا از این کار خوششون نمیاد و فکر می‌کنن تو قصد توهین داری.» من چند درهم طلایی در کیف ریختم. به‌محض بستن آن صدایی شبیه صندوق فروش بلند شد. بسته از روی میز به بیرون رفت و در یک لحظه ناپدید شد! گفتم: «من بی‌ادبم.» به آنابت نگاه کردم و منتظر بودم به من گیر دهد. اما او به من گیر نداد. به نظر می‌رسید این واقعیت را قبول کرده است که من استعداد بزرگی در عصبانی کردن خدایان دارم.
کاربر ۱۶۲۰۱۴۴
حقیقت اینه که من نمی‌تونم مرده باشم. می‌بینی، قرن‌ها پیش خدایان آرزوی منو برآورده کردن تا بتونم کار موردعلاقه‌ام را ادامه بدم. می‌تونم تا زمانی که بشریت بهم احتیاج داشته باشه، معلم قهرمان‌ها باشم. من از این آرزو چیزهای زیادی به دست آوردم و دفعات زیادی هم تسلیم شدم، اما هنوز اینجام؛ بنابراین فقط می‌تونم فرض کنم که هنوز به وجودم نیاز هست.
کتابخون.
مردگان ترسناک نیستند، آن‌ها فقط غمگین‌اند.
کتابخون.
اما از آن به بعد، مادرم برای خوردن غذاهای آبی از راه خود خارج شد. کیک تولد آبی می‌پخت. اسموتی‌های زغال‌اخته را مخلوط می‌کرد. چیپس تورتیلا می‌خرید و آب‌نبات آبی را از مغازه به خانه می‌آورد.
نیلا آبی به رنگ دریا🌊🐚🫧
دوست دارم به شما بگویم که در راه فرود، کشف‌وشهود عمیقی داشتم. با مرگ خود کنار آمدم و به مرگ لبخند زدم. اما در واقعیت؟ تنها فکرم این بود: «آاااااااااااااااااا!»
Ronia_sh
میشه اونا رو کشت، اما نمی‌میرن
𝐘𝐮𝐫𝐢✨️🎀
آن‌ها طوری به صحبت خود برگشتند که انگار من هرگز وجود نداشتم.
ریو
به‌نوعی، دانستن دربارهٔ خدایان یونانی بسیار خوب است؛ زیرا هنگامی‌که همه‌چیز خراب می‌شود، می‌دانید چه کسی مقصر است.
کتابخون.
«من نمی‌دونم مادرم چه‌کار می‌خواد بکنه. فقط می‌دونم که در کنارت می‌جنگم.» «چرا؟» «چون تو دوست منی.
کتابخون.
این‌جا محل قهرمانانه.» اما من به این فکر کردم که افراد کمی در الیزیوم وجود دارند. آن‌جا در مقایسه با مزارع آسفودل یا حتی زمین‌های مجازات، خیلی کوچک بود؛ بنابراین تعداد کمی از مردم در زندگی خود خوب عمل کرده‌اند. این افسرده‌کننده بود.
Black pen
ببینید؛ من نمی‌خواستم دورگه باشم. اگر این مطلب را به این دلیل می‌خوانید که فکر می‌کنید ممکن است یکی از آن‌ها باشید، توصیهٔ من این است: «همین حالا این کتاب رو ببندید. هر دروغی رو که مادر یا پدرتون دربارهٔ تولدتون گفته‌اند، باور و سعی کنید زندگی عادی داشته باشید.» دورگه بودن خطرناک و بسیار ترسناک است و بیشتر اوقات باعث می‌شود به روش‌های دردناک و حال‌به‌هم‌زنی بمیرید.
fatemeh:)b
اگر کودکی معمولی هستید و فکر می‌کنید این کتاب تخیلی است، مشکلی نیست، به خواندن ادامه دهید. من به شما حسادت می‌کنم که باور می‌کنید هیچ‌یک از این اتفاقات هرگز رخ نداده است، اما اگر خود را در این صفحات پیدا و احساس کردید چیزی درون شما شروع به تکان خوردن می‌کند، فوراً مطالعه را متوقف کنید. شاید شما یکی از ما باشید و هنگامی این را می‌فهمید که دیگر دیر شده است و آن‌ها جست‌وجو را برای یافتن شما شروع کرده‌اند.
