جملات زیبای کتاب مردی از تبار اژدها | طاقچه
تصویر جلد کتاب مردی از تبار اژدها

بریده‌هایی از کتاب مردی از تبار اژدها

نویسنده:آرمان آرین
ویراستار:احمد پورامینی
انتشارات:نشر افق
امتیاز
۴.۹از ۹ رأی
۴٫۹
(۹)
زمانی که یک شاگرد اشتباه می‌کند استادِ او درخور سرزنش است...
سمیه جنگی
دانایی تنها برای رسیدن به یگانگی است. اگر سبب بیگانگی شود یا بر دوگانگی و چندگانگی بیفزاید، دانایی نخواهد بود. بلکه نادانی و تاریکی نام خواهد یافت و بَددانستگی بسی خطرناک‌تر از نادانستگی است!
Amin
«نباید فریب بخوری و باور کنی که "همه چیز" هست و ما تا ابد گرفتار گیتی خواهیم ماند! نباید خام شوی و بیندیشی که "همه چیز" نیست و جهان به‌کلی خواب و خیال است! که با آن اولی، گرفتار شهوت و نابودی خواهی شد و با این دومی، غرق در هپروت و توهّمات ناکارآمد. نتیجهٔ این دو اندیشهٔ افراط و تفریط نیز جز این نخواهد بود که جهان‌ها ناآباد رها شوند و کاری که هر کس برای آن آفریده شده معطل بماند... حال آنکه ما، هم برای ساختن آمده‌ایم و هم برای رها کردن! هم برای عشق ورزیدن و هم برای دل نبستن!»
سمیه جنگی
ما کسانی را که برای دیگران به پا می‌خیزند دوست داریم، همان‌ها که از آسایش خود می‌گذرند تا خالصانه مردم‌شان را یاری دهند...
سمیه جنگی
در این هنگام صدای گرم پَتَش‌خوآرگَر از پس‌شان برخاست که گفت: «بله آراستی! همه چیز همواره به همین چند نفرها وابسته بوده و هست... که انبوهِ مردمان اغلب خفتگانی بیش نیستند که تنها آسودگی بدن‌های‌شان را در همین دَم غنیمت می‌شمرند. سرتاسر تاریخ را که ببینی، شوربختانه همیشه این گروه‌های کوچک‌اند که نخست به پا می‌خیزند و همه چیز را برای تغییر مهیا می‌کنند. بیداری مردمان اگر هم که رخ دهد، تنها در پی خیزش آن‌ها خواهد بود...»
سمیه جنگی
آذر با آن صدای پرطنینِ دودآگین، همان آوایی که گویی از هزار آتشبانِ دلیر برمی‌خاست، پاسخ داد: «ما را چیزهایی عطا شده است که شما را نیست و شما را چیزهایی که ما را نه! آری... ما نیرومند آفریده شده‌ایم اما آزاد و مختار نه! و شما ضعیف و کوچکید اما با اراده و آزادی و اختیار! دیوها هر بار بازمی‌گردند چون که شما بازشان می‌گردانید... ما بارها فرمان یافته و آن‌ها را زده و رانده‌ایم اما شمایان باز از دایرهٔ اختیارتان به بدی بهره می‌برید و آن‌ها را بازمی‌گردانید... ما را به اختیارتان فرا نمی‌خوانید تا جهان را آکنده کنیم بلکه آن‌ها را از نهانخانه‌های فراموشی به میان جهان خویش بازمی‌آورید و زنده می‌دارید! سپس در آن هنگام که کار از کار گذشت به یاد عالَم بالا می‌افتید... حال آنکه تنها پیش از آن و در روز خوشی‌های‌تان تنها در اندیشهٔ عالَم پایین بوده‌اید!»
کاربر ۵۲۲۰۵۲۷
زَریر با خشم و تأسف آهی کشید و غرید: «گیرم که آن هیولاها حمله کرده‌اند، گیرم که آن عفریته بر تخت نشسته... خود این مردم عقل و ادب‌شان کجا رفته؟!» آریارَمَنَ که حالا صحبت‌های میز کناری و برخی میزهای دیگر را از دست داده بود جرعه‌ای نوشید و ادامه داد: «امنیت که می‌رود باقی چیزها هم همگی از پی‌اش می‌روند مثل آبی که کف دو دست نمی‌ماند...»
سمیه جنگی
