کدام پرنده در خارزار دل و دماغ خواندن دارد؟
AS4438
بگذار دستکم بگویند، اگر اصلا بگویند، اگر اصلا کسی در آیندهای دور علاقهای داشته باشد بداند ما چطوری زندگی میکردهایم، که در این پایگاه دورافتادهٔ امپراتوری نور، مردی بود که در عمق وجودش بربر نبود.
AS4438
وقتی مجرمها و پاسبانها یکی باشند اعتراض دکاندار مگر به جایی هم میرسد؟
AS4438
و دانایی که دامنگیر شد دیگر گویا نمیشود از دستاش خلاص شد.
AS4438
چه خوب بود اگر این فصل تیره و تار از تاریخ جهان درجا تمام میشد، اگر این مردم چرک و مزاحم از صفحهٔ روزگار محو میشدند، آنوقت ما سوگند یاد میکردیم که از سرنو امپراتوریای برپا کنیم که در آن دیگر از بیداد و درد خبری نباشد.
AS4438
«تا حالا پیش نیامده بود حس کنم آنجوری که دلام میخواهد نتوانم زندگی کنم.»
AS4438
تحقیر را چهجور میشود از یاد برد بهخصوص این که به خاطر چیزهای هیچ و پوچی مثل تفاوت آداب سر سفره و آرایش پشتِ چشم باشد؟
AS4438
وقتاش رسیده که گل سیاه تمدن شکوفا بشود.»
AS4438
مردهایی که به همان راحتیای که ممکن است به تبهکاری کشیده شوند، ممکن است به خدمت امپراتوری درآیند
AS4438
حمله به قصد پاکسازی و مجازات دشمن در خاک خودشان چه فایدهای دارد وقتی ما در خاک خودمان داریم از پا درمیآییم؟
AS4438
کتک خوردن و شهید شدن راحتتر است. سر روی کنده گذاشتن راحتتر است از دعوی عدالت کردن
AS4438
چه چیزی نگذاشته ما در زمان مثل ماهی در آب، مثل پرنده در هوا، مثل بچهها، زندگی کنیم؟
AS4438
«وقتی کسانی ناعادلانه عذاب میکشند، سرنوشت آنهایی که شاهد عذابشان هستند این است که به عذاب شرمندگی دچار شوند.»
AS4438