fatemeh:)b
«فقط کاش گاهی اوقات بی‌خیال من بشه. منظورم اینه که من نابغه نیستم.»
ریو
وقتی به بالا نگاه کردم، علامت در حال محو شدن بود، اما هنوز می‌توانستم هولوگرام نور سبز، در حال چرخش و درخشش را تشخیص دهم، نیزهٔ سه پر: مثلث. آنابت زمزمه کرد: «پدرت. این واقعاً خوب نیست.» کایرون اعلام کرد: «مشخص شده.» بچه‌ها در اطراف من زانو زدند؛ حتی بچه‌های کابین آرس هم زانو زدند. اگرچه از این بابت خوشحال نبودند. من کاملاً گیج پرسیدم: «پدرم؟» کایرون گفت: «پوزیدون آورندهٔ طوفان، زلزله و پدر اسب‌ها. سلام، پرسئوس جکسون! پسر خدای دریا.»
کاربر ۱۶۲۰۱۴۴
«مهم نیست؟ از کمر به پایین بهترین دوست من یه خره.» گروور صدای تیز و بغض‌آمیزی بیرون داد: «بععععععع»
کاربر ۱۶۲۰۱۴۴
گروور گفت: «آه! کس خاصی نیست.» گروور به خاطر این‌که فکر می‌کرد خر است، ناراحت بود. برای همین ادامه داد: «فقط ارباب مردگان و چند نفر از وحشی‌ترین خون‌خواهانش.» سپس رو به مادرم گفت: «ببخشید خانم جکسون. می‌تونین سریع‌تر رانندگی کنین؟»
کاربر ۱۶۲۰۱۴۴
تقریباً امیدم را برای یافتن آنابت و گروور ازدست‌داده بودم، ولی وقتی صدای آشنایی گفت: «پرسی!» برگشتم و با آغوش باز گروور روبه‌رو شدم. او گفت: «ما فکر کردیم تو از راه سختی به دیدن هادس رفتی.» آنابت پشت سرش ایستاد و سعی کرد عصبانی به نظر برسد، اما معلوم بود که با دیدن من احساس آرامش می‌کرد. آنابت گفت: «ما نمی‌تونیم تو رو پنج دقیقه تنها بذاریم! چه اتفاقی افتاد؟» «من سقوط کردم.»
کاربر ۱۶۲۰۱۴۴
نمی‌دانم چرا در سفرهای مدرسه اتفاقات بدی برایم رخ می‌داد. مثلاً در کلاس پنجم دبستان، وقتی به میدان نبرد ساراتوگا رفتیم، با توپی جنگی حادثه به بار آوردم. من اتوبوس مدرسه را هدف نگرفته بودم، اما به‌هرحال بعد از آن اتفاق اخراج شدم. یا قبل از آن در کلاس چهارم، وقتی به دیدن پشت‌صحنهٔ استخر کوسه مارین ورلد رفته بودیم، اهرم اشتباه را کشیدم و بچه‌های کلاس مجبور شدند شنای برنامه‌ریزی‌نشده‌ای انجام دهند. یا مثلاً قبل از آن ... . خب، شما من را درک می‌کنید.
just me
«اسمش رو نگو. نام‌ها قدرت دارن.»
کاژه
دوست دارم به شما بگویم که در راه فرود، کشف‌وشهود عمیقی داشتم. با مرگ خود کنار آمدم و به مرگ لبخند زدم. اما در واقعیت؟ تنها فکرم این بود: «آاااااااااااااااااا!»
Ronia_sh
دوست دارم به شما بگویم که در راه فرود، کشف‌وشهود عمیقی داشتم. با مرگ خود کنار آمدم و به مرگ لبخند زدم. اما در واقعیت؟ تنها فکرم این بود: «آاااااااااااااااااا!»
Ronia_sh
دربارهٔ این‌که چگونه پسرها همیشه اوضاع را به هم می‌ریزند، غر زد.
ریو
نکتهٔ جالب این بود که من دیگر احساس نمی‌کردم کسی به من خیره شده است، بلکه احساس کردم در خانهٔ خودم هستم.
carinaonair

حجم

۲۷۹٫۲ کیلوبایت

سال انتشار

۱۴۰۱

تعداد صفحه‌ها

۴۰۷ صفحه

حجم

۲۷۹٫۲ کیلوبایت

سال انتشار

۱۴۰۱

تعداد صفحه‌ها

۴۰۷ صفحه

قیمت:
۵۵,۰۰۰
تومان