دامهای شیطان را میدیدم که سر راهم پهن شده تا از این مسیر دورم کند. اما به لطف خدا هر اتفاقی که میافتاد بیشتر به راهی که انتخاب کرده بودم مطمئن میشدم. شاید قبلا به محض مواجهه با کوچکترین اشتباه و برخورد نادرست از سمت یک آدم مذهبی، راهم را کج میکردم و حتی نسبت به دین بد بین میشدم؛ اما آنروزها متوجه شده بودم که اصل دین چیزیست جز رفتار درست و یا غلط آدمها. از یکجایی به بعد دشمن من فقط شیطان بود. حتی اگر کسی با رفتارش باعث رنجشم میشد آزمونی میدانستمش که باید سربلند از آن بیرون بیایم. این بخشندگی و دوری از کینهورزی باعث شده بود که خدا هم بیشتر از قبل هوایم را داشته باشد.