جملات زیبای کتاب مهیای رقصی در برف | طاقچه
تصویر جلد کتاب مهیای رقصی در برف

بریده‌هایی از کتاب مهیای رقصی در برف

۴٫۶
(۱۶)
حتی یک دقیقه هم نمی‌توانستم آن چیزی را که این مردم نمی‌خواستند ببییند از سرم بیرون کنم: این‌که زیر این ظاهر آرام، رژیمی بی‌رحم پنهان است، ماشین سیاسیِ سنگدلی که پیوسته نگاه می‌کند و، مثل اژدهایی شرور، هر روز قربانیانش را می‌بلعد.
Mo0onet
در دنیای کودکی‌مان، آدم‌ها یا خوب بودند یا بد، حد وسطی وجود نداشت، چون ـ‌به این دلیل حرفم را تکرار می‌کنم که برای فهم ذهنیت شوروی مهم است‌ــــــ از وقتی که بچه بودیم، به ما آموزش داده بودند که خط مشخصی خوب و بد را از هم جدا می‌کند. جهان ما دوقطبی بود. خوب‌ها کمونیست بودند و بدها کاپیتالیست، یعنی غربی‌ها، و رژیم آنها را شرّ مطلق می‌دید، مانند تمام چیزهای دیگری که ممکن بود ما را از ساخت حکومت کمونیستی‌مان منحرف کند. این تقسیم‌بندی بسیار مهم و ماهیت همه‌چیز بود. در نتیجه، از جوانی، عادت کرده بودیم که جهان و مردم را به خوب و بد، دوست و دشمن، و قدیس و شرور تقسیم کنیم.
شبنم
مراب مامارداشویلی، فیلسوف بزرگ گرجستانی، می‌گوید انسان‌ماندن نیازمند تلاشی دائمی است. در اردوگاه، معمولاً این جمله را برای خودم تکرار می‌کردم
شبنم
«نه، این من نیستم. دیگری است که عذاب می‌کشد. من هرگز نمی‌توانستم این‌همه را تاب آورم.»
شبنم
همگی از شعر خوشمان آمد، به‌جز معلم که ناگهان از جا پرید و با لحن خشکی گفت: "این شعرْ ضد شوروی است!" با تعجب پرسیدم: "اما چرا؟" "چرا؟! نمی‌بینی غم‌انگیز است؟ بعضی احساساتْ مناسب جوانان شوروی نیست." شاکی گفتم: "اما همهٔ ما گاهی غمگین می‌شویم." معلم حرفم را قطع کرد. "جوانان شوروی هرگز نباید غمگین باشند. غم نشان‌دهندهٔ تباهی است."
sedy
«هیچ‌کس نمی‌تواند تصور کند کتاب چه معنایی برای زندانیان داشت: رستگاری بود! زیبایی، آزادی و تمدن در میانهٔ بربریت تمام‌عیار!
Mo0onet
یلنا این‌طور نتیجه‌گیری می‌کند که «هر آنچه را بعداً در زندگی به‌دست آوردم مدیون چند کتابی هستم که توانستم در گولاگ بخوانم» و سپس با هیجان می‌گوید «هیچ‌کس نمی‌تواند تصور کند کتاب چه معنایی برای زندانیان داشت: رستگاری بود! زیبایی، آزادی و تمدن در میانهٔ بربریت تمام‌عیار!
شبنم
در اردوگاه فهمیدم بی‌عدالتی‌ای که تحمل می‌کردم صرفاً بخشی از گرایش کلیِ زمانه بود و فقط مربوط به آن زمانه نبود. بخشی از نظاممان بود. نظام ما الله‌بختکی و بر پایهٔ بی‌عدالتی بود و این همان نظامی بود که به آن باور داشتیم، به استقرارش کمک کرده بودیم، به زندگی‌هایمان معنا بخشیده بود و جوانی‌مان را از آن خودش کرده بود.»
Mo0onet
