
بریدههایی از کتاب رنج دگرگونی
۴٫۳
(۱۹)
ـ کتاب بنویسی که چی بشه؟ میخوای ازش پول دربیاری یا دیده بشی؟ کدومش؟ چون تموم آدمای دنیا یا دنبال قدرتن یا جاودانگی.
ـ نمیدونم؛ شاید جاودانگی.
ـ کدوم جاودانگی؟ خب اگه یه سنگی بیاد بخوره کرهٔ زمین که دیگه نه ارسطو و بقراطی میمونه، نه انیشتین و بتهوون و نه هیتلر و موسیلینی. هرکی با نام خوب و بدی که ازش توی ذهنها و تاریخ ثبت شده همه میره رو هوا.
ـ چی بگم والله. به اینش فکر نکرده بودم. شاید هم واسه دل خودم بنویسم.
ـ ها! این شد یه چیزی. واسه این نظرت میشه احترامی قائل بود ولی باقیش حداقل از نظر من توجیهی نداره. دنیا بعد از مرگ من چه دریا، چه سراب.
احسان عبدی/نویسنده و ویراستار
بذار واسهت یه تیکه از حقیقت بیپایان زندگی، همون چیزی که دنبالشیو برات روشن کنم. تا وقتی انگشت شماتت به طرف این و اون گرفتی، یه بازندهٔ تمامعیار هستی.
احسان عبدی/نویسنده و ویراستار
یک ابتذال فراگیر از واژهای بهنام عشق که ریشش در آمده و حجم زیادی از رمانهای فلهای و فیلم و سریالهای آبکی را دربرگرفته است. ابتذال و بیمایگی و نگاه همگانی و بدون کیفیت به این موضوع همواره پشیمانم کرده تا در این باره بهجد دست به قلم باشم. بهنظرم برای عمق دادن به قلم باید از این موضوع پیشپا افتاده گذر کرد. بههمینسبب تصمیم گرفتهام اگر روزی خواستم چیزی بنویسم، بهکل از این مقوله گذر کنم و یا نهایتاً در فرعیات و گوشهای از نوشتههایم رنگی از آن بزنم. بهجای عشق و عاشقی از رنج روح و ژرفنای آن در وجود انسانها بنویسم؛ هرچند به ذائقهٔ خیلیها خوش نیاید. درست مثل طعم تلخ قهوه که به ذائقهٔ شیرینپسندان خوش نمیآید
احسان عبدی/نویسنده و ویراستار
من خیلی از درها رو زدم و خیلی از راهها رو رفتم. تنها حقیقتی که برام مثل روز روشن شده اینه که ما همه میمیریم و راه مفری هم نداریم. باقی حرفا برام در هالهای از وهم و گمونه.
احسان عبدی/نویسنده و ویراستار
یکی از بدترین مضرات کتاب نخواندن همین است که همیشه حماقت شما در دسترس انسانهایی موذی و سواستفادهگر است؛ درست مثل صاحب مزرعهای که هیچ تمهیداتی برای در امان ماندن از آفات و حشرات و جانوران ندارد.
احسان عبدی/نویسنده و ویراستار
از این زندگی هیچوقت سر درنیاوردم. یه روزایی آدم از زور خوشی دلش میخواد عمر جاوید داشته باشه، یه زمانهایی هم میاد که دلت میخواد زودتر بمیری و بری زیر خروارها خاک و بپوسی. زندگی و حال و هوای آدمیزاد همینه. دائم مثل آب و هوا متغیره. یه روز آفتابی، یه روز بارونی، یه روز بهاری، یه روز گرم و تابستونی، یه روز سرد و یخی. این طبیعیه؛ اما امون از اون وقتی که سرزمین وجودت هواش فقط یه جور باشه.
احسان عبدی/نویسنده و ویراستار
یه عمر زندگی بهم ثابت کرده هروقت یکیو از بالا نگاه کردم کائنات سوار آسانسورم کرد و آوردم پایین و منو همتراز رفتار و کردار اون کرد تا خودم عملاً بفهمم یک من ماست چقدر کره داره.
