جملات زیبای کتاب هفت جاویدان (سه جلدی) | طاقچه
تصویر جلد کتاب هفت جاویدان (سه جلدی)

بریده‌هایی از کتاب هفت جاویدان (سه جلدی)

انتشارات:انتشارات هوپا
امتیاز
۴.۶از ۱۹ رأی
۴٫۶
(۱۹)
«وطن جایی است که تو آبادش می‌کنی فرزند! جایی که تو را سیر می‌کند و پناهت می‌دهد و تو از آبادانی‌اش مراقبت می‌کنی، نه این‌که رهایش کنی تا بمیرد و پس از آن برایش سوگواری کنی.»
کاربر ۹۹۰۱۸۸
آن‌چه سرنوشت آدمی را تغییر می‌دهد نه راه، که کردار او در میان راه است.»
کاربر ۹۹۰۱۸۸
خبرهایش راست بود و هرچند مژدهٔ پیروزی نداشت، امید در آن نمرده بود.
کاربر ۹۹۰۱۸۸
من به‌خاطر امیدم به نجات، این‌جا نیستم؛ این‌جا هستم چون فکر می‌کنم باید کسی باشد که در ناامیدی هم دست از ماندن و بودن برندارد.»
شکوفه
زندگی کوتاه‌تر و بسیار بی‌اعتبارتر از آن است که بخواهی به چیزی که دوستش داری پشت کنی، که رهایش کنی تا نابود شود، درحالی‌که دستش را به‌سوی تو دراز کرده و کمک می‌خواهد؛ حالا مادرت باشد یا کسی که دوستش داری یا وطنی که در آن زاده شده‌ای
کاربر ۹۹۰۱۸۸
وطن جایی است که به تو زندگی و شادی بدهد، نه ترس ونه مرگ. جایی که در آن آرام بگیری، نه این‌که آواره‌ات کند
کاربر ۹۹۰۱۸۸
باور کن گاه وطن آدمی تنها همان کسی است که دوستش دارد.»
کاربر ۹۹۰۱۸۸
«همیشه تاریک‌ترین وقت شب، لحظه‌های پیش از سحر است.»
شکوفه
«گاهی باید مردمان را نه‌فقط از روی کارهایی که کرده‌اند، بلکه از روی کارهایی که نکرده‌اند قضاوت کرد، آن‌چه می‌توانسته‌اند و انجام نداده‌اند!
شکوفه
اردیبهشت گفت: «مشرق و مغرب هم راه‌هایی در همین عالم‌اند جم. آن‌چه سرنوشت آدمی را تغییر می‌دهد نه راه، که کردار او در میان راه است.»
شکوفه
گفت: «عجب جنگی! تن‌به‌تن، تنی با تن خویش!»
شکوفه
از کودکی داستانی به یاد داریم؛ داستانی از اهریمنان که خوراکشان اندوه است. شاید او نیز از رنج ما نیرو می‌گیرد
کاربر ۹۹۰۱۸۸
مبادا خیال کنید رفتن ما بریدن از شماست...»
کاربر ۹۹۰۱۸۸
مرا ببخش. غمگینم و می‌ترسم. به من حق بده، هرکدامتان که می‌روید انگار خشتی از این خانه کنده می‌شود. گویی زمین زیر پایمان شکاف می‌خورد و فرومی‌ریزد و ما هر بار به تکه‌ای کوچک‌تر پناه می‌بریم و دوباره و دوباره...»
کاربر ۹۹۰۱۸۸
زندگی کوتاه‌تر از آن است که آن را در خاکی نفرین‌شده تلف کنیم.»
کاربر ۹۹۰۱۸۸
تنها این زمین است که مرا به نامم می‌شناسد
کاربر ۹۹۰۱۸۸
از مرگ نمی‌ترسید اگر مرد ماردوش را هم همراه خود به نیستی می‌کشاند. می‌ترسید بیهوده بمیرد.
کاربر ۹۹۰۱۸۸
«یک بار در روزهای قدیم کسی به من گفت تنها عشق می‌تواند از آدمی سپر بسازد.»
