جملات زیبای کتاب از گود مافیا تا گود قتلگاه | طاقچه
تصویر جلد کتاب از گود مافیا تا گود قتلگاه

بریده‌هایی از کتاب از گود مافیا تا گود قتلگاه

۵٫۰
(۱۶)
یادم هست که یک روز این حدیث را خواند: خداوند متعال، به یکی از پیامبران وحی فرستاد: «هرگاه مرتکب معصیتی شدی، به کوچکی گناه نگاه نکن، ببین نافرمانی و معصیت چه کسی را انجام دادی. و آنگاه که از طرف من روزی برایت می‌رسد به کمی آن ننگر، بلکه ببین از جانب چه کسی برایت رسیده است و هرگاه که گرفتاری برایت پیش آمد شکایت آن را نزد بندگانم مبر، همانگونه که وقتی بدی‌ها و زشتی‌های تو بالا آمد، من شکایت تو را نزد دیگران نکردم.» مجید برای ما این حرف می‌زد و اشک می‌ریخت..
مهدی
حضرت رسول (ص) فرمودند: «هر که از خدا بترسد، خدا تمام چیزها را از او می‌ترساند و هر که از خدا نترسد، خدا او را از همه چیز می‌ترساند.»
مهدی
در جبهه، لقمه رزمندگان ما حلال بود، آن‌ها مرگ را به خود نزدیک می‌دیدند و همچنین کمتر از زمانی که در شهر بودند، با مظاهر دنیا و دنیاپرستی در تماس بودند. ایشان بیان کردند که این عوامل، اثر مهمی در عروج و ملکوتی شدن جوانان و نوجوانان رزمنده داشت.
mohsen
مجید اینقدر در عشق الهی پیش رفت که شب عملیات والفجر مقدماتی، خیلی عادی به نیروهایش گفت: بچه‌ها ملائک را می‌بینید که الان در کنار شما هستند؟! خیلی از بچه‌ها سرشان را به علامت تأیید تکان دادند! اما من... مجید آن شب ادامه داد: «رفقا همه شما شهید خواهید شد...»
مهدی
بزرگان ما می‌گویند برای رسیدن به قله‌های معنوی در زندگی الهی، چله نشینی کنید. بعد توضیح داد و گفت: برای چهل روز کمی با خودمان خلوت کنیم، مراقب باشیم گناه از ما سر نزند، اعمال خودمان را محاسبه کنیم، سعی کنیم هر روز بهتر از دیروز باشیم. آنگاه خواهیم دید که چه اتفاقی می‌افتد، حکمت بر زبان ما جاری خواهد شد
shariaty
در قنوت نماز، این دعا را بسیار زمزمه می‌کرد: «اللهم انی اسئلک حُبک و حُب من یحبک و حُب کل عمل یوصلنی الی قربک.» خدایا من از تو محبت و عشق به تو را می‌خواهم، و عشق به آنچه تو دوست داری و عشق به کل اعمالی که مرا به تو می‌رساند. (مناجات المحبین امام سجاد (ع)/مفاتیح)
کاربر ۴۵۱۹۰۲
روزهای آخر، در قنوت نماز، این دعا را بسیار زمزمه می‌کرد: «اللهم انی اسئلک حُبک و حُب من یحبک و حُب کل عمل یوصلنی الی قربک.»
shariaty
اگر به یاد هر چیزی به جز خدا باشیم ضرر کرده ایم، لذا تمام توجه ما را به سمت خدا می‌برد.
shariaty
سبُّوح قُدُّوس ربُّ الملائِکةِ و الرُّوحِ.
shariaty
چهل روز معنوی ما از ۷ دی ماه ۱۳۶۱ با ورود به دوکوهه شروع شد و ۱۷ بهمن، درست با اعلام آغاز عملیات والفجر مقدماتی خود به خود به پایان رسید!
shariaty
مجید در اوایل چله، برای ما از عذاب جهنم و عِقاب پروردگار می‌گفت. فراموش نمی‌کنم عصرها برای ما برخی سوره‌های کوچک قرآن را می‌خواند و ترجمه می‌کرد. وقتی به سوره قارعه رسید و از روز قیامت و عذاب الهی حرف می‌زد، تمام نیروهای گروهان باهنر اشک می‌ریختند، گویی مجلس عزا تشکیل شده و برای ما روضه خوانی می‌کند!
shariaty
چند متری که جلو رفتم، دیدم شخصی مچ پای مرا گرفت! او محکم مچ پایم را گرفته بود. به حالت درازکش عقب آمدم و نگاهش کردم. آن رزمنده تمام بدنش زخمی بود. حسابی تیر و ترکش خورده بود. کمی به صورتش خیره شدم. لابد می‌خواست بگوید او را با خودم ببرم، اما من هیچ توانی نداشتم، او هم چنین چیزی نگفت! دستش را به سختی دراز کرد و یک کنسرو به من داد. بلافاصله چشمانش سفید شد و به شهادت رسید.
shariaty
سید مرتضی آوینی با من صحبت می‌کرد. می‌خواست از فکه و قتلگاه، اطلاعات بیشتری داشته باشد.
فکه (بهرام درخشان)
هر وقت دور هم جمع می‌شدیم، همه از مجید حشمتی می‌گفتند و اشک می‌ریختند. مجید ما را با دریایی از معارف و معنویات آشنا کرد که تا قبل از آن واقعاً بی‌اطلاع بودیم. او خالصانه ما را تا آسمان‌ها بالا برد.
فکه (بهرام درخشان)
