جملات زیبای کتاب کتاب یحیا | طاقچه
تصویر جلد کتاب کتاب یحیاsubscriptionAvailable

کتاب کتاب یحیا

نوع کتاب
۴.۶ امتیاز(از ۶۵۴ رأی)
پدیدآورندگان: 
امیرحسین معتمد
انتشارات: 
احیاء

اشتراک بی‌نهایت چیست؟

٪۳۰ تخفیف اولین خرید کتاب با کد OFF30ic-copy
__mohadeseh.b__
۱۳۲
صلوات خوف را از دل آدم بیرون می‌کند
|قافیه باران|
۱۱۷
تو حرف خدا را برسان، آن کس که آمدنی باشد خودش می‌آید.
اَمَل
۹۴
«زمینی که حتی یک شب رویش می‌خوابی، گردنت حق دارد. موقع جداشدن باید خداحافظی کنی.
sadeghi
۷۷
یادِ مادرم افتادم که توی دستپاچگی‌هایش همیشه می‌گفت: «یا زهر! ا» با صدایی که نه بلند بود نه درِ گوشی، گفتم: «یا زهرا!».
مادربزرگ💝
۷۰
از روزه‌داری حضرت زهرا؟ س؟ گفتم. بعد گفتم: «مادر ما سیدها، وقتی چیزی در خانه نبوده با نمک افطار می‌کرده، وقتی گندم نبوده جو آسیاب می‌کرده.» گفتم اولین افطار را برای همسایه می‌برده و می‌خواسته روز اول ماه رمضان همسایه برایش دعای خیر کند. همین‌ها را که می‌گفتم، دیدم که خودم بغض کرده‌ام و مردم هم یکی‌یکی دارند بغض می‌کنند. از همسایه‌داری حضرت زهرا؟ س؟ گفتم و بعد گفتم که روزهای آخر عمرِ مادر ما، همین همسایه‌ها خیلی اذیتش کردند.
sadeghi
۵۰
کسی به دلم انداخت که از حضرت مشکل‌گشا حرف بزن، یعنی از عباس؟ ع؟
Jamal Nasiri
۴۵
سیدضیا عادت داشت هر جای جدیدی که می‌رفت و قرار بود مدتی آنجا بماند، اول آنجا دو رکعت نماز می‌خواند. من هم یاد گرفته بودم. اسماعیل سجاده را پهن کرد و چون وقت نماز ظهر نبود، گفت: «سیدآقا هنوز اذان نشده ها.» گفتم: «می‌دانم اسماعیل‌جان. این یک نماز دیگر است.» یادم هست سیدضیا می‌گفت: «همان‌طورکه به آدم‌ها سلام می‌کنی، باید به خانه‌ها و مسجدها و درخت‌ها هم سلام کنی. سلام‌کردن به هر چیزی یک جور است. سلام‌کردن به مکان‌ها هم همین دو رکعت نمازی است که آنجا می‌خوانی.»
S
۳۶
صدای موتور اسماعیل که آمد، دلم ریخت که نکند مردم نیامده باشند! این فکر که از سرم گذشت، سیدضیا آمد پیشِ نظرم: «سیدیحیا، مردم دشمن خدا نیستند ها! تو حرف خدا را می‌رسانی به گوششان و بس! حرف خدا خودش آن‌ها را اهل می‌کند. نکند تلخی کنی اگر نماز جماعتت خلوت شد! تو برو جلو، همین‌که رفتی یعنی به مردم گفته‌ای نماز جماعت اجرش صدتای نماز فراداست. نکند مردم را مجبور کنی به نماز جماعت! نکند مجبورشان کنی اول وقت بیایند نماز!»
علیرضا
۳۶
یادم هست سیدضیا می‌گفت: «همان‌طورکه به آدم‌ها سلام می‌کنی، باید به خانه‌ها و مسجدها و درخت‌ها هم سلام کنی. سلام‌کردن به هر چیزی یک جور است. سلام‌کردن به مکان‌ها هم همین دو رکعت نمازی است که آنجا می‌خوانی.»
sadeghi
۲۸
یاد حرف سیدضیا افتادم که تو حرف خدا را برسان، آن کس که آمدنی باشد خودش می‌آید.