خوب به خاطر دارم که در زمان جنگ، دوست داشتم گیر گشتاپو بیفتم و دستگیرم کنند تا بتوانم نشان بدهم که یک کمونیست واقعی‌ام. مانند بسیاری از دوستانم، من هم باور کرده بودم که مأموریت تاریخیِ مهمی بر عهده دارم: ساختنِ کمونیسم. از کودکی این را به ما آموخته بودند و ما هم باورش کرده بودیم. این مأموریت به زندگی‌مان معنی می‌داد و خوشحالمان می‌کرد. حکومت شوروی مشوق کنشگری و مشارکت بود، به‌ویژه در حوزهٔ سیاسی. نظام به تعامل افرادی وابسته بود که پیام‌های موردعلاقهٔ حکومت را محقق می‌کردند. عادتمان داده بودند که کنشگرانِ طرفدارِ کمونیسم باشیم. تصور تفکری دیگر برایمان ممکن نبود.
sedy
بعدتر، مادرم، اُلگا ایوینسکایا، به من گفت که وحشت جنگ، با وجود گرسنگی و خطر دائمیِ مرگ، در مقایسه با خطرات رژیم تمامیت‌خواه، آن حکومت فریب با دروغ و مجازات‌های بی‌حساب‌وکتابش، نعمت بود.
sedy
بعدتر، مادرم، اُلگا ایوینسکایا، به من گفت که وحشت جنگ، با وجود گرسنگی و خطر دائمیِ مرگ، در مقایسه با خطرات رژیم تمامیت‌خواه، آن حکومت فریب با دروغ و مجازات‌های بی‌حساب‌وکتابش، نعمت بود.
sedy
در اردوگاه‌ها ممکن است آدم تبدیل به هیولا شود اما اگر از اردوگاه بیرون آمدید و هیولا نشده بودید، بدانید که هیچ‌چیز دیگری نمی‌تواند آزارتان دهد. شما رویین‌تن شده‌اید. در آزمون قبول شده‌اید.
شبنم
اینجا ابرها معمولاً شبیه دستخط تو هستند، و آسمان شبیه صفحه‌ای از نوشته‌های توست. وقتی چنین می‌شود، یوغ و سطل‌هایم را می‌اندازم تا آسمان‌ها را بخوانم و به‌یک‌باره همه‌چیز شادتر به نظر می‌رسد...
شبنم
ز یلنا می‌پرسم «چه کاری از همه سخت‌تر بود؟ چیزی بدتر از شب و روز بدون غذا ماندن در تاریکیِ مطلقِ سلول انفرادیِ یخ‌زده و بعدش بیرون رفتن و کارکردن در معدن یا راه‌آهن هم هست؟» پاسخ می‌دهد «بله، بی‌رحمانه‌تر از آن را هم از سر گذرانده‌ام، بسیار بی‌رحمانه‌تر. در چلهٔ زمستان، هنگامی که هیچ نوری نیست و خورشید یک لحظه هم نمایان نمی‌شود، من و دیگر زندانیان را می‌فرستادند تا با سنگ‌های سنگینی که به‌سختی می‌توانستیم بلندشان کنیم دیواری بسازیم. یک روز مجبورمان می‌کردند دیوار را بسازیم و، روز بعد، به ما دستور می‌دادند ویرانش کنیم. هر روز این اتفاق می‌افتاد. بدترین شکنجه بیهودگی تلاش فرابشری‌مان بود.»
شبنم
زنان فرهیخته و تحصیل‌کرده بیشتر از دختران دیگر از زندگی بهره می‌بردند، و لینا حتی از آنها هم بیشتر. او فرد مستقلی بود. آدم می‌دید که از درونْ چه زندگیِ غنی‌ای دارد؛ حتی در غم‌وغصه، هنگامی که مانند اکثر زنان از افسردگی رنج می‌برد، از خودش زیبایی، انرژی و نشاط ذهنی ساطع می‌کرد. او داشت در یک کابوس زندگی می‌کرد. اما هنوز می‌توانست در اطرافش زیبایی ببیند و این کاری بود که اکثر ما از آن عاجز بودیم.
ایران آزاد
مسکویی که مارینا به آن بازگشته بود تحت سیطرهٔ وحشت بود، وحشتِ ناشی از سرکوب، دستگیری و مرگ. هیستری بخشی از هوایی بود که در آن نفس می‌کشیدی. وقتی مردم به خواب می‌رفتند، چمدانشان برای رفتن به زندان یا سیبری آماده بود. آنها را بدون هیچ تعلل یا دلیل خاصی دستگیر و اعدام می‌کردند.
Mo0onet