احسان عبدی/نویسنده و ویراستار
گاه در زندگی حضور یک انسان ولو غریبه چنان میتواند قوت قلب باشد که یک کودک نیز در آغوش مادر چنین امنیت و آرامشی را حس نمیکند. حتی اگر دقایق یا حتی لحظاتی بیشتر نباشد.
احسان عبدی/نویسنده و ویراستار
تمام انسانها هریک بهنوعی محکوم به تنهایی هستند. انسان چنان محکوم به تنهایی درونی است که هیچ جمعیتی، هیچ مقامی، هیچ ثروتی و هیچ مالکیتی نمیتواند به عمق این تنهایی رسوخ کند. مهم نیست انسان در میان کلبهای یخی در میان قلب قطب تنها باشد یا در یک کاخ باشکوه، خدم و حشم دورهاش کرده باشند. نهایت تفاوت تنها در لایهٔ بیرون تنهاییست. شاید تنهایی ظاهری با همنشینی از میان برداشته شود اما از نوع درونی آن هیچ گریزی نیست، از ازل تا ابد، از درویش خراباتنشین تا پادشاه هفت اقلیم، از پیر و جوان درگیر این تنهایی درونی بودهاند و هستند و خواهند بود.
احسان عبدی/نویسنده و ویراستار
تمام انسانها هریک بهنوعی محکوم به تنهایی هستند. انسان چنان محکوم به تنهایی درونی است که هیچ جمعیتی، هیچ مقامی، هیچ ثروتی و هیچ مالکیتی نمیتواند به عمق این تنهایی رسوخ کند. مهم نیست انسان در میان کلبهای یخی در میان قلب قطب تنها باشد یا در یک کاخ باشکوه، خدم و حشم دورهاش کرده باشند. نهایت تفاوت تنها در لایهٔ بیرون تنهاییست. شاید تنهایی ظاهری با همنشینی از میان برداشته شود اما از نوع درونی آن هیچ گریزی نیست، از ازل تا ابد، از درویش خراباتنشین تا پادشاه هفت اقلیم، از پیر و جوان درگیر این تنهایی درونی بودهاند و هستند و خواهند بود. همهٔ انسانها تنها هستند.
احسان عبدی/نویسنده و ویراستار
طلب کردن یک انسان در بُعدی دیگر از زمان، نمیتواند متضمن تکرار عواطف و خاطرات گذشته گردد. انسانها مثل سلولهای بدن، مکرراً در خود میمیرند و انسانی دیگر درونشان متولد میشود ـ حال یا نیکسرشتتر یا بداحوالتر ـ اما مطمئناً آنچه در گذشته بودند، نیستند.
احسان عبدی/نویسنده و ویراستار
مثل یک بیدق در صفحهٔ شطرنج بودم که تمام مهرههای پیرامونم زده شده بود و تک و تنها باید از شاه صفحه یا همان زندگی نصفه نیمهام محافظت میکردم. چارهای هم جز ر ساندن خودم به آخر صفحه و تبدیل شدن به مهرهای دیگر نداشتم. یک دگرگونی صعب و دشوار.
احسان عبدی/نویسنده و ویراستار
انسان نباید به امید گذر از عواقب احتمالی خطا در آینده، امروز مرتکبش گردد. چه بسا سالها مداومت بر نیکورزی نیز نتواند گوشهای از قصور امروزه را پوشش دهد.
احسان عبدی/نویسنده و ویراستار
مکثی کرد و چاییاش را سر کشید. سپس استکان را کنار اجاق گذاشت و گفت:
ـ برادر من، حقیقت هرچقدر هم واضح و مبرهن و روشن باشه باز مورد اختلافه. مردم دنیا جز مرگی که از دستش نمیتونن فرار کنن روی هیچی با هم اجماع ندارن. تنها حقیقتی که تمام مکاتب و ایدئولوژیها با تمام اختلافات روش اجماعنظر دارن اینه که مرگ یه حقیقته و نمیشه ازش فرار کرد؛ باقی مورد اختلافه. حتی این خدایی که بودنش برای امثال من اظهر من الشمسه رو هم بعضی آدما قبولش نمیکنن؛ مابقی فرعیات که دیگه بماند.
