
شاتقی
۳۶
روزهایی هست که آدمی باید بداند چطور همهچیز را فدا کند و قید بهترین آرزوها را بزند.
nu.amin.mi
۱۵
«استعداد یعنی صبری طولانی.»
nu.amin.mi
۷
دوستی خوب بود، از آن دوستان خوبی که کمتر به فکرشانیم، چون از ایشان اطمینان داریم.
AS4438
۵
زندگی از متفاوتترین، غیرهمنتظرهترین، ضد و نقیضترین و نامتجانسترین چیزها ساخته شده است؛ زندگی بیرحم، بیمنطق و بیربط است، مملو از فجایع توجیهناپذیر، غیرعقلانی و متناقضی که باید زیر عنوان حوادث متفرقه دستهبندی شوند.
nu.amin.mi
۳
من فقط سادگی را دوست دارم که در سلیقه مثل صداقت است در شخصیت.
marmareraha
۳
کتابخواندن، خواندن رمان و شعر را دوست داشت، نه برای ارزش هنریشان، بلکه برای خیالپردازی حزنانگیز و لطافتآمیزی که در او برمیانگیختند.
mary
۲
«استعداد یعنی صبری طولانی.» فرد باید آنچه را میخواهد بگوید خوب و با دقت کافی مطالعه کند تا بُعدی از آن کشف کند که هیچکس ندیده و به زبان نیاورده است.
mary
۲
بیشک برای آنها دوستی خوب بود، از آن دوستان خوبی که کمتر به فکرشانیم، چون از ایشان اطمینان داریم.
bud
۲
اما لحظهٔ ورود، به این فکر کرد که آنجا دوستانی خواهد دید، آشنایانی، افرادی که میبایست با آنها حرف میزد؛ و انزجاری ناگهانی نسبت به این نوع رفاقتهای مبتذل پای چند نیمفنجان و چند پیالهٔ کوچک، وجودش را فراگرفت.
nu.amin.mi
۲
زندگی از متفاوتترین، غیرهمنتظرهترین، ضد و نقیضترین و نامتجانسترین چیزها ساخته شده است؛ زندگی بیرحم، بیمنطق و بیربط است، مملو از فجایع توجیهناپذیر، غیرعقلانی و متناقضی که باید زیر عنوان حوادث متفرقه دستهبندی شوند.
nu.amin.mi
۲
مرد هرگز نباید بیکار بماند.
nu.amin.mi
۲
آیا زنها همه، همه این توانایی خارقالعادهٔ نسیان را ندارند که پس از چند سال بهسختی مردی را بهجا میآورند که دهان و تمام پیکر خود را در معرض بوسههایش قرار دادهاند؟ بوسه همچون آذرخش فرود میآید، عشق همانند طوفان میگذرد، سپس زندگی از نو مثل آسمان آرام میشود و بهسان گذشته از سر گرفته میشود. آیا طوفان در یادها باقی میماند؟
hany
۲
آه! کاش میتوانست برود، بلافاصله، به هرجا که بشود و دیگر برنگردد، هرگز نامه ننویسد، هرگز خبر ندهد چه بر سرش آمده است!
marmareraha
۲
جایی از بدنش درد میکرد و نمیدانست کجا؛ نقطهٔ دردناک کوچکی همراهش بود، یکی از آن کوفتگیهای نامحسوسی که جایشان را نمیدانیم، اما اذیت، خسته، غمگین و کلافهمان میکنند، رنجی ناشناخته و خفیف، چیزی شبیه بذر اندوه.
marmareraha
۲
از تنهایی خودش معذب بود و درعینحال، دوست نداشت کسی را ببیند.
bec san
۱
در هرچیز قسمتی نامکشوف وجود دارد، چون ما عادت داریم از چشمان خود تنها با یاد تفکرات پیشین دربارهٔ آنچه میبینیم، استفاده کنیم. در کوچکترین مسائل نیز ذرهای هست که ناشناخته باقی مانده باشد. بیایید آن را پیدا کنیم. برای توصیفِ آتشی فروزان و درختی میان دشت، مقابل این آتش و این درخت بایستیم، تا وقتی که برای ما به هیچ درخت و هیچ آتشی شباهت نداشته باشند.
بدین شکل میتوان خلاقیت داشت.
nu.amin.mi
۱
ذهنی حساس و درعینحال دوراندیش داشت، از کوره در میرفت، بعد استدلال میکرد، بر طغیانها و غلیانهای خود مهر تأیید میگذاشت یا آنها را نکوهش میکرد. اما طبیعت اولیهٔ او در نهایت قویتر بود و مرد حساس همواره بر مرد باهوش تسلط داشت.
nu.amin.mi
۱
آنچه ارزش معنوی، ارزش فکری شخص را تعیین میکرد ثروت نبود. برای افراد میانمایه ثروت دلیلی برای حقارت بود، درحالیکه اهرمی قدرتمند به دست افراد قوی میداد.
nu.amin.mi
۱
وقتی تنها نباشیم دیگر چندان سرگردان نیستیم. وقتی دستخوش تشویش و تردیدیم، دستکم جنبش کسی را نزدیک خود حس میکنیم، وقتی رنج میکشیم، گفتن "تو" به یک زن خودش نعمتی است.
nu.amin.mi
۱
زنها باید یا در رؤیا یا در هالهای از تجمل بر ما ظاهر شوند تا ابتذالشان رنگی شاعرانه بگیرد.
hany
۱
بیعشق؟... آیا ممکن است زنی عاشق نشود؟ آیا ممکن است زنی جوان، زیبا، ساکن پاریس، کتابخوان، مشوق زنان هنرپیشهای که روی صحنه بهخاطر عشق میمیرند از نوجوانی به پیری برسد، بیآنکه حتی یکبار به کسی دل باخته باشد؟
marmareraha
۱
اکنون روحش نیاز به احساساتی شدن را حس میکرد، به اینکه تسلیاش دهند.
bec san
۰
با خود میاندیشید: «تقلاهای ما شبیه کارهای این بچههاست.» سپس از خود پرسید آیا عاقلانهترین کار در زندگی این نیست که دو سهتا از این موجودات بیحاصل را تولید کند و خرسند و کنجکاو شاهد بزرگشدنشان باشد. و هوس ازدواج به سرش زد. وقتی تنها نباشیم دیگر چندان سرگردان نیستیم. وقتی دستخوش تشویش و تردیدیم، دستکم جنبش کسی را نزدیک خود حس میکنیم، وقتی رنج میکشیم، گفتن "تو" به یک زن خودش نعمتی است.
شمع
۰
من کاملاً با نظر ژان موافقم. من فقط سادگی را دوست دارم که در سلیقه مثل صداقت است در شخصیت.»
Jila
۰
روزهایی هست که آدمی باید بداند چطور همهچیز را فدا کند و قید بهترین آرزوها را بزند
marmareraha
۰
روزهای قبل نیز از وقتی که به منزل پدری برگشته بود اینطور زندگی کرده بود، ولی تا این حد بیرحمانه از خلأ زندگی و بیکاری خود رنج نکشیده بود. چگونه وقت خود را از فلق تا شفق سپری کرده بود؟
marmareraha
۰
پییر در یکی از آن روزهای ملالآوری بهسر میبرد که آدمی تمام زوایای روحش را میکاود و چین و تاهایش را میتکاند.