پس می‌گویی دشوارترین چیز برایت شادی است. برای من هم همین‌طور است. با هر اتفاق خوب، چشمانم پر از اشک می‌شود، به‌ویژه در اماکن عمومی. حتی یک واژهٔ محبت‌آمیز ممکن است چنین کاری با من بکند. شکنندگیِ مفرط. بابت همه‌چیز می‌گریم. و بعد مثل ماهی‌ها دهانم را باز می‌کنم و اشک‌هایم را قورت می‌دهم. به احساساتم غلبه می‌کنم اما کم‌کم احساس خفگی می‌کنم؛ مردم نمی‌دانند به کجا نگاه کنند...
Mo0onet
در رژیمی که هرگونه انحراف از ایدئولوژیِ تثبیت‌شده را مجازات می‌کرد، چنین خطر بزرگی را به جان خریده بودیم، چون به مأموریت تاریخی‌مان باور داشتیم. اگرچه می‌دانستیم ممکن است اعدام شویم، باور داشتیم نسل‌های بعد حقانیت ما را خواهند دید و مثل قهرمانان و شهدا احترام خاصی برایمان قائل خواهند شد.
Mo0onet
بچه که بودم، پدرم جمله‌ای را تکرار می‌کرد که هرگز فراموشش نمی‌کنم: "دشمنانت دنبال چه هستند؟ این‌که ببینند خسته، درمانده و ناراحتی. اگر نمی‌خواهی دشمنانت را خوشحال کنی، پس سرت را بالا بگیر."
Mo0onet
پوشیدن لباس مندرسْ بخشی از مجازات ما بود؛ و البته ترفندی برای تحقیر، تضعیف روحیه و کنترل‌کردنمان.
Mo0onet
بعد فکر کردم آدم تا زمانی جوان است که برای آینده نقشه می‌کشد و آینده رازی است که او را جذب می‌کند و در عین حال می‌ترساند. وقتی دیگر این‌چنین نباشد، آدم پیر می‌شود.
Mo0onet
بنیان رژیم بر اتهام‌زنی و لو دادن سوار بود و این کارْ مقدس تلقی می‌شد.
Mo0onet
"روحم دارد طغیان می‌کند. می‌توانند شکنجه‌ام کنند، می‌توانند بدنم را نابود کنند، اما روحم را نه. روحم زنده است و دارد طغیان می‌کند. استالین خون‌آشامی است که به ما آسیب می‌رساند، نابودمان می‌کند، ویرانمان می‌کند. هیتلر سعی کرد یهودیان، کمونیست‌ها و کولی‌ها را منقرض کند اما استالین می‌خواهد اینتلیجنتسیا را سربه‌نیست کند، روح ملت را.
Mo0onet
پزشک ادامه داد "استالین؟ او نگران آیندهٔ درخشان ما نیست؛ تمامش حقّه‌بازی و ظاهرسازی است. تمام چیزهایی که در اطرافت می‌بینی کار اوست. آن آیندهٔ شگفت‌انگیز دروغ است، درست مثل تمام چیزهای دیگری که استالین گفته یا کرده. استالینْ خبیث، زیرک، دورو و بزدل است. درست به‌اندازهٔ دیگر کوتوله‌هایی که موج تاریخ بزرگشان کرده، معمولی و سنگدل و بدجنس است.
Mo0onet
و بالاخره شاهد واقعه‌ای شدم که هیچ‌وقت فکر نمی‌کردم به عمرم قد بدهد: فروپاشیِ کمونیسم. سال‌های بین ۱۹۸۹ تا ۱۹۹۱ شادترین سال‌های عمرم بود. زنده ماندیم و سقوط رژیم تمامیت‌خواهمان را دیدیم و کوشیدیم تا آنجا که ازمان برمی‌آید از نظام جدید حمایت کنیم. با شور و شوق در تمام جلسات و راهپیمایی‌ها شرکت می‌کردم. صدهاهزار نفر از همفکرانم به خیابان‌های مسکو آمده بودند چون بالاخره می‌توانستند عقایدشان را بیان کنند، و من در میان آنها احساس شادی می‌کردم.
sedy
