خیلی سعی کرد نخندد، موفق هم شد. ولی من نتوانستم شنگولیت خودم را نشان ندهم. از پلهها صدای حرف و پا میآمد. گوش تیز کردم. آزیتا و مامانش برگشته بودند. گفتم: «بابا، اومدن. برم بهشون خبر بدم که ما چه آدمهای خوبی هستیم؟»
تهخندهای نشست روی لبش. گفتم: «برم؟ برم بگم؟»
گفت: «برو! ولی بهشون نگو ما چه آدمهای گیجی هستیم.»
صورتش اخم و خنده را با هم داشت. این حالتش را دوست داشتم. یکجورهایی شبیه دوتا چیز باحال بود که با هم ترکیب خوشمزهای بودند؛ مثل هویجبستنی.