
بریدههایی از کتاب روز بی خورشید
۴٫۳
(۷)
کلمات پاک هستند، نباید کلمات را شکست. واژهها، روانی روشن و فروهری ایزدی دارند، شکستن واژهها ناسپاسی به آفریدگار است
باران
بدان که مرگ همواره در کنار ما راه میرود ما همآغوش مرگیم.
باران
زیرا همگان پرسیده بودند چرا و پرسیدن چرا آغاز دانایی است و دانایی مردن است و دانایی مردن است و دانایی مردن است.
باران
کوه سفید، در بندِ زمین و پر پرواز، رها و آزاد. پرواز خیلی حس خوبیه؟ نه؟
باران
«تاوان دانایی مرگ است و تاوان پرسیدن درد. مرگ پس از درد میآید و درد پس از شک، سنگ، سنگ است اگرچه مبدل شود به بهشت. آن سرزمین نفرینشده تبعیدگاه ِما مردمان بود و آن بهشت رنگینی که دیدی سرابی بیش نیست سام. ما نیز روزی در آن بهشت شاد بودیم و ایمان داشتیم، از دریاچه خاک برداشت میکردیم، میکاشتیم، سواری میکردیم، زندگی میکردیم
باران
«شما پرسیدید، شما ایستادید، شما گردن ننهادید. این آیین خودکامگان است در رویارویی با دانایان
باران
وقتی میپرسید، میخواهید بدانید و این دانایی شما را وامیدارد به گردنکشی، به دادخواست درستی و روا، شما را دادگر میکند و چون ناسازگاری و ستمگری دیدید، برمیخیزید و پس از آن خودکامه و ستمگر به نبرد با شما میپردازد.
باران
گفت: «ممکن بود بمیرم...»
فرداد گفت: «ممکن بود.»
باران
«کلمات پاک هستند، نباید کلمات را شکست. واژهها، روانی روشن و فروهری ایزدی دارند، شکستن واژهها ناسپاسی به آفریدگار است.»
کاربر ۹۶۴۰۷۸۵
اما سکوت ِاین جنگل ِتاریک ِبیآسمان، خیلی ترسناک است. فکر که از ذهن ِسام گذشت، باد ِخنکی شروع کرد به وزیدن، باد که گذشت، برگها به هم سائیدند و پچپچ خفیفی توی جنگل پیچید. سام خودش را جمع کرد و سعی کرد به صدای ِبرگها فکر نکند. کمی بعد، صدایی شبیه ِصدای جغد به صدای برگها اضافه شد. بین هر بار حقحق گفتن، یک آه بلند از حنجرهٔ جغد که معلوم نبود کجاست بیرون میآمد و فضا را وهمناکتر میکرد، همینطور صدای خشخشِ کشیده شدن ِپاهایی سبک روی علفها، جیرجیرکها و زنجرهها و وزوز بال ِمگسهایی انگار غولپیکر و یک سوت ِکوتاه کوتاه و بعد ممتد. سایهٔ بزرگی را دید که از بین درختان میگذرد؛ خیلی دور نبود، خیلی هم نزدیک نبود
کاربر ۹۶۴۰۷۸۵
«آنها نمیخواهند آدمیان قامت راست کنند. آنان کوتاهقامتان را دوست دارند. آنان زباندرکامکشیدگان را دوست دارند. آنان زبانِ پرسشگران را از بیخوبن میکنند و ما پرسیدیم... من، او، زرناز، این مردان، این زنان که میبینی آن کودک را ببین که در کنار پدرش تاوان پس میدهد او نیز به گناه تنها نگذاشتن پدر و آن مادرِ جانفرسودهٔ خسته را ببین، به جرم تنها نگذاشتن دختر، زیرا همگان پرسیده بودند چرا و پرسیدن چرا آغاز دانایی است و دانایی مردن است و دانایی مردن است و دانایی مردن است.» شانههای مرد تکان میخوردند و زرناز با او زمزمه میکرد: «دانایی مردن است.»
کاربر ۹۶۴۰۷۸۵
سمت راست مردانی خطی با چوبدستها، نیزهها و تبرهایی در دست به دنبال حیوان عجیبی شبیه به گرگ میدویدند؛ سمت چپ گرگ از روبهرو میدوید، بزرگ میشد و گاو بالداری را که آرام مشغول چریدن بود میبلعید. سمت راست آدمهایی بودند که تعظیم میکردند و سمت چپ آدمهایی بودند که درحالیکه میدویدند در خاک فرو میرفتند و بین درختزارهای انبوه گم میشدند. جریان رود کمکم آرام شد و تصاویر دو طرف ثابت شدند. آدمها متوقف شدند، درختها ساکن، گرگ سیاه بزرگ، کوچک و کوچکتر شد. کمی بعد، رود دو شاخه شد. قایق ایستاد.
کاربر ۹۶۴۰۷۸۵
«برای دانستن این که کیستی، بسیار جوانی؛ هنوز در ابتدای سفر هستی و سفر، آزمون توست برای آبدیدگی و شایستگی. اینک به من نگاه کن؛ این ملات، برای هر دوی ما کافیست؛ نیرویت را جمع کن؛ برخیز و با شتاب شکاف قامت خویش را بپوشان؛ هر که زودتر کار را به پایان برساند زودتر میتواند به چادر بازگردد. باید گفتگو کنیم و باید بشتابیم تا تو خورشیدی دیگر در تاوانگاه نباشی.»
کاربر ۹۶۴۰۷۸۵
«آنها نمیخواهند آدمیان قامت راست کنند. آنان کوتاهقامتان را دوست دارند. آنان زباندرکامکشیدگان را دوست دارند. آنان زبانِ پرسشگران را از بیخوبن میکنند و ما پرسیدیم... من، او، زرناز، این مردان، این زنان که میبینی آن کودک را ببین که در کنار پدرش تاوان پس میدهد او نیز به گناه تنها نگذاشتن پدر و آن مادرِ جانفرسودهٔ خسته را ببین، به جرم تنها نگذاشتن دختر، زیرا همگان پرسیده بودند چرا و پرسیدن چرا آغاز دانایی است و دانایی مردن است و دانایی مردن است و دانایی مردن است.» شانههای مرد تکان میخوردند و زرناز با او زمزمه میکرد: «دانایی مردن است.»
کاربر ۹۶۴۰۷۸۵