«حرف بعضی از هم‌اردوگاهی‌هایم را می‌فهمم که می‌گویند زندگی‌شان بدون تجربهٔ گولاگ کامل نمی‌بود، اما من مخالفم. اگر می‌توانستم از اول زندگی کنم، دوست داشتم در هجده‌سالگی به دانشگاه بروم و، پس از فارغ‌التحصیلی، خودم را به‌کلی وقف کارم بکنم. گولاگ اتلاف زمان، سلامتی، و انرژی بود. انسان برای این ساخته شده که پیِ شادکامی و زیبایی برود و کارهای رضایتبخش انجام بدهد. به‌نظرم خطاست اگر بگوییم تجربهٔ گولاگ برای آموختنِ زندگی ضروری است، با این‌که می‌فهمم چرا این‌طور می‌گویند: هم‌قطارانم دلشان تنگِ آن رفاقت‌های نزدیک در گولاگ است. با این حال، در آزادی هم می‌شود دوستی‌های بسیار خوبی شکل داد. به باور من آثارِ مثبتِ زندگی در گولاگْ تمامِ نکات منفیِ آن را جبران نمی‌کند.
sedy
سوراخ زیرزمینیِ وسیع و تاریکی بود، شبیه مقبره‌ای بزرگ که کلی آدم را در آن چپانده باشند. نه توالتی در کار بود و نه آبی برای شست‌وشو. ملت هر جایی که می‌توانستند کارشان را می‌کردند. آنجا سوراخی سربسته بود و عملاً هوایی برای تنفس نبود؛ افراد بیمار می‌شدند؛ غش می‌کردند و پیرها می‌مردند. غذای کمی به ما می‌دادند و، بدتر از آن، تقریباً آبی هم نداشتیم. شب و روز در تاریکی بودیم. اما وقتی به گرگ‌ومیش همیشگی عادت کردیم، توانستیم چهرهٔ هم‌قطاران بدشانسمان را تشخیص بدهیم و کوشیدیم با آنها ارتباط برقرار کنیم. افراد با چشم‌هایشان با هم ارتباط برقرار می‌کردند. این میان گاه‌گداری بین آدم‌ها دوستی یا حتی عشق شکل می‌گرفت. بسیاری از ما به‌لطف آن ارتباطاتِ بی‌صدا زنده ماندیم. در دشوارترین شرایط مثل این، انسان می‌تواند دیگری را با یک حرکت نابود کند یا با یک نگاه مهربانانه نجات دهد. این را می‌دانم چون شاهدش بودم.»
شبنم
و بالاخره شاهد واقعه‌ای شدم که هیچ‌وقت فکر نمی‌کردم به عمرم قد بدهد: فروپاشیِ کمونیسم. سال‌های بین ۱۹۸۹ تا ۱۹۹۱ شادترین سال‌های عمرم بود.
ایران آزاد
به ما آموخته بودند که از شرورها دوری کنیم. بله، به ما آموخته بودند که از افراد بد متنفر باشیم، آنها را تقبیح و مجازات کنیم، به‌ویژه کمونیست‌های بدی را که صادق نبودند. از کودکی نفرت را به ما آموخته بودند. کسی دربارهٔ عشق صحبت نمی‌کرد. مهم نفرت بود. مجازات شروران بخش اساسیِ برنامهٔ شوروی برای پیش‌بردنِ کارهای مفید بود.
ایران آزاد
"نباید این‌جوری به ماجرا نگاه کنی. تو را ناعادلانه زندانی کرده‌اند؛ این نقطهٔ قوت توست. تو هیچ کاری نکرده‌ای، پس از لحاظ اخلاقی از دیگران قوی‌تری!" "اما زندگی در این کثافت‌خانه..." "سعی کن کثافت را نادیده بگیری. با آمدن بهار، به برف درخشان نگاه کن، به آسمان آبی، و به تضاد میان نور و تاریکی که اینجا فراوان دیده می‌شود. حالا که زمستان است و خورشید را نمی‌بینیم، روی طیف‌های متفاوت خاکستری تمرکز کن: بعضی خاکستری‌آبی‌اند؛ بعضی دیگر تقریباً به رنگ گل رُزند. یادت باشد جوری به سیم‌های خاردار و آلونک‌های رقت‌انگیزمان نگاه کنی که انگار می‌خواهی عکس بگیری و دنبال قاب مناسبی. بعد می‌بینی که حتی در میانهٔ زشتی‌ها می‌شود زیبایی را یافت."
ایران آزاد

حجم

۷۵۶٫۴ کیلوبایت

سال انتشار

۱۴۰۲

تعداد صفحه‌ها

۲۶۴ صفحه

حجم

۷۵۶٫۴ کیلوبایت

سال انتشار

۱۴۰۲

تعداد صفحه‌ها

۲۶۴ صفحه

قیمت:
۹۹,۰۰۰
تومان