
بریدههایی از کتاب دیگر رنگ دنیا را نخواهم دید
۴٫۵
(۱۹)
روزگاری بر این باور بودم که میمیرم و زندگی ادامه مییابد، اما حالا زندگی مرده بود و من مانده بودم.
آبی
همهچیز روی زمین دگرگون میشود، اما حماقت و فرومایگی هرگز.
AS4438
بار دیگر فهمیدم هنگام مواجهه با واقعیتی که میتواند زندگیات را زیروزِبر کند، نباید تسلیمش شوی و مطابق خواستههایش عمل کنی، وگرنه همین واقعیت غمانگیز مانند سیل خروشانی تو را با خود میبرد و نابود میکند.
منی که به دل امواج کثیف و کوبندهٔ واقعیت پرتابم کرده بودند با اطمینان میتوانم بگویم قربانیان این سیل همان آدمهای بهاصطلاح باهوشیاند که گمان میکنند تمام اعمالشان باید مطابق مقتضیات واقعیت باشد.
Mhdese
این کشور چنان کُند از دل تاریخ عبور میکند که زمان توان پیشرویاش را از دست میدهد و درعوض توی خودش تا میخورد.
Reyhaneh Ghanbari
«بگو ببینم، کدوم بدتره؟ اینکه یه نفر سیب بخوره یا اینکه تموم آدمها بهخاطر سیب خوردن اون یه نفر شکنجه بشن؟»
AS4438
«ما هرگز عفو نخواهیم خورد و در همین سلول خواهیم مرد.»
parsasajed
ابدیتی که مرگ با خود به ارمغان میآورد، این قدرت را داشت که هولناکترین لحظات زندگی را بیاهمیت جلوه دهد.
Raheleh
حالا میفهمیدم چرا انسانها ساعت را اختراع کرده بودند و در برجها و میدانها و خیابانها ساعت میگذاشتند.
این کارشان برای آگاهی از زمان نبود، بلکه میخواستند تکهتکهاش کنند و از آن بگریزند.
فریبا
مردهها خودشان خبر ندارند که مردهاند
parsasajed
چنین افرادی فرومایگی خود را زمانی آشکار میکنند که به مجال و قدرت کافی برای اَعمال خبیثانه دست پیدا کرده باشند.
elmira
«همه زخم میزنند؛ آخری میکشد.»
آبی
در سیارهای زندگی میکنیم که موجودات زندهاشْ دیگر موجودات زنده را شکار میکنند. انسانها هم بهکرات، علاوه بر موجودات دیگر، یکدیگر را به قتل میرسانند. آتش از کوهها فوران میکند، زمین شکاف میخورد و موجودات زنده را میبلعد، آب طغیان میکند و هرچه سر راهش باشد از بین میبرد و صاعقهها از دل آسمان فرود میآیند.
بشر توانسته به خود بقبولاند که چنین مکان رعبانگیزی را نیرویی خلق کرده که تجسم «نیک مطلق» است.
محمدرضا غفاری
این موجود از صداها، خندهها، پاراگرافها، جملات و دردهای بسیاری ساخته شده بود.
MIEL
فراموشی عظیمترین منبع آزادی است که آدم میتواند به آن دست پیدا کند. زندان، دیوارها، درها، قفلها، مشکلات و مردمتمام چیزها و کسانی که زندگی و حرفهایم را محدود میکردند و میگفتند «حق نداری جلوتر بری» پاک میشوند و میروند.
مهسا نوری
درماندگی انسانها که از خشونت همنوعشان به خفقان افتادهاند، از پلیدی خود میترسند و درنتیجه برای مداوای این مصایبْ کانون اصلی نیکی را جایی بیرون از خودشان به تصور درآوردهاند؛ این تقلای بیثمر به نظرم به جستوجوی غمانگیزی میماند در دل سرگذشت بشر.
نخست پروردگاری یافتند تا آنها را به راه راست هدایت کند و بعد تحت همین عنوان کمر به قتل همدیگر بستند. مو بر تنم سیخ میشود. بهعلاوه، بر این باورند که همین پروردگار دمودستگاهی برای شکنجهٔ انسانها دارد که نامش را جهنم گذاشتهاند.
به گمانم جهنم، نسبت به بهشت، فضای بیشتری را در روح آدمهای باایمان به خود اختصاص داده.
فریبا
دیندارها دنبال چیزی میگردند تا کمکشان کند خوب و عفیف باشند و تن به گناه ندهند.
بااینحال تصور میکنند خوبی و نجابت فقط به یک شکل میسر میشود و هرگز نمیتوانند به خود بقبولانند که دیگران هم میتوانند آدمهای خوب و عفیفی باشند. به گمانم سهواً به این باور اشتباه ایمان آوردهاند که انسان بهخودیِخود نمیتواند خوب باشد و فقط با کمک عنصری بیرونی آدم خوبی میشود.
