
shiva._.f
۷
اشکها همان احساس ابرازنشدهٔ غریب مانده در دلش بودند که یکی پس از دیگری بر روی گونهاش فرود میآمدند.
n re
۴
درد که یکی باشد آدم از پسش برمیآید اما... لعنت به ازدیاد درد.
n re
۳
من اگه میتونستم به شماها بفهمونم درمون دردای واموندهتون سیگار نیست، همراه خودم روح اجدادمم به آرامش میرسید!
shiva._.f
۲
با دیدن گاری لبوفروشی کنار خیابان، محو خاطرات شیرین گذشته بود. چقدر خوب که بعضی خاطرهها عطر و بو داشتند.
n re
۲
همیشه هم خواستن، توانستن نبود!
n re
۲
کی میدونه چی گذشته این همه سال؟
n re
۲
امان از درد عشق و درد دوری...
n re
۲
وقتی قبول کنی هنگام درد فریاد نزنی، دنبال چاره نباشی، کسی هم دردت را نمیبیند و صدایت را نمیشنود. خاصیت درد این است. با درد همراه شدن، خود سهم مجزایی از درد دارد. صدای درد را که درنیاوری، شکل تنهایی میگیرد...
n re
۱
«آدما کافیه نقطهضعفتو بشناسن، عزیزترینتم که باشن، یه روزی پا میذارن رو همون نقطه و تا مطمئن نشن که جاش برای همیشه موندگاره، دست از فشار برنمیدارن.»
n re
۱
کوچهٔ علیچپ جای خوبیه! البته تا وقتی نرفتی توش فکر میکنی خوبه. همین که پا بذاری توش در و دیواراش لهت میکنن.
n re
۰
خیلیها آرزوی ایستادن در جایگاهش را داشتند. شاید دلیلش از دور تماشا کردن او بود. آدمها همه از دور رؤیایی به نظر میرسیدند!
n re
۰
«اینجا انتهای یک خیابان جانکاه بود!» جایی که هر بار به آن میرسیدند وقت خداحافظی بود.
n re
۰
فکر و خیال که خفه نمیکنه! یکسرهت میکنه. یهو از ریشه میزنه و فاتحه...
n re
۰
لعنت به این برگشتنی که دردش کمتر از آن رفتن کذایی نبود!
n re
۰
تلخ بود جان او نبودن وقتی طعم جان او بودن را چشیده بود.
n re
۰
بیخود کردی گفتی تا تهش هستی... وقتی جنم موندن پای عهدی که بستی رو نداشتی.
melika
۰
«برای دخترک سرسخت درونم...
به پاس تلاش بیوقفهاش
برای تحقق بخشیدن به یک رؤیا»