اوضاع این مردم خوب نیست. آنها خودشان سرنوشتشان را رقم زده بودند، اما اعتقاد داشتند که این کار خداست. اسیر سنتها بودند. قلبهایشان به هزار نخ آویزان بود و نخها با دست خودشان حرکت میکرد. در میان همهٔ مسیرهای زندگی، یک «مبادایی» هم بود که از طرف خدا، پلیس، پادشاه، و جایگاهشان مقرر شده بود. در این جهت، نه میتوانستند جلوتر بروند، و نه اینکه بیشتر بمانند. بنابراین، بعد از دو دهه که جنگیده بودند و اشتباه کرده بودند و ندانستند از کدام راه برگردند، در بستر خود مردند و بدبختیشان را برای فرزندانشان به ارث گذاشتند.