
کتاب تولد در کالیفرنیا
خاطرات ستوده یارمحمودی
پدیدآورندگان:
هدی سادات حامیانتشارات:
عهد مانا٪۳۰ تخفیف اولین خرید کتاب با کد OFF30
parimah
۲۴
گاهی اطرافیانم میپرسند که چطور با وجود تمام این مشغلهها خسته نمیشوم! و جواب من فقط در یک جمله خلاصه میشود:
من به عشق اهلبیت زندهام. آدم عاشق خسته نمیشه.
Neda F
۱۲
دامهای شیطان را میدیدم که سر راهم پهن شده تا از این مسیر دورم کند. اما به لطف خدا هر اتفاقی که میافتاد بیشتر به راهی که انتخاب کرده بودم مطمئن میشدم. شاید قبلا به محض مواجهه با کوچکترین اشتباه و برخورد نادرست از سمت یک آدم مذهبی، راهم را کج میکردم و حتی نسبت به دین بد بین میشدم؛ اما آنروزها متوجه شده بودم که اصل دین چیزیست جز رفتار درست و یا غلط آدمها. از یکجایی به بعد دشمن من فقط شیطان بود. حتی اگر کسی با رفتارش باعث رنجشم میشد آزمونی میدانستمش که باید سربلند از آن بیرون بیایم. این بخشندگی و دوری از کینهورزی باعث شده بود که خدا هم بیشتر از قبل هوایم را داشته باشد.
کاربر ۱۵۱۹۷۳۹
۸
از حسینیه که به خانه برمیگشتم به یاد داستان موسی (ع) افتادم. وقتی موسی و همراهانش از دست فرعونیان فرار کردند، به دریا رسیدند. خدا به واسطهٔ معجزهای راه را برایشان باز کرد. حالا من هم معجزات را در زندگی خودم و اطرافیانم میدیدم. نه اینکه ما آدمهای خاصی باشیم؛ نه. اما خدا هنوز همان خدا بود. با همان بزرگی و مهربانیاش. فقط کافی بود از بدیها فرار کنیم و به سمت خوبیها حرکت کنیم. آنوقت خودش معجزهوار راه را برایمان باز میکرد.
ZH
۵
کتاب مکیال المکارم را توی جلساتتون بخونید.
هیچوقت فرصت نشده بود این کتاب را بخوانم؛ یا بهتر بگویم حتی با نامش هم آشنا نبودم. بعدتر فهمیدم که هر شیعه بعد از قرآن، نهجالبلاغه و صحیفهٔ سجادیه باید امام زمانش را بشناسد.
باب الجواد
۵
قرار نیست اتفاقای خوب همیشه توی جاهای خاص بیفته ستودهجان. شاید قرار بوده حج تو اینجا توی آمریکا باشه.
کاربر ۱۵۱۹۷۳۹
۴
زنان و دختران آمریکایی به دو دسته تقسیم میشدند: یکعده آنهایی که بیش از حد به ظاهرشان توجه میکردند؛ لباسهای مارک میپوشیدند، آرایش میکردند و مثل هنرپیشهها به خیابان میآمدند. عدهای دیگر هم از آن طرف بوم افتاده بودند. دختری که در سولانا کلید خانه را از او تحویل گرفتیم، از دستهٔ دوم بود. دختری حدوداً بیستساله که حتی موهای صورتش را هم اصلاح نکرده بود. اندامی نسبتاً چاق داشت و با لباس راحتی برای رساندن کلید به خیابان آمده بود! از دیدن او با آن شکل و قیافه تعجب کرده بودم. دلیل این تعجب تصویری بود که رسانهها در ذهنم شکل داده بودند؛ تصویری که تنها مربوط به دستهٔ اول از زنان آمریکایی بود و هرگز جامعیت نداشت.
ابوتراب
۴
ابراهیم هادی، شهیدی که در عین گمنامی نامش جاودانه شده بود.
Chamran_lover
۴
آخه تو آمریکا رو ول کردی اومدی ایران؟ مگه چی کم داشتی اونجا دختر؟
اگر در جواب به آنها میگفتم که تکنولوژی و زرق و برق کشورهای غربی بعد از مدتی دیگر برایمان جذابیتی نداشت حرفم را باور نمیکردند. یا حتی اگر میگفتم که در ایران خیلی چیزها هست که آنجا پیدا نمیشود درکم نمیکردند. انتظاری هم نداشتم. یکچیزهایی را انگار باید با گوشت و استخوان چشید تا بتوان فهمیدش. همین بود که خیلی وقتها در جوابشان ساکت میماندم و به لبخندی اکتفا میکردم.