فریبا
حالا میفهمیدم چرا انسانها ساعت را اختراع کرده بودند و در برجها و میدانها و خیابانها ساعت میگذاشتند.
این کارشان برای آگاهی از زمان نبود، بلکه میخواستند تکهتکهاش کنند و از آن بگریزند.
Kimya Gh
با نوشتن هم میتوانی فراموش کنی، هم در یادها بمانی.
rekabali
مگر زندگیمان چنین نیست که هم کمی خداوارهتر شویم و هم کمی بیشتر در ابتذال بشری فرو رویم؟ با مهارت خلاقانهای که در نبرد با مرگ به خرج میدهیم، جهان را نورانی کردهایم و همزمان در باتلاق جاهطلبیهای ترحمانگیزمان در پی آنیم که مرگ را به دست فراموشی بسپاریم اما خودمان را تباه میکنیم. بیربط میگویم؟
rekabali
مذهب راهحل تمام مشکلات را در جهان آخرت مییابد و اگر همهچیز را از منشور ایمان نگاه کنید، لاجرم تصویری از مرگ در ذهنتان تداعی میشود.
وقتی همسلولیهایم آن منشور را نگاه میکردند، جهان آخرت را میدیدند، اما من فقط نگاهم به مرگ میافتاد.
rekabali
شجاعت از دل ترس زاده میشد.
محمدرضا غفاری
ساکن محیط عجیبی بودیم، لبریز از خنده و زجر.
محمدرضا غفاری
اعتقادی به پروردگار ندارم، اما ایدهٔ وجودش برایم خیلی جذاب است.
محمدرضا غفاری
هیچکس نمیتواند خودش را برای مواجهه با ناامیدی مطلق درستوحسابی آماده کند.
محمدرضا غفاری
محکومم کرده بودند که تا لحظهٔ مرگ در این سلول بمانم، اما هنوز نمرده بودم. آخرین کورسوی امید هنوز در دلم بود.
وقتی تصمیم به مبارزه گرفتم، آن کورسو جان تازهای گرفت.
عشقِ مبارزه در خونم بود.
محمدرضا غفاری
در سیارهای زندگی میکنیم که موجودات زندهاشْ دیگر موجودات زنده را شکار میکنند. انسانها هم بهکرات، علاوه بر موجودات دیگر، یکدیگر را به قتل میرسانند. آتش از کوهها فوران میکند، زمین شکاف میخورد و موجودات زنده را میبلعد، آب طغیان میکند و هرچه سر راهش باشد از بین میبرد و صاعقهها از دل آسمان فرود میآیند.
بشر توانسته به خود بقبولاند که چنین مکان رعبانگیزی را نیرویی خلق کرده که تجسم «نیک مطلق» است.
مذهب در مقام نتیجهٔ اینکه مردم میتوانند «خوبی» نهفته در سیارهٔ هولناکمان را ببینند، از عنفوان جوانی برایم جالب بوده.
پروردگار استعارهٔ باشکوهی است.
سین هفتم
این کشور چنان کُند از دل تاریخ عبور میکند که زمان توان پیشرویاش را از دست میدهد و درعوض توی خودش تا میخورد.
مهسا نوری
موج گرمای سوزان که فرامیرسد و خرمنها آتش میگیرند، کشاورزان پیرامون شعلهها دایرهای میکشند و پیش از آنکه زبانههای آتش به آنجا برسد، گندمها را در امتداد آن دایره عمداً میسوزانند. آتش که به آن دایره میرسد از حرکت میایستد، انگار دیگر چیزی برای سوزاندن نمانده. از آتش برای فرونشاندن آتش استفاده میکنند.
مهسا نوری
«بگو ببینم، کدوم بدتره؟ اینکه یه نفر سیب بخوره یا اینکه تموم آدمها بهخاطر سیب خوردن اون یه نفر شکنجه بشن؟»
مهسا نوری
ما عشق میورزیم و به عشق ورزیدن عادت میکنیم.
برای فهم عظمت عشقی که زیر عادت دفن شده، گاهی مجبوری منتظر بنشینی تا آن عادت به چنین شیوهٔ خشونتباری شکسته شود.
مهسا نوری
حجم
۱۱۰٫۶ کیلوبایت
سال انتشار
۱۴۰۲
تعداد صفحهها
۱۶۸ صفحه
حجم
۱۱۰٫۶ کیلوبایت
سال انتشار
۱۴۰۲
تعداد صفحهها
۱۶۸ صفحه
قیمت:
۸۹,۰۰۰
۴۴,۵۰۰۵۰%
تومان