در روزهای آخر، حالات مجید بیشتر از قبل عرفانی شده بود، ذکر قنوتش این آیه شده بود: قل اللهم مالک المُلک تُوتی المُلک مَن‌تَشا تُعزمَن تَشاء و تُذل مَن تَشاء... دیگر همه چیز را از خدا می‌دید، خودی نمی‌دید که بخواهد در مورد آن حرف بزند. او از تمام تعلقات دنیایی بریده بود.
shariaty
چهار ساعت راه رفته بودیم و توان نیروها خیلی کم شده بود، کم‌کم می‌دیدم که برخی از نیروها، کلاه‌های آهنی را از سر بر می‌دارند و به زمین می‌اندازند تا بارشان سبک‌تر شود!
shariaty
حالا بیشتر از اینکه نیروی آماده داشته باشیم، شهید و مجروح داشتیم. بسیاری از نیروها خبر عقب نشینی را شنیده بودند و قبل از روشن شدن هوا به عقب رفته بودند. اما گروهان باهنر و برخی دیگر از نیروهای گردان ما، در خط مانده بودند. به احتمال زیاد، دلیل بی‌خبری ما، از بین رفتن بی‌سیم فرمانده گردان بود. شاید کل نیروهای ما در میان سنگرها و خاکریزهای دشمن به پنجاه نفر نمی‌رسید.
shariaty
با موشک بالگرد سنگر ما را زدند. پنج نفر در این سنگر بودند که همگی شهید شدند، ولی من حتی یک ترکش نخوردم! در میان دود و خاک، وقتی به بدن شهدا نگاه می‌کردم، می‌دیدم که خون از محل زخم‌هایشان بیرون می‌زند و خاک روی آن می‌نشست و لحظاتی بعد، خون تازه روی آن را می‌پوشاند و...
shariaty
گلوله‌های تانک، تمام سنگرها را از بین می‌برد و دشمن سریع جلو می‌آمد و ما مهمات نداشتیم. یک نفر را دیدم که با اسلحه کلاش به دنبال یک تانک می‌دوید! حدس زدم که می‌خواهد خدمه تانک را بزند. اما دیگر ندیدم چه شد.
shariaty
جوان رزمنده‌ای در حال دویدن بود که با گلوله مستقیم تانک او را زدند. تمام بدنش متلاشی شد! شخص دیگری به محض خروج از سنگر، برای عقب نشینی، مورد اصابت گلوله مستقیم تانک قرار گرفت!
shariaty
به سنگرهای کمین که ساعت دو نیمه شب در آنجا درگیر بودیم، نزدیک شدم. در این مسیر، دو نفر را دیدم که از زیر یک تپه خاکی بالا می‌رفتند، فکر می‌کنم قصدشان این بود از پشت به سنگر تیربار دشمن حمله کنند. به محض اینکه این دو نفر به بالای تپه خاکی رسیدند، گلوله مستقیم تانک به کنار آن‌ها اصابت کرد! بدن‌های پاره پاره هر دو به پایین افتاد.
shariaty
درست در همین لحظات که شرایط را می‌سنجیدم، علی موالی یکی دیگر از دوستانم از راه رسید. داد زدم: علی بنشین الان می‌زنند. علی در مقابل من نشست و چمباتمه زد. او باتعجب به من گفت: تو زنده ای؟ مگه توی اون سنگر نبودی؟! گفتم بله اما... هنوز حرف دیگه‌ای نزده بودم که یک گلوله درست از بالای موهای سر من رد شد و به پیشانی علی اصابت کرد!! فرق علی کامل شکافته شد!! فقط یک کلمه گفت: آخ و دیگر هیچ!
shariaty
در چنانه وقتی جلوی چادر آقا مجید قرار گرفتم، یاد شب آخر افتادم، همین جا آتش روشن کرده بود و با بچه‌ها دور هم جمع بودند. شعری را در وصف امام زمان (عج) با حالت مداحی می‌خواند که خوب به یاد داشتم. در کنج تنهای غمت، یارم کجایی برق مناجاتِ شبِ تارم کجایی شیعه که دل بر آتش عشقت نهاده سینه سپر کرده هزاران کشته داده یارم کجایی... مهدی کجایی ...
shariaty
(شهید) علی محمودوند، کارهای شناسایی منطقه فکه را آغاز نمود و با دوستان گروه تفحص، موقعیت کانال کمیل و حنظله را پیدا کرد و صدها شهید بی‌نشان را در این منطقه پیدا نمود و رنج فراق بسیاری از مادران را برطرف نمود.
فکه (بهرام درخشان)
گفتم: منتظر چیز دیگری هستید؟ بخورید تا توان داشته باشید. کسی حرکتی انجام نداد. یک لحظه حس کردم همه سکوتی عجیب دارند! گوئی در این دنیا نیستم، فکر کردم در آسمان‌ها سیر می‌کنم! همه به هم خیره بودیم که انفجاری مهیب، آن سنگر را نابود کرد! خاک و خون بود که در هوا پاشیده می‌شد. با موشک بالگرد سنگر ما را زدند. پنج نفر در این سنگر بودند که همگی شهید شدند، ولی من حتی یک ترکش نخوردم!
بانو

حجم

۱٫۶ مگابایت

سال انتشار

۱۴۰۲

تعداد صفحه‌ها

۱۲۰ صفحه

حجم

۱٫۶ مگابایت

سال انتشار

۱۴۰۲

تعداد صفحه‌ها

۱۲۰ صفحه

قیمت:
۱۰,۰۰۰
تومان