به یادِ عباس، برادرِ بزرگم، افتادم زمانی که از سربازی برگشته بود و از پدرم پول میخواست که برود قوچان پیشِ دوستِ همدورهاش، همانجا اتاقی بگیرد و وسایلی بخرد و بشود معلمِ حقالتدریس. در دورهٔ سربازی، سرباز معلم شده بود و افتاده بود توی یکی از دهاتِ قوچان. حالا هم میخواست برگردد همانجا پیشِ دوستِ قوچانیاش و پدرم میگفت پول ندارم. عباس گفت: «تو که نداری چرا هِی بچه پس انداختی؟» و در را به هم کوبید و رفت