
کتاب سیصد و شصت و پنج روز در صحبت فردوسی
پدیدآورندگان:
حسین الهی قمشهایانتشارات:
انتشارات سخن٪۳۰ تخفیف اولین خرید کتاب با کد OFF30
Ali
۵
سخن این است که هیچ بیدادگری نمیتواند بر بیدادگر دیگر پیروز گردد. زیرا هر دو در بدی مشترکند و پیروزی نهایی از آنِ خوبان است و شرط مهم پیروزی پیوستن به جبهه خوبان است.
Ali
۳
حاصل همه عبرتها و حکمتها این است که اگر آدمی بتواند از گناه اصلی که همان آزار مردمان است بپرهیزد و دست در ریسمان دین الهی که هم در فطرت آدمی و هم در دعوت رسولان راستین آمده است درزند او را بهترین و بیشترین سود از زندگی حاصل میشود. این حقیقت در تاریخ هزاران مُهر و امضا یافته است
وحید شامحمدی
۲
زیان کسان از پی سود خویش
بجویند و دین اندر آرند پیش
Ali
۲
تو ایدر شب و روز بیدار باش
سپه را ز دشمن نگهدار باش
Ali
۲
یادآور رباعی معروف خیام است که بر همین معانی تأکید دارد.
آن بهره ز دنیا که خوری یا پوشی
معذوری اگر در طلبش میکوشی
باقی همه رایگان نیرزد هشدار
تا عمر گرانمایه بدان نفروشی
dmmzn58
۱
خرد افسر شهریاران بوَد
خرد زیور نامداران بود
خرد زنده جاودانی شناس
خرد مایه زندگانی شناس
خرد چشم جان است چون بنگری
تو بی چشم شادان جهان نسپری
کسی کاو خرد را ندارد بهپیش
دلش گردد از کرده خویش ریش
همیشه خرد را تو دستور دار
بدو جانت از ناسزا دور دار
Ali
۱
فردوسی از مرگ بسیار سخن میگوید. اما عموماً مرگ را با اندیشه جاودانگی میآمیزد و هیچ کجا آیه یأس نمیخواند. اصل پاداش و جزا هنگامی که به جهان دیگر موکول میشود همان اصل جاودانگی است که مرگ را پایان زندگی نمیبیند. در عین حال فردوسی از عنصر مرگ بهرهگیری وعظ و عبرت میکند.
- همان بر که...:
Ali
۱
سپاهی که دیدند کوپالِ اوی
سرِ ترگ و برز و فر و یالِ اوی
بسی جنگ ناکرده بگریختند
در و دشت تیر و کمان ریختند
Ali
۱
چنین گفت کز داورِ داد پاک
پُرامّید باشید و با ترس و باک
نگارنده چرخ گردنده اوست
فزاینده فرّه بنده اوست
Ali
۱
بدو گفت هرکس که تاب آورد
دگر یاد افراسیاب آورد
همانگه سرش را ز تن دور کن
وز او کرکسان را یکی سور کن
کسی کو خرد جوید و ایمنی
نتازد سوی کیشِ اهریمنی
چو فرزند، باید که داری به ناز
ز رنج ایمن، از خواسته بینیاز
Ali
۱
بدو گفت کای شاه گردنکشان
ز برگشتن کارت آمد نشان
سه مرد سرافراز با لشکری
فراز آمدند از دگر کشوری
از این سه یکی کهتر اندر میان
به بالای سرو و به چهر کیان
به سال است کهتر فزونیش بیش
از آن مهتران او نهد پای پیش
یکی گرز دارد چو یک لخت کوه
همی تابد اندر میان گروه
dmmzn58
۰
گناه جمشید عُجب و غرور و خودبینی بود. او آن نصیحت شیطان به موسی را که:
گفت دایم یاد دار این یک سخن
«من» مگو تا تو نگردی همچو من
نشنود و به جای سپاس هورمزدی خود را به ژرفای دره خودپسندی انداخت
dmmzn58
۰
فریدون فرخ فرشته نبود
به مشک و به عنبر سرشته نبود
به داد و دهش یافت آن نیکویی
تو داد و دهش کن فریدون تویی
شاهنامه
Ali
۰
گنهکردگان را هراسان کنیم
ستمدیدگان را تنآسان کنیم
کس ار بد کند بردباری کنیم
چو رنج آیدش پیش یاری کنیم
ستون بزرگیست آهستگی
همان بخشش و داد و شایستگی
بدانید کز کردگارِ جهان
بد و نیک هرگز نگردد نهان
Ali
۰
چو شیده بر و یالِ رستم بدید
یکی بادِ سرد از جگر برکشید
پدر را چنین گفت کین زورمند
که خوانی ورا رستمِ دیوبند
هم اکنون به این زور و این دستبرد
به خاکاندر آرد سرِ دیوِ گُرد
نبینی ز گُردانِ ما جز گریز
مکن خیره با چرخِ گردان ستیز
Ali
۰
سکندر بپرسید کاندر جهان
