چند سال بعد، یاسکیر میتوانست ترانه را تغییر دهد و اتفاقی را که واقعاً افتاده بود بسراید، اما او این کار را نکرد. برای اینکه داستان واقعی کسی را تحت تأثیر قرار نمیداد. چه کسی دوست داشت این واقعیت را بشنود که در حقیقت ویچر و چشمکوچولو از هم جدا شدند و دیگر هیچوقت یکدیگر را ندیدند؟ اینکه چشمکوچولو چهار سال بعد، بر اثر ابتلا به آبلهای که در ویزیما همهگیر شد، مرده بود. اینکه یاسکیر چطور جسد او را از میان اجسادی سوخته، که روی تودههای بزرگ هیزم قرار داشتند، برداشته بود و به جنگل برده بود تا همانطور که اسی میخواست، او را کنار عود و گردنبند مرواریدش خاک کند؛ گردنبند مرواریدی که هیچوقت از آن جدا نشده بود.