مردهها را با آب حجیمی تمیز میکرد اما بدون خشونت و با مراقبتی از روی مهر، مثل کاری که برای یک کودک میکردند، و با صدای بلند فلسفهبافی میکرد:
برای او مشکلات تمام شده. او به غمش راضی بود. زیر پل روایال جمعش کردند. من فکر میکنم قلبش گذاشت برود چون خسته شده بود از دعوا بر سر چیزی بیارزش. شاید این مردهها بدبخت بودهاند و بدبختی را دوست نداشتند، اینطور فکر نمیکنید؟