یقیناً باید در جامعهای زنده کنم که غمش غم من باشد، و فقرش هم فقر من.
mojgan
«زندگی خستهکننده است، حرفی برای گفتن نیست.»
mojgan
اوضاع این مردم خوب نیست. آنها خودشان سرنوشتشان را رقم زده بودند، اما اعتقاد داشتند که این کار خداست. اسیر سنتها بودند. قلبهایشان به هزار نخ آویزان بود و نخها با دست خودشان حرکت میکرد. در میان همهٔ مسیرهای زندگی، یک «مبادایی» هم بود که از طرف خدا، پلیس، پادشاه، و جایگاهشان مقرر شده بود. در این جهت، نه میتوانستند جلوتر بروند، و نه اینکه بیشتر بمانند. بنابراین، بعد از دو دهه که جنگیده بودند و اشتباه کرده بودند و ندانستند از کدام راه برگردند، در بستر خود مردند و بدبختیشان را برای فرزندانشان به ارث گذاشتند.
mojgan
دروغ نمیگوید چون عشق دروغگفتن است، دروغ میگوید که روحش را بفروشد و سود ناچیزی بهدست آورد.
mojgan
در جنگ، احساس نمیکردم بخشی از گروهانمان هستم. همه روی یک گِل میخوابیدیم و همگی در انتظار یک مرگ بودیم، اما من فقط به فکر مرگ و زندگی خودم بودم. از روی اجساد که رد میشدم، اغلب غصهام میگرفت که چرا برایم دردناک نیست.
mojgan