ونوشه
۱۹
سیدضیا گفته بود: «زمینی که حتی یک شب رویش می‌خوابی، گردنت حق دارد. موقع جداشدن باید خداحافظی کنی.»
کامکار
۱۷
عقیم کسی نیست که بچه ندارد، سیدخانم! عقیم کسی است که اولادش طلبه نشود.
سید محمد حسین
۱۶
سیدضیا همان روز که عمامه را گذاشت روی سرم گفت: «سیدیحیا، اعتمادت را از این لباس برنداری ها! این لباس معجزه می‌کند برای اهلش. اهلش باش سیدیحیا!» صدای سیدضیا هنوز توی گوشم مانده و زنگ می‌زند: «اهلش باش سیدیحیا!»
sadeghi
۱۵
سیدضیا در مسیر امامزاده تا خانه، مدام نگاهم می‌کرد. با نگاهش، چهارقُل می‌خواند و صلوات می‌فرستاد. بعد گفت: «سیدیحیا، روایت مأثوره داریم که عمامه تاج ملائکه است. حواست را جمعِ لباس پیغمبر کن. امانت است دستِ شما.»
حــق پرســت
۱۵
گفتم: «مادر ما سیدها، وقتی چیزی در خانه نبوده با نمک افطار می‌کرده، وقتی گندم نبوده جو آسیاب می‌کرده.» گفتم اولین افطار را برای همسایه می‌برده و می‌خواسته روز اول ماه رمضان همسایه برایش دعای خیر کند. همین‌ها را که می‌گفتم، دیدم که خودم بغض کرده‌ام و مردم هم یکی‌یکی دارند بغض می‌کنند. از همسایه‌داری حضرت زهرا؟ س؟ گفتم و بعد گفتم که روزهای آخر عمرِ مادر ما، همین همسایه‌ها خیلی اذیتش کردند.
ماهی
۱۵
کیکاووس اصرار داشت صندلی بیاورد و می‌گفت: «روی زمین خوب نیست ریکه‌سید!» ولی صندلی، یک هوا از مردمی که از همه‌شان کوچک‌تر بودم، بالاترم می‌برد و این را خوش نمی‌داشتم.
زهرا سادات
۱۳
سیدضیا گفته بود: «زمینی که حتی یک شب رویش می‌خوابی، گردنت حق دارد. موقع جداشدن باید خداحافظی کنی.»
sadeghi
۱۱
دعای حمام سیدضیا، از همان بچگی که جمعه‌ها باهم می‌رفتیم حمام عمومی شهر، «اللّهُمَّ طَهِّرْنی وَ طَهِّرْ قَلْبی...» بود. بعدها که بزرگ‌تر شدم و حمام‌های خانگی راه افتادند، سیدضیا به مادر سفارش کرد به‌جای خواندن «گل دراومد از حموم، سنبل دراومد از حموم» ذکر را یادم بدهد.
sadeghi
۱۰
«اینجا سه‌راهیِ فومن است. آقای بِهجت مال این منطقه است»
brm
۱۰
همان دوسه روز اول فرز شدم. برگ گل گاوزبان‌ها را که برمی‌چیدم، لااله‌الاالله می‌گفتم و چای کوهی که می‌چیدم سبحان‌الله. الله‌اکبر را هم گذاشته بودم برای سیماله‌ها. موقع ذکرگفتن اسماعیل و دوسه تا زن کنار دستم بودند. اسماعیل گفت: «آقا سید، وقتی برگ گل می‌چینی به کسی سلام می‌دهی؟ به کی؟» سبحان‌الله‌ها را سلام شنیده بود. گفتم: «نه. تسبیحات حضرت زهرا؟ س؟ می‌خوانم برای دل خودم. کارها راحت‌تر می‌شوند. خستگی به جان آدم نمی‌ماند این‌جوری.» بعد از من، اسماعیل شروع کرد به تسبیحات گفتن. کم‌کم بین اهالی رسم شد. مثلاً یکهو مردی می‌پرسید: «ریکه‌سید، سیماله الله‌اکبر بود یا سبحان‌الله؟» می‌خندیدم، می‌گفتم: «هرکدام راحت‌تری.» به پیرزن‌ها هم گفتم فقط یاالله بگویند یا صلوات بفرستند یا اگر خسته می‌شوند، فقط حمد و توحید نثار میرزا کنند. جوری شده بود که وقتی دشت ساکت می‌شد و باد هم نمی‌آمد، شبیه نماز جماعت حرمِ قم، از اهالی صدای زمزمۀ ذکر می‌آمد.
