خونهمون کوچیک بود، ولی هر کی میاومد توش، خاطرخواش میشد. گلدونای شمعدونی و پیچای رونده رو گذاشته بودم رو پلهها. توی باغچهی کوچیک کنار دیوار هم نیلوفرای سفید و صورتی و آبی کاشته بودم. دم غروبا که گُلاش وا میشد، میاومدی با شیلنگِ آب حالی بهشون میدادی. میگفتی: «بیا رو پله بشین، نفس بکش! انگار تو جاده چالوسی.»