جملات زیبا از متن کتاب و سپس هیچکس نبود | طاقچه
تصویر جلد کتاب و سپس هیچکس نبودsubscriptionAvailable

کتاب و سپس هیچکس نبود

۴.۳(از ۱۰۵ امتیاز)
نوع کتاب

قیمت:

۱۲۵,۰۰۰

تومان

٪۳۰ تخفیف اولین خرید کتاب با کد OFF30ic-copy

اشتراک بی‌نهایت چیست؟

«من نمی‌دونم. من هیچی نمی‌دونم. این چیزیه که منو از زندگی می‌ترسونه. ندونستن...»
Hasti
۲۰
مرگ من نباید یک فرآیند آهسته و طولانی و روال طبیعی، داشته باشد. نه، مرگ من باید با هیجان اتفاق بیفتد. من قبل از مرگ زندگی خواهم کرد.
#mahta
۸
در شغلش تبحر داشت ـ اما این برای موفقیت کافی نبود. برای موفقیت باید شانس هم داشته باشید؛ و او این را داشت!
مبینا
۷
او رفت و خودش را حلقه آویز کرد، و سپس هیچ‌کس نبود.
NeginJr
۶
من هیچی نمی‌دونم. این چیزیه که منو از زندگی می‌ترسونه. ندونستن...
F.Z
۴
وقتی ببینی دیگه لازم نیست بار مسئولیتت رو به دوش بکشی به آرامش می‌رسی
Asal
۴
«مشرکان در گودالی که ساخته‌اند فرو می‌روند. پای آن‌ها در توری که پنهان کرده‌اند گرفتار می‌شود. خداوند به داوری شناخته می‌شود و شرور با دست‌های خود به دام می‌افتد. شرور به جهنم خواهد افتاد.»
reza arab
۳
وقتی به آخر کار می‌رسی خوشحال میشی.»
Aren
۳
«من نمی‌دونم. من هیچی نمی‌دونم. این چیزیه که منو از زندگی می‌ترسونه. ندونستن...»
NeginJr
۳
«مرگ هم قسمتی از زندگیه...»
m.r
۳
با خشونت گفت: «من نمی‌دونم. من هیچی نمی‌دونم. این چیزیه که منو از زندگی می‌ترسونه. ندونستن...»
کاربر ۱۰۴۷۲۶۰۳
۲
«حتماً در کودکی سرکوب شده... این توضیح خیلی چیزهاست...»
جواد رعیت مقدم
۲
او در جزیره تنها بود... تنها، همراه ۹ جنازه... اما آن چه اهمیتی داشت؟ او زنده بود... آن‌جا نشست ـ به‌شدت خوشحال بود ـ به‌شدت آرام بود... دیگر نمی‌ترسید...
carnation
۲
منم با این قسمت دنیا بیگانه‌ام.
Oryx
۲
ده سرباز کوچک رفتند شام بخورند؛ یکی خود را خفه کرد و سپس نه سرباز بودند. نه سرباز کوچک خیلی دیر بیدار شدند؛ یکی بیش‌ازحد خوابید و سپس هشت سرباز بودند. هشت سرباز کوچک به دِوُن سفر کردند؛ یکی از آن‌ها گفت که همین‌جا می‌ماند، سپس هفت سرباز بودند. هفت سرباز کوچک هیزم‌ها را خرد کردند؛ یکی از آن‌ها خودش را تکه‌تکه کرد، سپس شش سرباز بودند. شش سرباز کوچک با کندو بازی کردند؛ زنبورعسل یکی از آن‌ها را نیش زد، سپس پنج سرباز بودند.
Raha Bi
۱
وقتی ببینی همهٔ کاراتو انجام دادی به آرامش می‌رسی ـ وقتی ببینی دیگه لازم نیست بار مسئولیتت رو به دوش بکشی به آرامش می‌رسی. یه روزی به چنین احساسی می‌رسی...»
Aren
۱
وقتی ببینی همهٔ کاراتو انجام دادی به آرامش می‌رسی ـ وقتی ببینی دیگه لازم نیست بار مسئولیتت رو به دوش بکشی به آرامش می‌رسی. یه روزی به چنین احساسی می‌رسی...»
luna
۱
«من نمی‌دونم. من هیچی نمی‌دونم. این چیزیه که منو از زندگی می‌ترسونه. ندونستن...»
luna
۱
دیر یا زود تاوان اشتباهاتمون رو پس میدیم. این خیلی درسته. دیر یا زود تاوان اشتباهاتمون رو پس میدیم.»
Negar
۱
یک سرباز کوچک تنها ماند؛ او رفت و خودش را حلقه آویز کرد، و سپس هیچ‌کس نبود.
Angel
۰
«مرز قانون باریکه! ما همه این‌جا مجرم هستیم.»
Silva
۰
هیچ‌وقت فکر نمی‌کردیم اون خودشو بکشه. آدم سرزنده‌ای بود. اون داشت ـ از زندگی لذت می‌برد!
Silva
۰