
٪۷۰
somayeh yousefi
۲۳
«عمر هرچی جلوتر میره سرعتش بیشتر میشه.»
rozhinism
۱۱
به این فکر افتاد که آیا زنده بودن بدون کمک کردن به یکدیگر اصلاً فایدهای دارد. آیا میشد آدم همینطور سالها، دههها یا کل عمر ادامه دهد بدون اینکه حتی یک بار شهامت شنا در جهت مخالف را داشته باشد؟
Zeynab Bakhtiyari
۱۰
چرا نزدیکترین چیزها اغلب سختترین بودند برای دیده شدن؟
Hossein shiravand
۵
«با فکر کردن به کجا میرسیم؟ فکر و خیال فقط حال آدم رو خراب میکنه.»
narmyhoop
۵
«عمر هرچی جلوتر میره سرعتش بیشتر میشه.»
zahra✨
۴
چه خوب بود که همانجایی که هستی باشی و بگذاری یک بار هم که شده، با اینکه ناراحت میشوی، یاد گذشته بیفتی، به جای اینکه همیشه حواست به کارهای هر روز و مشکلات پیش رویی باشد که شاید هرگز نیایند.
Zeynab Bakhtiyari
۴
به هرکس روزها و بختهایی داده میشود که دوباره تکرار نمیشوند. و چه خوب بود که همانجایی که هستی باشی و بگذاری یک بار هم که شده، با اینکه ناراحت میشوی، یاد گذشته بیفتی، به جای اینکه همیشه حواست به کارهای هر روز و مشکلات پیش رویی باشد که شاید هرگز نیایند.
Nima Rabiei
۳
دسامبر آن سال، ماه کلاغها بود. مردم هرگز چنین چیزی ندیده بودند: اینکه کلاغها در دامنهٔ شهر در دستههای سیاه جمع شوند و بعد به سمت شهر بیایند، در خیابانها راه بروند، سرشان را کج کنند و بیشرمانه روی هر پایهٔ دیدهبانی که دلشان خواست بنشینند و به دنبال مردار بگردند و یا شیطنتآمیز به طرف هرچیز خوردنی در امتداد جاده شیرجه بزنند و دست آخر شبهنگام لابهلای درختان قدیمی و عظیم دور صومعه بیتوته کنند.
narmyhoop
۳
«همیشه یکی هست که بدبختیها سرش خراب میشه.»
rozhinism
۲
«گونی خالی که سر جاش بند نمیشه!»
پریسا همانی
۲
زنها با حس غریزی عجیب و غریبشان بسیار پیچیدهتر بودند: آنها میتوانستند اتفاقها را مدتها پیش از وقوع پیشبینی کنند، شب خوابش را ببینند و فکر آدم را بخوانند.
Zeynab Bakhtiyari
۱
چرا نزدیکترین چیزها اغلب سختترین بودند برای دیده شدن؟
zahra✨
۱
بیل، بهت برنخوره. همونطور که گفتم این به من ربطی نداره ولی حتماً خودت میدونی که این راهبهها تو هر سوراخی دستی دارن.»
فرلانگ یک قدم عقب رفت و رو به خانم کیهو کرد. «خانم کیهو، قطعاً قدرت اونها فقط همونقدره که ما بهشون میدیم.»