Zahra
۳
چیزی که بعد از مدتی نظرم را جلب کرد، چهرهٔ مهمانها موقع رفتن بود. انگار بعد از خواندن دعا سنگینی فکر و اندوه از روی شانههایشان برداشته شده بود.
کاربر ۴۶۲۵۷۲۷
۳
"پس خدای عزوجل فرمود: ای فرشتگان من و ای ساکنان آسمانهایم، بهراستی که من نیافریدم آسمانِ بناشده و نه زمین گسترده و نه خورشید درخشان و نه فلک چرخان و نه دریای روان و نه کشتی در جریان را، مگر بهخاطر دوستی این پنجتن."
لواسانی 9128100109
۲
بود. آیهٔ «السابقون السابقون» را خوانده بودم و دوست داشتم بهجای مسابقه دادن در مادیات، مارک لباس و اندازهٔ دور کمر، در کارهای خیر و برای رضای خدا مسابقه دهم
Lia Tavakoli
۲
خوب میدانستم که قرار نیست با اینکارها دنیا را عوض کنیم، اما همین تغییرات کوچک، وظیفهای بر گردنمان بودکه باید درست انجامش میدادیم.
مهرنشان
۱
وارد رواق حرم که شدم به آینهکاریهای اطرافم نگاه کردم. صدها تکه شده بودم و انگار هیچ بودم در برابر عظمت مکانی که توی آن ایستاده بودم. احساس میکردم آن آیینههای کوچک میخواهند پیغامی به من بدهد. و آن پیغام دوری از منیّت و غرور بود. حالا خوب میدانستم که ارزش انسانها نه به جنسیت آنها بستگی دارد و نه به ظاهرشان. بلکه چیزی که انسانها را عزیز و بزرگ میکند درجهٔ ایمان و تقوای آنهاست.
Zahra
۱
همزمان شده بود با ماه رجب و شعبان و شاید این بهترین فرصت برای خودسازی بود.
Zahra
۱
گاهی نعمتهایی داریم که از اول با ما بوده. آنقدر نزدیک و دمدست که شاید هیچوقت آنطورکه باید قدرش را ندانیم.
لواسانی 9128100109
۱
خواستم همین بود. آیهٔ «السابقون السابقون» را خوانده بودم و دوست داشتم بهجای مسابقه دادن در مادیات، مارک لباس و اندازهٔ دور کمر، در کارهای خیر و برای رضای خدا مسابقه دهم.
zahra sammak
۱
خودم هم درست نمیدانستم با چه کسی یا چه چیزی لجبازی میکنم. یک وقتهایی انگار آدم با دست خودش همهچیز را پس میزند. تشنه است و آب را پس میزند. تاریک است و نور را پس میزند. گمشده است و نشانهها را پس میزند.
zahra sammak
۱
بانویی از جنس روشنایی بالای سفره نشسته بود و حدیث کساء میخواند. صدایش عشق بود. در جانم میپیچید و مجنونم میکرد.
فَقَالَ یا فاطِمَةُ ایتینی بِالْکساَّءِ الْیمانی فَغَطّینی بِهِ فَاَتَیتُهُ بِالْکساَّءِ الْیمانی...
قلب و روحم در لحظه او را شناخت. مثل نوزادی که عطر و بوی مادرش را میشناسد
zahra sammak
۱
قرار نیست اتفاقای خوب همیشه توی جاهای خاص بیفته ستودهجان. شاید قرار بوده حج تو اینجا توی آمریکا باشه.
Chamran_lover
۱
دوسهماه بعد از ورود من به مدرسه، دختر ایرانی دیگری به کلاس ما اضافه شد که روسری به سر داشت. اولینبار که دیدمش از خوشحالی چشمهایم قلبی شد. با وجود او دیگر حجاب روی سرم یک چیز متفاوت بهنظر نمیرسید. اما این حس خوب آنقدرها دوام پیدا نکرد. یکروز که توی حیاط مدرسه، مسابقه دوی ماراتن داشتیم، الی جلوی همه روسریاش را برداشت.
