
mojgan
۳
یقیناً باید در جامعهای زنده کنم که غمش غم من باشد، و فقرش هم فقر من.
mojgan
۳
«زندگی خستهکننده است، حرفی برای گفتن نیست.»
mojgan
۲
اوضاع این مردم خوب نیست. آنها خودشان سرنوشتشان را رقم زده بودند، اما اعتقاد داشتند که این کار خداست. اسیر سنتها بودند. قلبهایشان به هزار نخ آویزان بود و نخها با دست خودشان حرکت میکرد. در میان همهٔ مسیرهای زندگی، یک «مبادایی» هم بود که از طرف خدا، پلیس، پادشاه، و جایگاهشان مقرر شده بود. در این جهت، نه میتوانستند جلوتر بروند، و نه اینکه بیشتر بمانند. بنابراین، بعد از دو دهه که جنگیده بودند و اشتباه کرده بودند و ندانستند از کدام راه برگردند، در بستر خود مردند و بدبختیشان را برای فرزندانشان به ارث گذاشتند.
mojgan
۱
در جنگ، احساس نمیکردم بخشی از گروهانمان هستم. همه روی یک گِل میخوابیدیم و همگی در انتظار یک مرگ بودیم، اما من فقط به فکر مرگ و زندگی خودم بودم. از روی اجساد که رد میشدم، اغلب غصهام میگرفت که چرا برایم دردناک نیست.
mojgan
۱
دروغ نمیگوید چون عشق دروغگفتن است، دروغ میگوید که روحش را بفروشد و سود ناچیزی بهدست آورد.