Sina
۱
آیا زنده بودن بدون کمک کردن به یکدیگر اصلاً فایدهای دارد. آیا میشد آدم همینطور سالها، دههها یا کل عمر ادامه دهد بدون اینکه حتی یک بار شهامت شنا در جهت مخالف را داشته باشد؟
narmyhoop
۱
بیرون که رفت برف میبارید. دانههای سفید از آسمان فرود میآمدند و در شهر و همهٔ اطراف روی زمین مینشستند. ایستاد و به شلوارش نگاه کرد، به نوک چکمههایش. کلاهش را روی سرش محکم کرد و دکمههای کتش را بست. مدتی، فقط در امتداد بارانداز قدم زد. دستانش را تا ته جیبش فروبرده و به آنچه شنیده بود فکر میکرد. رودخانه را میدید که تیره در امتداد آنجا جریان داشت و برف را می بلعید. حالا کمی بیشتر احساس رهایی میکرد، در هوای آزاد، بدون اینکه چیزی در این لحظه به او فشار بیاورد و حالا که کار یک سال دیگر هم تمام شده و پشت سرش بود. حس اضطرار آن یک کاری که باید حتماً پیش از رفتن به خانه انجام بدهد داشت فروکش میکرد. تقریباً با حالتی سرخوشانه پیچید زیر چراغهای خیابان، زیر ریسمانهای بلند و ضربدری چراغهای رنگارنگ. از بلندگویی صدای موسیقی به گوش میرسید. صدای بلند و رسای پسرکی که میخواند: آه ای شب مقدس! ستارهها بس درخشاناند.
narmyhoop
۱
آیا زنده بودن بدون کمک کردن به یکدیگر اصلاً فایدهای دارد. آیا میشد آدم همینطور سالها، دههها یا کل عمر ادامه دهد بدون اینکه حتی یک بار شهامت شنا در جهت مخالف را داشته باشد؟
پریسا همانی
۱
«عمر هرچی جلوتر میره سرعتش بیشتر میشه.»
پریسا همانی
۱
دشمنت را نزدیک خودت نگه دار. سگ بد که پیشت باشه سگ خوب جرئت نمیکنه گازت بگیره. خودت میدونی.»
توفنده متیو
۱
آسانترین کار دنیا از دست دادن همه چیز بود.
توفنده متیو
۱
به این نتیجه رسید که هیچ چیز هرگز دوباره اتفاق نمیافتد؛ به هرکس روزها و بختهایی داده میشود که دوباره تکرار نمیشوند. و چه خوب بود که همانجایی که هستی باشی و بگذاری یک بار هم که شده، با اینکه ناراحت میشوی، یاد گذشته بیفتی، به جای اینکه همیشه حواست به کارهای هر روز و مشکلات پیش رویی باشد که شاید هرگز نیایند.
توفنده متیو
۱
مردم زیاد حرف میزدند _ و نصف بیشتر حرفهایشان را نمیشد باور کرد؛ در این شهر چیزی که هیچوقت کم نمیآمد ذهنهای بیکار بود و شایعه.
توفنده متیو
۱
چه بسیار چیزها که وقتی چندان نزدیک نبودند حالتی زیباتر و ظریفتر به خود میگرفتند.
توفنده متیو
۱
چرا نزدیکترین چیزها اغلب سختترین بودند برای دیده شدن؟
CallmeAnayk
۱
هیچ چیز هرگز دوباره اتفاق نمیافتد؛ به هرکس روزها و بختهایی داده میشود که دوباره تکرار نمیشوند. و چه خوب بود که همانجایی که هستی باشی
CallmeAnayk
۱
«عمر هرچی جلوتر میره سرعتش بیشتر میشه.»
Sahar♡
۱
چرا نزدیکترین چیزها اغلب سختترین بودند برای دیده شدن؟
محمد
۱
میدانست که آسانترین کار دنیا از دست دادن همه چیز بود.
Parinaz
۰
دشمنت را نزدیک خودت نگه دار. سگ بد که پیشت باشه سگ خوب جرئت نمیکنه گازت بگیره.
Sina
۰
که هیچ چیز هرگز دوباره اتفاق نمیافتد؛ به هرکس روزها و بختهایی داده میشود که دوباره تکرار نمیشوند. و چه خوب بود که همانجایی که هستی باشی و بگذاری یک بار هم که شده، با اینکه ناراحت میشوی، یاد گذشته بیفتی،
Fatemeh
۰
ولی مردم زیاد حرف میزدند _ و نصف بیشتر حرفهایشان را نمیشد باور کرد؛ در این شهر چیزی که هیچوقت کم نمیآمد ذهنهای بیکار بود و شایعه.
