
مسلم عباسپور
۴
انگار سختیها من را به جای بهتری برده بودند.
k.hashemzade
۲
«گاهی شرافت و پاکی آدم مثل یه لیوان پر از چای داغ میمونه، نگه داشتنش سخته.»
gisoo73
۲
گفت: «گاهی شرافت و پاکی آدم مثل یه لیوان پر از چای داغ میمونه، نگه داشتنش سخته.»
کتابخون.
۲
«گاهی شرافت و پاکی آدم مثل یه لیوان پر از چای داغ میمونه، نگه داشتنش سخته.»
melika
۱
میرزا بدون آن که سرش را برگرداند گفت: «آقا رضا یه چیزی بگم خوب گوش کن.»
گفتم: «چی؟»
گفت: «این ماجرای شکستن لیوان رو هیچوقت فراموش نکن.»
گفتم: «چرا؟»
گفت: «گاهی شرافت و پاکی آدم مثل یه لیوان پر از چای داغ میمونه، نگه داشتنش سخته.»
بعد برگشت و درحالیکه صاف توی چشمهایم نگاه میکرد گفت: «خیلی باید مواظب باشی، خیلی باید احتیاط کنی که یه وقت نیفته، نشکنه، نریزه.»
کتابخون.
۱
«خاصیت تاریکی اینه که چشمات بهش عادت میکنه، طوری که یادت میره اونجا تاریکه.»
کتابخون.
۱
گفت اگه میخوای بلندپروازی کنی، باید سبک باشی.
کتابخون.
۱
پروانهها زیبا هستند، اما گمان نمیکنم باهوش باشند. آنها با بالهای زیبا و رنگارنگشان گاهی کیلومترها راه را طی میکنند، بدون آنکه بدانند مقصدشان کجاست. در این مسیر طولانی، گلها و درختها توقفگاههایی هستند برای استراحتی کوتاه و بعد حرکتی دوباره برای رسیدن به جایی که معلوم نیست کجاست.
کسی نمیداند یک پروانه چقدر عمر میکند. آنها معمولاً قبل از اینکه عمر طبیعیشان به سر برسد، خوراک جانوران دیگر میشوند؛ در برخورد با ماشینهایی که در جادهها حرکت میکنند متلاشی میشوند یا در شعلهها میسوزند.
tatso
۰
«چیه؟ فکر کردی مردهها گریه نمیکنن؟ مردهها درد نمیکشن؟ چرا هم درد میکشن هم گریه میکنن. گیرم که اشک نریزن، دلشون که میشکنه... گریه میکنن بدون اشک. گریهٔ بدون اشک دردش بیشتره... حالیت میشه؟»
کتابخون.
۰
«میگن بید مجنون آدم بوده، عاشق بوده، بهش میگفتن مجنون. عاشق یه زنی بوده، حالا بگیر اسم اون زن هم لیلی بوده، یه روز با هم میرن کنار رودخونه. اونجا لیلی میافته تو آب، مجنون خم میشه دستش رو بگیره، نمیتونه. آب لیلی رو میبره. لیلی خفه میشه، مجنون نمیتونه کاری بکنه زار میزنه، میمونه کنار رودخونه دستاش رو آویزون میکنه به این امید که لیلی از آب بیاد بیرون و دستاش رو بگیره. لیلی نمیآد. مجنون اونقدر کنار آب میمونه تا خشک میشه، میشه درخت، میشه درخت بید مجنون که شاخههاش به سمت آب آویزونه... به این امید که یه روز لیلی از آب بیرون بیاد و دستش رو بگیره.»
کتابخون.
۰
رضی گفت: «بیخود... الان حالیت نمیشه، اگه یه وقت خواستی گریه کنی و دیدی اشک نداری، اونوقت میفهمی... میفهمی که مُردی.»