
بریدههایی از کتاب خواهر خوب
نویسنده:سالی هپورث
مترجم:راحله نظری
ویراستار:نگین موزرمنیا
انتشارات:کتاب کوله پشتی
دستهبندی:
امتیاز
۳.۷از ۳۵ رأی
۳٫۷
(۳۵)
جایی خوانده بودم که غم دلتنگی را باید بهتنهایی و در سکوت تحمل کرد.
n re
خواهر بودن مثل شمشیر دولبه است. روشنایی و غبار، آبنبات چوبی و خون. خوب و بد. و بد بودن به همان اندازهٔ خوب بودن برای این رابطه ضروری است.
شاید بد بودن حتی مهمتر هم باشد، چون چیزی است که شما را به هم گره میزند.
Shaghayegh
«چون بهنظر من عصبانیت اسم مستعار غمه. تجربه به من ثابت کرده نود درصد مواقع اگه با آدم خشمگین مهربانانه برخورد کنی، میتونی آرومش کنی و بفهمی دقیقاً چی بهش میگذره.»
Maedeh
عشق چیزی است کاملاً شرطی. برای بهدستآوردنش باید نقش بازی میکردیم، لبخند میزدیم و دوستداشتنی و بامزه بهنظر میرسیدیم. باید میدانستیم دقیقاً چهچیزی از ما میخواهد... و دقیقاً همان را انجام میدادیم.
آسمان
«چون بهنظر من عصبانیت اسم مستعار غمه. تجربه به من ثابت کرده نود درصد مواقع اگه با آدم خشمگین مهربانانه برخورد کنی، میتونی آرومش کنی و بفهمی دقیقاً چی بهش میگذره.»
Shaghayegh
کاری که این زن انجام داد بسیار وحشتناکتر از چیزی بود که انتظارش را داشتم. ای کاش بهجای این کار مرا کتک زده بود.
آسمان
«چون بهنظر من عصبانیت اسم مستعار غمه. تجربه به من ثابت کرده نود درصد مواقع اگه با آدم خشمگین مهربانانه برخورد کنی، میتونی آرومش کنی و بفهمی دقیقاً چی بهش میگذره.»
‧͙⁺˚*・༓☾ 𝓭𝓪𝓻𝔂𝓪 ☽༓・*˚⁺‧͙
کتابخانه برایش تبدیل به خانهای شده بود، طوری که جهانهای پنهان را بین برگههای کتابها کشف میکرد
Shaghayegh
«چیزی که راجع به مواجه شدن با ترسها یاد گرفتهم اینه که... گاهی بیش از حد قدرتمندن.»
Shaghayegh
مثل یکجور رهایی میماند؛ آوردن تمام افکارم، اینجا، روی کاغذ
کاربر ۳۹۴۴۹۵۴
است. واقعاً متنفرم از اینکه روی ذهنم کنترلی نداشته باشم یا حس کنم نمیتوانم به خودم اعتماد کنم، حتی با وجود این حقیقت که آدم مورداعتمادی نیستم
آسمان
اگر به من باشد، تمام کودکان باید سالِ قبل از ورود به مدرسه را در کتابخانه بگذرانند؛ نهفقط برای خواندن کتاب، حتی برای پرسه زدن و دوست شدن با کتابدارها. انگشتانشان را از دکمههای کامپیوترها جدا کنند و بهجایش کتابها را ورق بزنند و در همان حال با قوهٔ تخیل بینظیر و کوچکشان برای خودشان داستان بسازند. چقدر جهان عاقبتبهخیر میشد اگر بچهها میتوانستند این کار را انجام بدهند.
kimia
که جهانهای پنهان را بین برگههای کتابها کشف میکرد
kimia
اغلب به اینکه چطور مردم کورکورانه راه والدینشان را در پیش میگیرند فکر میکنم. پیدا کردن کار، تشکیل خانواده، خریدن خانه، سخت کار کردن و درنهایت مردن.
n re
«رز شخص ویژهٔ منه.»
والی شروع به پلک زدن میکند. «شخص ویژه؟!»
«میدونی، شخص موردنظر آدم. همسرت، بچهت، نامزدت، بهترین دوستت. کسی که میتونی همهٔ مسائل شخصیت رو باهاش درمیون بذاری. کسی که میتونی روش حساب کنی. کسی که میتونی بهش تکیه کنی.»
n re
ترک کردن همیشه برای من مثل تیر خلاص میماند.
n re
بهنظر میرسد دنیا دارد با من بازی میکند و مرا به درون سختترین شرایط ممکن هُل میدهد. بعد مینشیند و تماشا میکند که سرانجام چه زمانی خُرد خواهم شد.
n re
یکی از بهترین راهها برای حل کردن و پشتسر گذاشتن آسیبها و زخمهای روحی و روانی نوشتن آنهاست.
