
کتاب سودابه و سیاوش
مجموعه داستانهای شاهنامه (جلد سیزدهم)
پدیدآورندگان:
محسن دامادیانتشارات:
انتشارات کتابسرای نیک٪۳۰ تخفیف اولین خرید کتاب با کد OFF30
بـابــ🌼ـونـه
۱
کسی را که اندیشه ناخوش بُوَد
بِدان ناخوشی رای او، کَش بُوَد
همی خویشتن را چِلیپا کند
به پیشِ خِرَدمَند رسوا کند
Ghazal
۱
به مینوست جانِ وی، اُندُه مَدار
ایرانیان باستان برای مردگان، نه سوگ، بلکه جشن میگرفتند؛ زیرا باور داشتند روح نزدِ پروردگارِ خود بازگشته و برای این بازگشتِ شکوهمند، جای اندوه و شیون نیست.
hakim
۰
هر آن کس که زاد او زِ مادر، بِمُرد
زِ دستِ اَجَل هیچ کس جان نَبُرد
Ghazal
۰
ولیکن نبیند کس آهوی خویش
تو را روشن آید همی خوی خویش
Ghazal
۰
اگر زندگانی بُوَد دیر باز
بِدین دینِ خُرَم بِمانم دراز
که یک میوه داری بماند زِ من
که بارَد همی بارِ او بر چَمَن
شاعر از پیمانی (شرطی) میگوید که با خود کرده که اگر عمرِ او طولانی شد، با سرایش شاهنامه باغی بسازد که درختانِ آن همواره میوهٔ نیکو بدهد. (پندهای شاهنامه جاودانه شود) و گویی زود به یاد میآورد که آدمی در سرشت و ذاتِ خود آزمند است.
فردوسی این دانای ایزدی (حکیمِ الهی) یادآور میشود زیاد عمر خواستن نیز گونهای زیادهخواهی است. هر کس در عمرِ کوتاهِ خود، هر چه بکارد همان را درو خواهد کرد، چیزی به او بازمیگردد که برای دیگران خواسته است.
Ghazal
۰
گذر از آتش، در گذشتهٔ باستانی، آیینی برای شناسایی گناهکاران بوده است. از نگاه فردوسی در این داستان نیز انسانی که از گناه پاک باشد در آتش نمیسوزد و نگاه شاعر فراتر است که انسانِ پاک نه در آتشِ سوزنده میسوزد، نه آتشِ شرم و رسوایی، نه آتشِ ناشی از رنجِ وجدان و کارهایی دور از جایگاه و مقامِ انسانی. در این سخنِ شاعر، نکتهای بارز برای کسانی است که از آتش نمادینِ دوزخ (جهنم)، داستانهایی غیرواقعی ساخته و میسازند!
Ghazal
۰
برخی نامدارانِ زمانه، در سیمای شاعر و پژوهنده، گاه با تکیه بر چند بیت از شاهنامه، در بارهٔ این کتاب که سندِ ارزشمندِ هویتِ ایرانی است، داوریهای شتابزده میکنند. مانند اینکه چون شاعر سودابه را نکوهش میکند، او را به قولِ خودشان ضدِ زن میدانند!
برخلافِ بسیاری از شاهکارهای ادبیاتِ کهنِ جهان که زنان در آنها نقشی ناچیز دارند، زن در شاهنامه، با توجه به زمانِ سرایشِ آن، جایگاه و حضوری پُررنگ و ارزشمند و نقشی اثرگذار، گاه عاشقانه و زمانی حماسی دارد.
نگار
۰
سیاوش مویه میکند، روی میخراشد و...
در اینجا شاعر از زبانِ گودرزِ پیر به سیاوش میگوید: روح پس از مرگ، به خانهٔ خود بازمیگردد، این چه رفتاری است که عادت داریم برای مردگان بکنیم؟
گودرز میگوید:
هر آن کس که زاد او زِ مادر بِمُرد
زِ دستِ اَجَل هیچ کس جان نَبُرد
کنون گرچه مادَرت شد یادگار
به مینوست جانِ وی، اُندُه مَدار
ایرانیان باستان برای مردگان، نه سوگ، بلکه جشن میگرفتند؛ زیرا باور داشتند روح نزدِ پروردگارِ خود بازگشته و برای این بازگشتِ شکوهمند، جای اندوه و شیون نیست.
بنفش
۰
رُخَش تَنگ بِگرِفت و یک بوسه داد
بِدو کَش نبود آگَه از ترس و داد
رخسارِ سیاوش از شرم چون گلِ سُرخ شد، گویی خونِ دلش بود که چشمانش را تَر کرد. به زاری از خدای باری (کیوان خدیو) خواست تا او را از وسوسهٔ سودابه و دیوِ درون (نفسِ خودش) پناه دهد تا هرگز با پدر بیوفایی و با اهریمن دوستی نکند.
رُخانِ سیاوش چو گُل شد زِ شَرم
بیاراست مُژگان را به خونابِ گَرم
چنین گفت با دل که از کارِ دیو
مرا دور داراد کِیوان خَدیو
نه من با پدر بی وفایی کنم
نه با اَهرَمَن آشنایی کنم