همهٔ نگاهها مانده بود روی موهای مجعد و ژولیدهٔ او. ولی من بیشتر از اینکه به الی نگاه کنم، حواسم به عکسالعمل بچهها بود. همه ساکت بودند تا اینکه سایمون پسر قدبلند و لاغراندام کلاس، انگشت اشارهاش را به سمت او دراز کرد و فریاد زد:
هی بچهها! اینجا رو نگاه کنید!
و بعد با صدای بلند شروع به خندیدن کرد
Chamran_lover
۱
چند ماهی که گذشت کمکم به شرایط و محیط جدید زندگیمان عادت کردیم. البته یک چیزهایی هم بودکه هیچوقت نمیشد به آن عادت کرد؛ مثل دلتنگی برای خورشید و تابش نور از پشت شیشهٔ پنجره به روی فرشهای لاکی خانه. در لندن، نه از فرش کف اتاق و غلت زدن روی آن خبری بود و نه از نور خورشید. شاید برای همین بود که بعد از کار کردن، همیشه رفتن به سفر برای مردم انگلیس اولویت داشت.
M/Kalan
۱
نه اینکه ما آدمهای خاصی باشیم؛ نه. اما خدا هنوز همان خدا بود. با همان بزرگی و مهربانیاش. فقط کافی بود از بدیها فرار کنیم و به سمت خوبیها حرکت کنیم. آنوقت خودش معجزهوار راه را برایمان باز میکرد.
M/Kalan
۱
"پس خدای عزوجل فرمود: ای فرشتگان من و ای ساکنان آسمانهایم، بهراستی که من نیافریدم آسمانِ بناشده و نه زمین گسترده و نه خورشید درخشان و نه فلک چرخان و نه دریای روان و نه کشتی در جریان را، مگر بهخاطر دوستی این پنجتن."
Zahra
۰
جالبتر آنکه بهمرور با چشمان خودم دیدم همگی به خواستههایی که در سر داشتند رسیدند.
"ذکر نشود این خبر (حدیث کساء) در انجمن و محفلی از محافل مردم زمین که در آن گروهی از شیعیان و دوستان ما باشند و در میان آنها اندوهناکی باشد؛ جز آنکه خدا اندوهشان را برطرف کند و نه غمناکی جز آنکه خدا غمش را بگشاید و نه حاجتخواهی جز آنکه خدا حاجتش را برآورده کند."
سرباز313
۰
شب تولد بیستوهفتسالگیام تنها چیزی که از خدا خواستم همین بود. آیهٔ «السابقون السابقون» را خوانده بودم و دوست داشتم بهجای مسابقه دادن در مادیات، مارک لباس و اندازهٔ دور کمر، در کارهای خیر و برای رضای خدا مسابقه دهم.
Zahra
۰
قبلاً نماز خواندن مسیحیان و یهودیها را دیده بودم، اما حالا میفهمیدم که زیباترین و کاملترین نوع این عبادت در دین اسلام وجود دارد.
Zahra
۰
شاید قبلا به محض مواجهه با کوچکترین اشتباه و برخورد نادرست از سمت یک آدم مذهبی، راهم را کج میکردم و حتی نسبت به دین بد بین میشدم؛ اما آنروزها متوجه شده بودم که اصل دین چیزیست جز رفتار درست و یا غلط آدمها. از یکجایی به بعد دشمن من فقط شیطان بود. حتی اگر کسی با رفتارش باعث رنجشم میشد آزمونی میدانستمش که باید سربلند از آن بیرون بیایم.
Zahra
۰
تازه آنجا بود که متوجه شدم نسلی که انسان از خودش در این دنیا باقی میگذارد تا چه اندازه اهمیت دارد.
Zahra
۰
کتاب مکیال المکارم را توی جلساتتون بخونید.
هیچوقت فرصت نشده بود این کتاب را بخوانم؛ یا بهتر بگویم حتی با نامش هم آشنا نبودم. بعدتر فهمیدم که هر شیعه بعد از قرآن، نهجالبلاغه و صحیفهٔ سجادیه باید امام زمانش را بشناسد
Zahra
۰
وارد رواق حرم که شدم به آینهکاریهای اطرافم نگاه کردم. صدها تکه شده بودم و انگار هیچ بودم در برابر عظمت مکانی که توی آن ایستاده بودم.