بعد نورا از اتاقش بیرون آمد و دیدم یک سرنگ و یک شیشه گلوکونات کلسیمی را که در انباری داشتیم برداشت. او را تا اتاقش تعقیب کردم و گوشم را به در چسباندم.
وقتی خوابه این رو بهش تزریق کن. همه فکر میکنن حملهٔ قلبیه. دیگه بیدار نمیشه.
یک هفتهٔ بعد خانم کلوگ برگشت تا به ما بگوید همسرش بر اثر حملهٔ قلبی مرده است.
میدانم نورا چهکار کرده است. او آن مرد را کشته یا حداقل مسئول مرگش است. این اتفاق اصلاً اذیتش نکرد. حتی ذرهای اذیتش نکرد.
پس دیدید. او بیش از چیزی که همه فکر میکنند شبیه ماست.