اَزتانَس‌تا اما اندکی چشم بر یکایک آن‌ها و دخترش چرخاند و ادامه داد: «با تمام این حرف‌ها شما آن "آسمان‌نشین" را نمی‌شناسید... دست‌کم آن‌قدرها "او" را نمی‌شناسید که بدانید تا چه اندازه صبور و نیرومند است! آن‌چنان صبور که هر بار خیال می‌کنی پیروز شده‌ای و آن‌قدر نیرومند که ناگهان با یک ضربهٔ او در هم خُرد می‌شوی و تکه‌تکه به پایین‌تر از جایی که پیش‌تر بوده‌ای فرو می‌افتی.»
سمیه جنگی
در آخرین مکاتبهٔ ما، "او" حق ما را در تصاحب یک پاره از زمین پذیرفته است. چرا؟ خیال می‌کنید که چون ضعیف است و نمی‌تواند روبه‌روی ما بایستد؟ نه! چون این بار می‌خواهد آزمون دشوارتری از آن آفریدگان دوپایش بگیرد! پس ما در مسیری هستیم که اگر درست در آن پیش برویم، آزمون آدمیزادان با شکست روبه‌رو می‌شود و نتیجه در نهایت به سود ما خواهد شد! بسیار خب... پس ما از این دست آزمون‌ها استقبال می‌کنیم یعنی به قواعد بازی‌ای که خودمان در آن نقشی اساسی داریم احترام می‌گذاریم! می‌بینید بچه‌های عزیزم؟! این نخستین بار است که مثل خود او روی فکر و محاسبه عمل کرده‌ایم و به این جانانه‌ای نتیجه داده است... حالا آدم‌ها به‌کلی از درون و بیرون پاشیده‌اند و "او" و سپاهیان آسمانی‌اش نیز مطابق با قواعد، چاره‌ای جز آزمون و صبر ندارند..
سمیه جنگی
تو بدان ای آنکه به‌زودی پیرِ زمین خواهی شد، دانایی تنها برای رسیدن به یگانگی است. اگر سبب بیگانگی شود یا بر دوگانگی و چندگانگی بیفزاید، دانایی نخواهد بود. بلکه نادانی و تاریکی نام خواهد یافت و بَددانستگی بسی خطرناک‌تر از نادانستگی است!»
کاربر ۸۸۶۹۴۸۵
بگذار آدمیان این بار خود به پا خیزند شاید سرانجام قَدر عظیم روشنی بر تاریکی را دریابند! آری، آن‌ها خود همه چیز را به زیاده‌طلبی و ستم ویران کرده و به دستان تو سپرده‌اند، خود نیز باید آن را باز پس بگیرند و به صاحبش باز پس دهند!
کاربر ۲۳۶۹۷۲۸
در این هنگام صدای گرم پَتَش‌خوآرگَر از پس‌شان برخاست که گفت: «بله آراستی! همه چیز همواره به همین چند نفرها وابسته بوده و هست... که انبوهِ مردمان اغلب خفتگانی بیش نیستند که تنها آسودگی بدن‌های‌شان را در همین دَم غنیمت می‌شمرند. سرتاسر تاریخ را که ببینی، شوربختانه همیشه این گروه‌های کوچک‌اند که نخست به پا می‌خیزند و همه چیز را برای تغییر مهیا می‌کنند. بیداری مردمان اگر هم که رخ دهد، تنها در پی خیزش آن‌ها خواهد بود...»
کاربر ۸۸۶۹۴۸۵
دست‌های بانو آناهیتای هزار رودخانه به رنگ شیر مادران بود و رخسارش از تلألوی آب‌های دورترین دریا به هنگام غروب مایه می‌گرفت. موهایش سخن از بارش‌های خوش‌آهنگِ بهاری از ابرهای جان‌بخشِ باران‌زا می‌گفت و دندان‌هایش به‌سان یخ و برفی بودند که در یخچال‌های پاکیزهٔ قله‌های شمالی آب‌های روشن و گوارا را برای تابستان‌های گرم نگاهبانی می‌کرد.
کاربر ۵۲۲۰۵۲۷
«آری ای فرزندِ غمخوار! من هستم روانِ پیرِ آفرینش... همان که شمایان بر آن گام می‌نهید و زاده می‌شوید، بهره می‌گیرید، می‌میرید و سپس بازمی‌گردید! اما جان من از همهٔ شمایان بیزار است... که نیرو از روشنایی می‌ستانید و خدمتگزار تاریکی هستید!»
کاربر ۵۲۲۰۵۲۷
«ما کسانی را که برای دیگران به پا می‌خیزند دوست داریم، همان‌ها که از آسایش خود می‌گذرند تا خالصانه مردم‌شان را یاری دهند... پس به انتظار روزی باش که تو خود خبرش را بشنوی... آن هم از دهان کسی که هرگز تصورش را نمی‌کنی!»
Mahdiye

حجم

۵۴۹٫۸ کیلوبایت

سال انتشار

۱۳۹۵

تعداد صفحه‌ها

۴۴۰ صفحه

حجم

۵۴۹٫۸ کیلوبایت

سال انتشار

۱۳۹۵

تعداد صفحه‌ها

۴۴۰ صفحه

قیمت:
رایگان