فزون آشکارا بوَد یا نهان
همان زنده بیش است گر مرده نیز
کزان پس نیازش نباشد به چیز
چنین داد پاسخ که ای شهریار
نهان را فزون دان تو از آشکار
تو گر زنده را بشمری سدهزار
همان نیز افزون تر ای شهریار
از آن سدهزاران یکی زنده نیست
خنک آن که در دوزخ افکنده نیست
بباید هم این زنده را نیز مُرد
یکی رفت و نوبت به دیگر سپرد
Ali
۰
فردوسی در همین چند بیت نگرش و جایگاه دینی خود را به صراحت مشخص کرده است:
او احمد را پیامبر خدا میداند و پیروی او را مایه خوشبختی میشناسد و پس از احمد اگرچه از خلفای نخستین نیز به خوبی یاد کرده است، اما خود را سرسپرده علیابنابیطالب معرفی میکند که او را وصی احمد میشناسد و از نگاه او هر کس در آن کشتی نشیند که احمد و علی در آن جای دارند، از هلاک ایمن خواهد بود
Ali
۰
تو ای میگسار از می زابلی
بپیمای تا سر یکی بلبلی
بپیمود ساقی می و داد زود
تهمتن شد از دادنش شاد زود
Ali
۰
جهاندار شد پیشِ یزدان بهپای
همیخواست تا باشدش رهنمای
همیگفت کای کردگارِ سپهر
فروزنده نیکی و داد و مِهر
از این شهریاری مرا سود نیست
گر از من خداوند خوشنود نیست
Ali
۰
تو بر تخت سلطانی خویش باش
به خُلق پسندیده درویش باش
بوستان
Ali
۰
به گفته راسل در کتاب تسخیر خوشبختی بَدان و نادرستان شأن برخورداری از احساس شادی و خوشبختی را ندارند و همگان نمیتوانند معنی خوشبختی را دریابند.
Ali
۰
جوان بود و سالش سه پنج و یکی
ز شاهی ورا بهره بود اندکی
همیراند کارِ جهان سوفزای
قباد اندر ایوان بُدی کدخدای
همه کار او پهلوان راندی
کسی را برِ شاه ننشاندی
Ali
۰
سوفزای: سپهبد سپاه قباد، از مردم شیراز یکی از پاکترین شخصیتهای شاهنامه است که مانند سیاوش به سخنچینی و حسادت بداندیشان به دست قباد کشته میشود.
Ali
۰
نقطه اوج سقوط اخلاقی این است که تمیز بین بدی و خوبی از میان برخیزد و راه بهشت از راه دوزخ شناخته نشود.
Ali
۰
بدو گفت اگر شاهِ ایران تویی
نگهدار و پُشتِ دلیران تویی
چرا رومیان شهریاری کنند
به دشت سواران سواری کنند
ز گفتارِ منذر برآشفت شاه
که قیصر همی برفرازد کلاه
Ali
۰
بدین چهر چون ماه و این فرّ و برز
بدین شاخ و این یال و این دست و گرز
نبینم خرد هیچ نزدیک تو
چنین خیره شد جانِ تاریک تو
دریغ این سر و تاج و نام و نژاد
که بر خیره میداد خواهی به باد
Ali
۰
کنون چون به خاک اندر آید سرم
سواری برافکن سوی مادرم
بگویش که شد زین جهان نوشزاد
سرآمد بر او روز بیداد و داد
تو از من مگر دل نداری به رنج
که این است رسمِ سرای سپنج
Ali
۰
نومیدی از رحمت یزدان آدمی را به کفر و محرومیت میکشاند. باید دانست که جهل آدمی از عرصه اسرار غیب در عالم مانع از نومیدی است زیرا نومیدی دعوی علمی است که آدمی ندارد. به عبارت دیگر ما دانش کافی برای نومیدی نداریم.
هین مشو نومید چون واقف نهای از سر غیب
باشد اندر پرده بازیهای پنهان غم مخور
حافظ
Ali
۰
شبِ تیره جوینده کین منم
همان آتشِ تیز بُرزین منم
خداوندِ شمشیر و زرّینهکفش
فرازنده کاویانی درفش
گَهِ بزم دریا دو دستِ من است
دمِ آتش از برنشستِ من است
گراینده گُرز و نماینده تاج
فروزنده مُلک بر تختِ عاج
ابا این هنرها یکی بنده ام
جهان آفرین را پرستنده ام
Ali
۰
هر آنکس که در هفت کشورْ زمین
بگردد ز راه و بتابد ز دین
نماینده رنج درویش را
زبون داشتنْ مردمِ خویش را
همه نزدِ من سربهسر کافرند
وز آهرمنِ بَدکنِش بدترند
چو برگفت زینگونه شاهِ جهان
به نزدِ بزرگانِ روشن روان
همه پهلوانانِ پاکیزه دین
منوچهر را خواندند آفرین