ـ ولی آخه چجور حقیقتو پیداش کنم؟
ـ از من میپرسی؟
احسان عبدی/نویسنده و ویراستار
در مقطعی از زندگی قرار داشتم که در انتهایش نوری را نمیتوانستم متصور باشم. روبهرویم خلأیی طولانی به درازای بینهایت دیده میشد. در وجودم نه شوق بود و نه درد؛ اما یک انتظار گنگ و ناشناخته منتظر وقوع یک اتفاق نو بود.
احسان عبدی/نویسنده و ویراستار
تلاش برای تغییر و رسیدن به یک استاندارد روحی روانی با آنچه در دور و برم میگذشت، تفاوت فاحشی داشت. در این مدت کوتاه از آزادی کسی را به جد برای خودسازی و تغییر انقلابی بر علیه خودش در زندگی نیافته بودم؛ یا اگر بود، لااقل من ندیده بودم.
احسان عبدی/نویسنده و ویراستار
بخواه تا بهت داده بشه. خوب یا بدش دیگه به اختیار خودته.
احسان عبدی/نویسنده و ویراستار
از زندگی هیچوقت هیچچیز نفهمیدم. منگ و گنگ چشم بر روزهایی بستم که یکبهیک سپری شد تا در آستانهٔ مرگ قرار گیرم. مثل دانشآموزی که روزهای آخر اسفندماه با شوق نوروز رهسپار منزل میگردد؛ اما در طول تعطیلات خون لحظهها را نمیمکد. منگ و گنگ، زمان را میبازد. اوقات خوشش در یک گیجی مطلق، مفت و مسلم از دست میرود و تنها درد غروب سیزده او را متوجه زمان بربادرفته میاندازد. این تمثیلی از لحظات پایانی عمر خیلی از ما انسانهاست که با حسرت بر روزهای رفته در گنگی خویش مینگریم. من نیز چنین حسی به روزهای رفتهٔ عمرم داشتم.
احسان عبدی/نویسنده و ویراستار
آدمیزاد در طول زندگی به انسانهایی برمیخورد که در گذشته از هر غریبهای نامأنوستر بودهاند؛ اما یک آشنایی عمیق و پیوندی عاطفی کافی است تا ذهن در محاسبهٔ مدت زمان آشنایی به خطا افتد.
احسان عبدی/نویسنده و ویراستار
همیشه تو زندگی آخرصف بودم و جالبه که پشت سرم هم هیشکی نبوده.
احسان عبدی/نویسنده و ویراستار
در جستجوی حقیقت تنها به دنبال این بودم که تا حد توان از پلشتیهای قبلی خود بکاهم و برای پیدا کردنش، چارهای جز فرورفتن در ژرفای خویش نداشتم. باید با آنچه در خودم بود به چالش درمیآمدم و با یک تسویه حساب و شناخت جانانه از خویش حقیقت را پیدا میکردم؛
احسان عبدی/نویسنده و ویراستار
تجربه به من ثابت کرده بود، دیدار با یک انسان که بارها در خود مرده و تولدی دیگر یافته، هیچگاه نمیتواند حلاوت گذشته را داشته باشد.
احسان عبدی/نویسنده و ویراستار
ـ برادر من، حقیقت هرچقدر هم واضح و مبرهن و روشن باشه باز مورد اختلافه. مردم دنیا جز مرگی که از دستش نمیتونن فرار کنن روی هیچی با هم اجماع ندارن. تنها حقیقتی که تمام مکاتب و ایدئولوژیها با تمام اختلافات روش اجماعنظر دارن اینه که مرگ یه حقیقته و نمیشه ازش فرار کرد؛ باقی مورد اختلافه. حتی این خدایی که بودنش برای امثال من اظهر من الشمسه رو هم بعضی آدما قبولش نمیکنن؛ مابقی فرعیات که دیگه بماند.
احسان عبدی/نویسنده و ویراستار
گاهی احساسی اندیشیدن بهجای تعقلِ منطقی این خوبی را دارد که انسان کمی خوشبینانه و مثبت به دنیا نگاه میاندازد و همهچیز را از دریچهٔ خوبش مینگرد.
