۴٫۳
(۷)
امیدوار بود روزی دوباره زندگی آرام و امن شود. زمانی که ترسهایشان تمام شود و بیحوصلگی بدترین مشکل زندگیشان باشد.
کاربر ۱۰۴۱۴۷۶۳
مارک تنها کسی بود که برایش باقی مانده بود؛ در واقع جایگزین تنها بودن برای همیشه.
Blue
ناامیدی طوری تمام وجود مردم را گرفته بود که هر روز زندگیشان را با بار سنگینی از این احساس سر میکردند که آخرین روز زندگیشان را میگذرانند.
Blue
من از زنده موندن حالم به هم میخوره.
Blue
کی قراره تموم بشه؟
Blue
«ترس. اینکه خوبه. یه سرباز خوب همیشه میترسه. این طبیعیه. اینکه چطور به این ترس واکنش نشون میدی، تو رو میسازه یا از پا درمیآره.»
کاربر ۱۰۴۱۴۷۶۳
چطور میتوانستند با هم در یک اتاق باشند و دربارهٔ چیزهای مختلف جوک نسازند، یا آدمهای بیعرضهٔ اطرافشان را دست نیندازند؟
Blue
مارک تنها کسی بود که برایش باقی مانده بود؛ در واقع جایگزین تنها بودن برای همیشه.
کاربر ۱۰۴۱۴۷۶۳
مارک میدانست آنها رفتهرفته بیاحساس میشوند. مجبور بودند؛
کاربر ۱۰۴۱۴۷۶۳
احساس پوچی کرد. هر چقدر هم دربارهاش شوخی میکردند، هنوز هم ناراحتکننده بود و باعث شد ابر سیاهی از ناامیدی بالای سرش شکل بگیرد
Blue
خاطرات. هیچوقت رهایش نمیکردند، حتی نیمساعت. همیشه به او هجوم میآوردند و با خودشان تمام ترسهای آن زمان را دوباره در وجودش زنده میکردند.
Blue
مارک در آن لحظه تنها چیزی که میخواست این بود که تا همیشه کنار او باشد و تمام روزها و شبهای باقیماندهٔ عمرش مراقب او باشد، ولی تنها کاری که آن لحظه از دستش برمیآمد، حرف زدن بود.
Blue
هر چه میگذشت، بیشتر در غم و افسردگی فرو میرفت.
Blue
مارک آندو را تماشا میکرد و امیدوار بود روزی دوباره زندگی آرام و امن شود. زمانی که ترسهایشان تمام شود و بیحوصلگی بدترین مشکل زندگیشان باشد.
Blue
«آره. خوبم. فقط ای کاش میتونستیم یه روز در آرامش باشیم. اگه میتونستیم همهچیز رو فراموش کنیم، من واقعاً خوشحال میشدم. اوضاع داره بهتر میشه. ما فقط باید... فراموشش کنیم!»
Blue
از چیزهایی که در سرش بود متنفر بود: تصاویر، صداها، رایحهها.
Blue
وقتی خاطرات هجوم میآوردند، همیشه به کار پناه میبرد. کار کردن و سرگرم بودن و کمتر از مغزش استفاده کردن، تنها چیزی بود که به بهبود این وضع کمک میکرد.
Blue
درون مارک مثل گلولهٔ سربی سنگینی داخل فضای تاریکی مکیده شد و احساس پوچی تمام وجودش را گرفت. وحشت و مرگهای زیادی را به چشم دیده بود، ولی آن لحظه فقط دیدن زجر کشیدن دوستش داشت او را از پا درمیآورد،
Blue
امیدوار بود روزی دوباره زندگی آرام و امن شود. زمانی که ترسهایشان تمام شود و بیحوصلگی بدترین مشکل زندگیشان باشد. وقتی که دختری مثل دیدی بتواند همانطور که همهٔ بچهها باید باشند، آزادانه بدود و بازی کند و بخندد.
Blue
دلش نمیخواست هیچچیز را به یاد بیاورد. نمیخواست ترس و وحشت آن روز را دوباره تجربه کند.
Blue
او نمیتوانست تیرینا را از دست دهد. حداقل نه آن لحظه.
Blue
حجم
۳۰۳٫۰ کیلوبایت
سال انتشار
۱۳۹۸
تعداد صفحهها
۴۴۸ صفحه
حجم
۳۰۳٫۰ کیلوبایت
سال انتشار
۱۳۹۸
تعداد صفحهها
۴۴۸ صفحه
قیمت:
۲۳۴,۰۰۰
تومان
