سر مدوسا را جمع کردم و برگهٔ تحویل را پر کردم:
«نیویورک، شهر نیویورک، ساختمان امپایر استیت، طبقهٔ خدایان المپ، با آرزوی موفقیت، پرسی جکسون.»
گروور هشدار داد: «اونا از این کار خوششون نمیاد و فکر میکنن تو قصد توهین داری.»
من چند درهم طلایی در کیف ریختم. بهمحض بستن آن صدایی شبیه صندوق فروش بلند شد. بسته از روی میز به بیرون رفت و در یک لحظه ناپدید شد!
گفتم: «من بیادبم.» به آنابت نگاه کردم و منتظر بودم به من گیر دهد.
اما او به من گیر نداد. به نظر میرسید این واقعیت را قبول کرده است که من استعداد بزرگی در عصبانی کردن خدایان دارم.