حالا دیگر تمام وعدههای غذاییام را تنها میخورم. زمانم را صرف نگاه کردن به گلها، بیلچهای توی باغ افتاده، یا ابرهای در حال عبور میکنم. از سکوت این لحظات لذت میبرم، و گاهی حتی آبجو میخورم و سیگار میکشم، کاری که خواهرم از آن نفرت دارد. تنهایی اذیتم نمیکند. با خودم غذا خوردن برایم خیلی هم جالب است.