
کتاب فینلی داناوان کلکش را می کند
بیشتر مادرها ساعت هشت صبح هر روز عادی یا غیرعادی، توانایی آدم کشتن دارند!
انتشارات:
کتاب کوله پشتی٪۳۰ تخفیف اولین خرید کتاب با کد OFF30
AS4438
۳
زخمای قدیمی تا ابد خوب نمیشن.
xmaed_ 🐈⬛
۲
آرزو میکردم که این مشکلات درست مثل پولهای داخل حسابم، ناپدید شوند!
Book
۲
واقعاً چیزی در وجودش بود که او را جذاب میکرد.
آوا~
۲
بعد میتوانستم به خانه برگردم، یک ظرف بستنی بخورم و گریه کنم.
آوا~
۲
گاهی میگفت پیش از اینکه ذهنت را روی کاغذ بیاوری، نمیتوانی به آخر کتاب فکر کنی، و تنها راه فهمیدن اتفاقی که قرار است بعداً بیفتد، نوشتن یک اتفاق پس از دیگری است تا وقتی کتاب کاملاً تمام شود.
Book
۱
آرزو میکردم که این مشکلات درست مثل پولهای داخل حسابم، ناپدید شوند!
Book
۱
آرزو کردم کاش میتوانستم خیلی چیزها را عوض کنم.
Book
۱
همیشه من بودم، تنها.
xmaed_ 🐈⬛
۰
میتونه مثل بقیه در بزنه و ببینه من در رو باز میکنم یا نه.
Book
۰
همیشه از تنها وارد کافه شدن بدم میآمد. از اینکه همه سرشان را برمیگرداندند تا بدانند چه کسی وارد شده، متنفر بودم.
Book
۰
از آن آدمهایی بود که اجازهٔ بیتوجهی به خودشان را نمیدادند.
Book
۰
داشتن کسی که زندگی را راحتتر میکرد حس خوبی بود.
Book
۰
«از اینکه دوباره دیده بودمت، خیلی خوشحال بودم.»
Book
۰
اما اونی که تو ذهنم مونده فقط تو بودی.
Book
۰
نمیتونستم بهت فکر نکنم.
Book
۰
«شاید دوباره باهات تماس بگیرم، البته وقتی همهچیز اینقدر پیچیده نبود.»
Book
۰
چشمانش زیر مژههای پر و بلندش، مهربان بودند
Book
۰
الان تنهاست. میتونی این روزا کنارش باشی.
Book
۰
بالاخره یه راهحلی پیدا میکنین. فقط باید انگیزهش رو داشته باشین.
Book
۰
ما حتی یک عکس مشترک هم با هم نداشتیم. شاید چون به آن عکس نیازی نداشتم. شاید چون تابهحال هرآنچه را نیاز به اثبات داشته به هم ثابت کرده بودیم.
Book
۰
شاید هر دومون یه چیزایی رو ندیده باشیم.
Book
۰
«فقط میخواستم باهات حرف بزنم.»
marysa
۰
"هرگز اون کاری رو که اهداف جنایتکارانه پشتش نبوده و فقط بهخاطر سهلانگاری اتفاق افتاده، به خباثت و بیرحمی ربط ندید."
آوا~
۰
به گمانم اگر خود واقعیام را میشناخت، دیگر علاقهای به من نداشت.
آوا~
۰
گاهی حس میکردم نیک هم مانند استیون فقط بخشهایی از مرا که دوست داشت ببیند، میدید، اما من دوست داشتم با کسی باشم که مرا بهخاطر تمام وجودم بخواهد نه فقط بخشی از آن.