من زنده ام و غزل فکر میکنم
۱۰
باباسید همۀ آرزویش پسری بوده که از سه‌سالگی برایش عبا و عرقچین سیاه بدوزد و با خودش مسجد ببردش
حــق پرســت
۹
گفت: «حالا که لباس پیغمبر پوشیده‌ای، خوب نیست ماه مبارک را در شهر بمانی. جمع‌وجور کن خودت را برای اولین تبلیغ.» بعد سفارش‌های آخر را گفت: «از حالا اگر مردم نمازشان را غلط بخوانند، تو هم شریک سهوِشان هستی.» گفت: «آقاسیدیحیا، خدا رزق خوردوخوراک خلائق را سوا کرده، هیچ‌کس گرسنه نمی‌ماند. ولی دین مردم را باید ببری بهشان برسانی. برو رزقِ مردم باش!»
زهرا سادات
۸
از همان اول می‌دانستم این مراد، دلش صاف‌ترین دل‌هاست. از همان روز اول توی جنگل که به لباس پیغمبر قسمش دادم و دلش شکست.
ftmhkb
۸
یادم هست سیدضیا می‌گفت: «همان‌طورکه به آدم‌ها سلام می‌کنی، باید به خانه‌ها و مسجدها و درخت‌ها هم سلام کنی. سلام‌کردن به هر چیزی یک جور است. سلام‌کردن به مکان‌ها هم همین دو رکعت نمازی است که آنجا می‌خوانی.»
sogand
۸
«یا نُورُ یا بُرْهانُ یا مُبینُ یا مُنیرُ یا رَبِّ اِکْفِنی الْشُّرُورَ وَ آفاتِ الدُّهُورِ وَ اَسْئَلُکَ النَّجاة یَوْمَ یُنْفَخُ فِی الصُّورِ».
fatima
۸
جوری شده بود که وقتی دشت ساکت می‌شد و باد هم نمی‌آمد، شبیه نماز جماعت حرمِ قم، از اهالی صدای زمزمۀ ذکر می‌آمد. دشت آبی، جوری بود که انگار هرقدر می‌چیدیم، تمامی نداشت برکت.
گلابتون بانو
۸
نذر کردم اگر زنده بماند سه شب روضۀ وداع بخوانم. نذر روضۀ وداع، هیچ‌وقت ناامیدم نکرده بود
اِف خِ
۸
اسماعیل گفت: «مراد دارد التماس می‌کند که سلیم یا حلالش کند یا بیاید جلوی همه دستش را قطع کند.» توی همین حال بودیم که مراد مفاتیح را گذاشت روی زمین و تند رفت طرف دیوار حیاط و چیزی برداشت و برگشت توی جمع. داس برداشته بود و می‌خواست برای تمام‌کردن غائله، دست خودش را جلوی انظار قطع کند. اسماعیل و حاجی دویدند جلویش را بگیرند. کیکاووس به‌زبانی که هم فارسی بود هم گیلکی، می‌گفت: «اگر تو مردی بزن! بزن دیگر!»
زهرا سادات
۷
می‌گفت: «همان‌طورکه به آدم‌ها سلام می‌کنی، باید به خانه‌ها و مسجدها و درخت‌ها هم سلام کنی. سلام‌کردن به هر چیزی یک جور است. سلام‌کردن به مکان‌ها هم همین دو رکعت نمازی است که آنجا می‌خوانی.»
گلابتون بانو
۷
روحانی عمامه‌مشکیِ جوانی که من بودم، هیچ کاری نمی‌کردم جز همین که همۀ این‌ها را بنشانم توی یک مجلس و روضۀ قاسم‌بن‌الحسن؟ ع؟ بخوانم. من روضه‌های چندخطی می‌خواندم و کینۀ اهالی، با اشک چشمان از دلشان می‌آمد بیرون و می‌شد عین آینه. روزه از صبح تا افطار صیقلشان می‌داد و شب دوسه تا هق‌هق بهانه می‌شد که دل‌تنگِ هم بشوند و دعوا و قهرها تمام بشود.