کاربر ۳۹۴۴۹۵۴
«میدونی، شخص موردنظر آدم. همسرت، بچهت، نامزدت، بهترین دوستت. کسی که میتونی همهٔ مسائل شخصیت رو باهاش درمیون بذاری. کسی که میتونی روش حساب کنی. کسی که میتونی بهش تکیه کنی.»
saharist
شاید فرن کتابدار باشد... اما من آن کسی هستم که داستانها را مینویسد.
saharist
بهنظر من اینکه مردم اصلاً به خودشان زمان نمیدهند تا همهٔ جوانب را درنظر بگیرند و سپس دربارهٔ ظاهر یک نفر قضاوت کنند خندهدارتر است!
آسمان
کتابخانه، به شیوهای که جانت عادت داشت خطابش کند، یکی از معدود جاهایی در دنیاست که برای ورود به آن احتیاجی نیست اشخاص به چیزی اعتقاد داشته باشند یا حتماً چیزی بخرند
فرفری موی غزلساز
مثل تمام چیزهای دیگر در دنیای آدمبزرگها، همهچیز خاکستری است.
‧͙⁺˚*・༓☾ 𝓭𝓪𝓻𝔂𝓪 ☽༓・*˚⁺‧͙
کتابخانه، به شیوهای که جانت عادت داشت خطابش کند، یکی از معدود جاهایی در دنیاست که برای ورود به آن احتیاجی نیست اشخاص به چیزی اعتقاد داشته باشند یا حتماً چیزی بخرند.
‧͙⁺˚*・༓☾ 𝓭𝓪𝓻𝔂𝓪 ☽༓・*˚⁺‧͙
او یک نعمت خدادادی دارد؛ زندگی را آنگونه که هست میپذیرد، بهجای اینکه در آن تردید کند.
‧͙⁺˚*・༓☾ 𝓭𝓪𝓻𝔂𝓪 ☽༓・*˚⁺‧͙
«خب، برام از روزت بگو!»
واقعاً نحوهٔ انتخاب جملات رز را تحسین میکنم. بیشتر مردم در مواقع مشابه میپرسند «روزت چطور بود؟» که بهنظر من بهطرز ناامیدکنندهای غیرملموس است. اما جملهٔ «برام از روزت بگو» تکلیفش مشخصتر است
‧͙⁺˚*・༓☾ 𝓭𝓪𝓻𝔂𝓪 ☽༓・*˚⁺‧͙
من همیشه بچهها را دوست داشتهام؛ سادگیشان و تمایلشان به صریح حرف زدن را، بدون اینکه منظور دیگری پشت حرفهایی که میزنند باشد.
‧͙⁺˚*・༓☾ 𝓭𝓪𝓻𝔂𝓪 ☽༓・*˚⁺‧͙
یه ضربالمثل هست که میگه "یه دقیقه توی دهنته، یه عمر چربی دور شکمته"؟»
مشکات ۱۳۱۴
میدانم که نباید آن کار را میکردم، اما هر بار که مامان تهدید به رفتن میکرد، زیر گریه میزدم. از آن گریههایی که نفس آدم را بند میآورد. از آن اشکهایی که از عمق وجود آدم بیرون میآید. چندین بار از شدت گریه استفراغ کردم. رک و پوستکنده بگویم، از مامان وحشت داشتم. آرزو میکردم مهربانتر و دوستداشتنیتر باشد، مثل بقیهٔ مادرها. اما هیچوقت، حتی یک بار هم آرزو نکردم ترکمان کند.
sarah
هرچه بزرگتر میشدیم، اوضاع بدتر میشد. زیاد طول نکشید که حالوروز مامان تعیینکنندهٔ حالوروز من شد. هیچ فرقی نداشت که او چه حسوحالی دارد. هرچه بود باعث وحشت من میشد. اگر خوشحال بود، وحشت داشتم که حال خوبش را خراب کنم و اگر ناراحت بود، میترسیدم مرا مقصر بداند. اگر دوروبرمان نبود، هراس برم میداشت که نکند برای همیشه ترکمان کرده است و درنهایت اگر هیچکدام از این شرایط نبود، ترس داشتم که نکند گوشهای نشسته و نقشه میکشد چطور خبیثتر باشد.
sarah
حجم
۲۶۶٫۱ کیلوبایت
سال انتشار
۱۴۰۰
تعداد صفحهها
۳۱۲ صفحه
حجم
۲۶۶٫۱ کیلوبایت
سال انتشار
۱۴۰۰
تعداد صفحهها
۳۱۲ صفحه
قیمت:
۷۵,۰۰۰
تومان