جملات زیبای کتاب فرمان کشتار | طاقچه
تصویر جلد کتاب فرمان کشتارsubscriptionAvailable

کتاب فرمان کشتار

نوع کتاب
۴.۳ امتیاز(از ۷ رأی)
انتشارات: 
نشر افق

اشتراک بی‌نهایت چیست؟

٪۳۰ تخفیف اولین خرید کتاب با کد OFF30ic-copy
کاربر ۱۰۴۱۴۷۶۳
۳
امیدوار بود روزی دوباره زندگی آرام و امن شود. زمانی که ترس‌هایشان تمام شود و بی‌حوصلگی بدترین مشکل زندگی‌شان باشد.
Blue
۳
مارک تنها کسی بود که برایش باقی مانده بود؛ در واقع جایگزین تنها بودن برای همیشه.
Blue
۳
ناامیدی طوری تمام وجود مردم را گرفته بود که هر روز زندگی‌شان را با بار سنگینی از این احساس سر می‌کردند که آخرین روز زندگی‌شان را می‌گذرانند.
Blue
۳
من از زنده موندن حالم به هم می‌خوره.
Blue
۳
کی قراره تموم بشه؟
کاربر ۱۰۴۱۴۷۶۳
۲
«ترس. اینکه خوبه. یه سرباز خوب همیشه می‌ترسه. این طبیعیه. اینکه چطور به این ترس واکنش نشون می‌دی، تو رو می‌سازه یا از پا درمی‌آره.»
Blue
۲
چطور می‌توانستند با هم در یک اتاق باشند و دربارهٔ چیزهای مختلف جوک نسازند، یا آدم‌های بی‌عرضهٔ اطرافشان را دست نیندازند؟
کاربر ۱۰۴۱۴۷۶۳
۱
مارک تنها کسی بود که برایش باقی مانده بود؛ در واقع جایگزین تنها بودن برای همیشه.
کاربر ۱۰۴۱۴۷۶۳
۱
مارک می‌دانست آن‌ها رفته‌رفته بی‌احساس می‌شوند. مجبور بودند؛
Blue
۱
احساس پوچی کرد. هر چقدر هم درباره‌اش شوخی می‌کردند، هنوز هم ناراحت‌کننده بود و باعث شد ابر سیاهی از ناامیدی بالای سرش شکل بگیرد
Blue
۱
خاطرات. هیچ‌وقت رهایش نمی‌کردند، حتی نیم‌ساعت. همیشه به او هجوم می‌آوردند و با خودشان تمام ترس‌های آن زمان را دوباره در وجودش زنده می‌کردند.
Blue
۱
مارک در آن لحظه تنها چیزی که می‌خواست این بود که تا همیشه کنار او باشد و تمام روزها و شب‌های باقی‌ماندهٔ عمرش مراقب او باشد، ولی تنها کاری که آن لحظه از دستش برمی‌آمد، حرف زدن بود.
Blue
۱
هر چه می‌گذشت، بیشتر در غم و افسردگی فرو می‌رفت.
Blue
۱
مارک آن‌دو را تماشا می‌کرد و امیدوار بود روزی دوباره زندگی آرام و امن شود. زمانی که ترس‌هایشان تمام شود و بی‌حوصلگی بدترین مشکل زندگی‌شان باشد.
Blue
۰
«آره. خوبم. فقط ای کاش می‌تونستیم یه روز در آرامش باشیم. اگه می‌تونستیم همه‌چیز رو فراموش کنیم، من واقعاً خوشحال می‌شدم. اوضاع داره بهتر می‌شه. ما فقط باید... فراموشش کنیم!»
Blue
۰
از چیزهایی که در سرش بود متنفر بود: تصاویر، صداها، رایحه‌ها.
Blue
۰
وقتی خاطرات هجوم می‌آوردند، همیشه به کار پناه می‌برد. کار کردن و سرگرم بودن و کمتر از مغزش استفاده کردن، تنها چیزی بود که به بهبود این وضع کمک می‌کرد.
Blue
۰
درون مارک مثل گلولهٔ سربی سنگینی داخل فضای تاریکی مکیده شد و احساس پوچی تمام وجودش را گرفت. وحشت و مرگ‌های زیادی را به چشم دیده بود، ولی آن لحظه فقط دیدن زجر کشیدن دوستش داشت او را از پا درمی‌آورد،
Blue
۰
امیدوار بود روزی دوباره زندگی آرام و امن شود. زمانی که ترس‌هایشان تمام شود و بی‌حوصلگی بدترین مشکل زندگی‌شان باشد. وقتی که دختری مثل دیدی بتواند همان‌طور که همهٔ بچه‌ها باید باشند، آزادانه بدود و بازی کند و بخندد.
Blue
۰
دلش نمی‌خواست هیچ‌چیز را به یاد بیاورد. نمی‌خواست ترس و وحشت آن روز را دوباره تجربه کند.
Blue
۰
او نمی‌توانست تیرینا را از دست دهد. حداقل نه آن لحظه.