احسان عبدی/نویسنده و ویراستار
این هم خود یک حقیقت است که ما ـ مگر با وجود اهتمام مشقتبار و مستمر ـ نخواهیم توانست به انسانی که بودهایم، با همان عواطف و افکار قبل بازگردیم.
احسان عبدی/نویسنده و ویراستار
در این اجتماع اگر کسی قازورات و چرندیات اجتماع پیرامونش را نپذیرد و سعی در همسازی با محیط مفلوکش نداشته باشد، بیشک مهر دیوانه بر پیشانیاش میخورد. کسی که با چنین جماعتی در یکراستا نباشد و بخواهد به درون خود سفر کند بلاشک دیوانه، افسرده، منزوی و مردمگریز نام خواهد گرفت. از سوی کسانی که بر عدول خود از تعهدات انسانی نام زرنگی مینهند یا آن دسته از اجتماع که بهجز تکمیل عقل معاش و پول روی پول گذاشتن هنر دیگری نداشته و ندارند.
احسان عبدی/نویسنده و ویراستار
از نظر من اینکه اگر کسی طبق قواعد و میل دیگران نخواهد زندگی کند، دلیل بر دیوانگی نمیشود.
احسان عبدی/نویسنده و ویراستار
آدمیزاد خودش خودشو میسازه یا تخریب میکنه. آدمای دور و برش هم بر اساس این خودسازی واکنش نشون میدن و بهطرفش میان. اگه کلنگ برداشته باشی که بزنی خودتو درب و داغون کنی، دیگران هم با بیل و کلنگ میان و به تخریب شخصیتت تسریع میبخشن و آخرسرم مثل غلتک از روت رد میشن. اگرم بخوای خودسازی کنی و بلندشی باز هزارجور آدم توی زندگیت سبز میشه که کمکت کنن و تحسینت کنن.
احسان عبدی/نویسنده و ویراستار
تغییرات زندگی اجتنابناپذیره، یه روز خوشی و کامیابی و یه روز غم و اندوه. بسکه تغییر جوواجور توی زندگی دیدم، دیگه عادت کردم که مثل مایع باشم. یعنی تو هر ظرفی قرار گرفتم به شکلش دربیام. حالا هم که میبینی این ظرف تنهایی و رعناییو انتخاب کردم؛ ولی آدما خیلیاشون این طوری نیستن. بندهٔ شرایطی هستن که محیط واسشون رقم میزنه.
احسان عبدی/نویسنده و ویراستار
یه وقتهایی که داری از زور بیحوصلگی خمیازه میکشی و زمان برات نمیگذره، همون موقعهایی که وقت به وسعت یک قرن برات کش اومده، یکی، یه جایی سرخوشه و دور و برش شلوغه و گذشت زمانو متوجه نمیشه. مثل چرخ و فلک همین آدم فردا که شادیش تموم شد، از بالا میاد پایین و میشه مثل امروز تو و زمان واسهش کند و بد میگذره. اون وقته که یه خوشی زودگذر میاد سراغ تو و میری بالای این چرخ و فلک. این قصهٔ پرتکرار همهٔ ما آدماس. ولی خوشبهحال اونایی که توی دلشون جشن میگیرن و بهاصطلاح کوچهٔ دلشونو چراغونی میکنن. میدونی چرا؟ بهخاطر اینکه هر وقتی دلشون بخواد جشن راهمیندازن و هر آدمیو هم که دلشون بخواد میارن توی مهمونی دلشون. تا هر ساعتی هم که دوست داشته باشن، چراغای رنگی و کوچیکو توی وجودشون ریسه میبندن. خماری تموم شدن مهمونی و رفتن آدما و کرختی جمع کردن اسباب اثاثیهٔ جشنشونو هم ندارن. همهش شوق چراغونی کردن دلشونو دارن و بس.
احسان عبدی/نویسنده و ویراستار
حجم
۱۹۸٫۶ کیلوبایت
سال انتشار
۱۴۰۲
تعداد صفحهها
۱۹۴ صفحه
حجم
۱۹۸٫۶ کیلوبایت
سال انتشار
۱۴۰۲
تعداد صفحهها
۱۹۴ صفحه
قیمت:
۳۰,۰۰۰
تومان