بغض در گلویش ورم کرد. دریافت که چه نیاز حیاتیای به حرف زدن و درددل کردن دارد. هر کلمه انگار لایهای از اندوه بود، تختهای خون لختهشده که از سینهاش کنده میشد و به گلویش اجازهٔ نفس کشیدن میداد.
کتابها مرا صدا میزنند...
مرگ آن است که در ذهن دیگران از یاد بروی. فراموشی است که آدمی را میمیراند. من هزار سال است که از یاد رفتهام.
کتابها مرا صدا میزنند...
«شما هنوز هم در اینجا از چیزی حیرت میکنید؟»
کتابها مرا صدا میزنند...
حیفِ اون زیبایی روبهزوال در این کویرِ جهنمی.
کتابها مرا صدا میزنند...
«دلم برا عطرت تنگ شده بود پری، برای بوی لاک ناخنهات.»
کتابها مرا صدا میزنند...
زمان در قاب نسکافهایرنگِ ساعت سکته کرده بود.
کتابها مرا صدا میزنند...
انگار در قلبش دهل بزنند، کم مانده بود که سکته کند.
کتابها مرا صدا میزنند...