دسامبر آن سال، ماه کلاغها بود. مردم هرگز چنین چیزی ندیده بودند: اینکه کلاغها در دامنهٔ شهر در دستههای سیاه جمع شوند و بعد به سمت شهر بیایند، در خیابانها راه بروند، سرشان را کج کنند و بیشرمانه روی هر پایهٔ دیدهبانی که دلشان خواست بنشینند و به دنبال مردار بگردند و یا شیطنتآمیز به طرف هرچیز خوردنی در امتداد جاده شیرجه بزنند و دست آخر شبهنگام لابهلای درختان قدیمی و عظیم دور صومعه بیتوته کنند.