کاربر ۹۹۰۱۸۸
گفتی اگر جنگی نباشد، آدمی ورزیدگی‌اش را کجا نشان بدهد. من خیال می‌کنم بی‌شمار حماسه هست و بی‌شمار خطر که شجاعت و ورزیدگی می‌خواهد اما کشتن و رنج‌دادن بخشی از آن نیست. گاهی برای شریف‌ماندن باید جنگید، حتی مرد. اما این نباید قرار دنیا باشد. قرار دنیا را عوض کن شهرناز! بگذار جنگیدن و شجاعت معنای شادمانه‌تری بیابند. بگذار حماسه چیزی جز سوگ و مرگ باشد. جنگیدن با کوه برای گشودن راه، جنگیدن با خشکی برای آبادی زمین،‌ جنگیدن با دروغ... کاری کن که حماسهٔ روزگار تو این باشد. تو بهتر از هر کسی می‌دانی... تو آن‌جا بودی وقتی پنهان از آوش داشتید کوه را می‌تراشیدید!»
کاربر ۹۹۰۱۸۸
عشق و مرگ ساحت سکوت است، ساحت تنهایی آدمیزاد...
شکوفه
ناامیدی همیشه آسان‌ترین کار است.
شکوفه
باید بماند و از پس این تاریکی، خنده‌ای را بیابد که نفرین نتوانسته بود خاموشش کند. تردیدهایش را نادیده گرفت. قدم‌هایش را تندتر کرد و رو به تاریکی غار قدم برداشت.
شکوفه
پریچهر به آن‌ها نگاه می‌کرد؛ به چشم‌هایشان که با امید و انتظار به دوردست، به جایی جز وطنشان، خیره شده بود. وقت رفتن رسیده بود و همینکه می‌دید امیدشان را به جایی جز سرزمینشان بسته‌اند، قلبش را مچاله می‌کرد.
شکوفه
داستانی به یاد داریم؛ داستانی از اهریمنان که خوراکشان اندوه است. شاید او نیز از رنج ما نیرو می‌گیرد.»
شکوفه
پوزخندی زد: «خیال نمی‌کردم در روزگاری که زمین و آسمان با هم تبانی کرده‌اند تا ما را از میان بردارند، خود به روی هم شمشیر بکشیم!»
شکوفه
«گاهی تنها سلاح آدمی طاقت‌آوردن است. نیرومندترین سلاحش...»
شکوفه
«چه کسی جز تو می‌توانست حریف خودش باشد؟»
شکوفه
گفت: «وطن جایی است که تو آبادش می‌کنی فرزند! جایی که تو را سیر می‌کند و پناهت می‌دهد و تو از آبادانی‌اش مراقبت می‌کنی، نه این‌که رهایش کنی تا بمیرد و پس از آن برایش سوگواری کنی.»
zakie soltani
«هر جا برویم پاره‌های تاریکی را با خود خواهیم برد. باران خاکستر این‌جا می‌بارد...»
کاربر ۹۹۰۱۸۸
«می‌دانم که جای نان را در کیسه‌هایتان تنگ خواهد کرد، اما می‌ترسم در سرزمین‌های تازه شما را به چشم بیابان‌گردهایی بی‌چیز ببینند. آن‌کس که داستانی باشکوه برای گفتن داشته باشد، هرگز تهی‌دست و خوار نخواهد شد. این‌ها داستان‌های ما هستند. آن تکه از این خاک که نمی‌گندد، که ویران نمی‌شود... این‌ها را با خود ببرید.»
کاربر ۹۹۰۱۸۸

حجم

۷۶۶٫۱ کیلوبایت

سال انتشار

۱۴۰۱

تعداد صفحه‌ها

۷۰۰ صفحه

حجم

۷۶۶٫۱ کیلوبایت

سال انتشار

۱۴۰۱

تعداد صفحه‌ها

۷۰۰ صفحه

قیمت:
۲۶۰,۰۰۰
تومان