جملات زیبای کتاب و سپس هیچکس نبود | طاقچه
تصویر جلد کتاب و سپس هیچکس نبودsubscriptionAvailable

کتاب و سپس هیچکس نبود

نوع کتاب
۴.۵ امتیاز(از ۸۴ رأی)

اشتراک بی‌نهایت چیست؟

٪۳۰ تخفیف اولین خرید کتاب با کد OFF30ic-copy
Hasti
۱۷
«من نمی‌دونم. من هیچی نمی‌دونم. این چیزیه که منو از زندگی می‌ترسونه. ندونستن...»
#mahta
۷
مرگ من نباید یک فرآیند آهسته و طولانی و روال طبیعی، داشته باشد. نه، مرگ من باید با هیجان اتفاق بیفتد. من قبل از مرگ زندگی خواهم کرد.
مبینا
۶
در شغلش تبحر داشت ـ اما این برای موفقیت کافی نبود. برای موفقیت باید شانس هم داشته باشید؛ و او این را داشت!
NeginJr
۵
او رفت و خودش را حلقه آویز کرد، و سپس هیچ‌کس نبود.
reza arab
۴
«مشرکان در گودالی که ساخته‌اند فرو می‌روند. پای آن‌ها در توری که پنهان کرده‌اند گرفتار می‌شود. خداوند به داوری شناخته می‌شود و شرور با دست‌های خود به دام می‌افتد. شرور به جهنم خواهد افتاد.»
F.Z
۳
من هیچی نمی‌دونم. این چیزیه که منو از زندگی می‌ترسونه. ندونستن...
Asal
۳
وقتی ببینی دیگه لازم نیست بار مسئولیتت رو به دوش بکشی به آرامش می‌رسی
Aren
۲
وقتی به آخر کار می‌رسی خوشحال میشی.»
کاربر ۱۰۴۷۲۶۰۳
۲
با خشونت گفت: «من نمی‌دونم. من هیچی نمی‌دونم. این چیزیه که منو از زندگی می‌ترسونه. ندونستن...»
NeginJr
۲
«من نمی‌دونم. من هیچی نمی‌دونم. این چیزیه که منو از زندگی می‌ترسونه. ندونستن...»
carnation
۲
او در جزیره تنها بود... تنها، همراه ۹ جنازه... اما آن چه اهمیتی داشت؟ او زنده بود... آن‌جا نشست ـ به‌شدت خوشحال بود ـ به‌شدت آرام بود... دیگر نمی‌ترسید...
Raha Bi
۱
ده سرباز کوچک رفتند شام بخورند؛ یکی خود را خفه کرد و سپس نه سرباز بودند. نه سرباز کوچک خیلی دیر بیدار شدند؛ یکی بیش‌ازحد خوابید و سپس هشت سرباز بودند. هشت سرباز کوچک به دِوُن سفر کردند؛ یکی از آن‌ها گفت که همین‌جا می‌ماند، سپس هفت سرباز بودند. هفت سرباز کوچک هیزم‌ها را خرد کردند؛ یکی از آن‌ها خودش را تکه‌تکه کرد، سپس شش سرباز بودند. شش سرباز کوچک با کندو بازی کردند؛ زنبورعسل یکی از آن‌ها را نیش زد، سپس پنج سرباز بودند.
Aren
۱
وقتی ببینی همهٔ کاراتو انجام دادی به آرامش می‌رسی ـ وقتی ببینی دیگه لازم نیست بار مسئولیتت رو به دوش بکشی به آرامش می‌رسی. یه روزی به چنین احساسی می‌رسی...»
luna
۱
وقتی ببینی همهٔ کاراتو انجام دادی به آرامش می‌رسی ـ وقتی ببینی دیگه لازم نیست بار مسئولیتت رو به دوش بکشی به آرامش می‌رسی. یه روزی به چنین احساسی می‌رسی...»
luna
۱
«من نمی‌دونم. من هیچی نمی‌دونم. این چیزیه که منو از زندگی می‌ترسونه. ندونستن...»
جواد رعیت مقدم
۱
«حتماً در کودکی سرکوب شده... این توضیح خیلی چیزهاست...»
Negar
۱
دیر یا زود تاوان اشتباهاتمون رو پس میدیم. این خیلی درسته. دیر یا زود تاوان اشتباهاتمون رو پس میدیم.»
Oryx
۱
منم با این قسمت دنیا بیگانه‌ام.