
Mohammad Hassan Moeini
۳۲
مایلز کینگتون، موسیقیدان بریتانیایی، میگوید: «دانش یعنی بدانیم گوجهفرنگی میوه است. حکمت یعنی تشخیص بدهیم نباید آن را در سالاد میوه بریزیم.»
haminia
۱۴
درست است که راه رفتن با رفیق لطف و لذت خودش را دارد، کلوپهای پیادهروی هم همینطور، اما پیادهروی اساساً مقولهای شخصیست. تنها و محضِ خاطرِ خودمان پیادهروی میکنیم
haminia
۱۳
روسو از کالسکه خوشش نمیآمد و تا میتوانست، هرجا که میخواست، پیاده میرفت. او میگوید: «هیچوقت آنقدر فکر نکردهام، در زندگیام حی وحاضر نبودهام، زندگی نکردهام، خودم نبودهام... جز حینِ پیادهروی.»
احسان رضاپور
۱۰
برزویهٔ طبیب، سرآمدِ طبیبان ایران، پس از سالها طبابت و ترجیح ثواب آخرت بر کسب ثروت و شهرت، میشنود که در کوههای هند گیاهانیست که چون با نسبتی دقیق و رازآمیز بههم بیامیزند اکسیرِ حیات حاصل شود، پس در سودای این اکسیر از انوشیروان رخصت میخواهد و راهیِ هند میشود. در آنجا هرچه میکوشد پنهانی از راز اکسیر سر در بیاورد موفق نمیشود. تا سرانجام پیرِ خردمندی راز اکسیر حیات را بر او میگشاید: این افسانه یک تمثیل است؛ در پیِ دارو مباش، «کوهها» همانا مردان خردمندند، «گیاهان» را بگیر همان کتابهای ایشان، و «مرگ» چیزی جز نادانی نیست، و «حیات» و «زندهشدن» نیز همان آگاهی و خرد است، یعنی آن اکسیر حیات همان دانشیست که حکیمانِ خردمند در سخن و کتابهایشان ثبت کردهاند.
r.saraiany
۸
«در فرهنگ ما عمدتاً اینطور جا افتاده که مسائل را بیآنکه تجربه کنند حل میکنند.»
Martha'e Dark
۸
«عقلشان نمیرسد که اطلاعات فقط وسیلهای برای رسیدن به بینش و بصیرت است و به خودیِ خود ارزشی ندارد.»
sahar
۶
مایلز کینگتون، موسیقیدان بریتانیایی، میگوید: «دانش یعنی بدانیم گوجهفرنگی میوه است. حکمت یعنی تشخیص بدهیم نباید آن را در سالاد میوه بریزیم.» (۱) دانشْ آگاهی میآورد، حکمتْ بصیرت.
در تفاوتِ میان دانش و حکمتْ حرف بر سرِ نوع و گونه است، نه درجه و میزان.
haminia
۵
ویکتور هوگو در نامهای به تاریخ ۲۲ اوت ۱۸۳۷ منظرهای را که از پنجرهٔ قطار میدید اینطور وصف کرد: «گُلهای کنار جاده دیگر گُل نیستند؛ لکههای رنگیاند، شاید هم خطخطیهای قرمز یا سفید... همهچیز خطخطی میشود. گندمزارها را به شکل گیسوان طلایی در باد میبینم. یونجهزارها، طرّههای بلند سبز... گهگاه سایهای، شمایلی، پَرهیبی پشتِ پنجره به سرعتِ برقوباد پیدا و بعد ناپدید میشود.»
r.saraiany
۵
سقراط با خودش گفت نکند حرفهای کاهنِ غیبگو درست بوده باشد؟ شاید واقعاً صاحبِ حکمت است، حکمتِ آگاهی به نادانیهاش. در نظر سقراط، بدترین نوع جهل و نادانی آن است که در هیئتِ علم و دانش ظاهر شده باشد. جهلِ عمیق اما صادقانه بهتر است از دانشِ سطحی و شبههدار.
احسان رضاپور
۴
کتابهای این مجموعه نسخه نمیپیچند و سیاههای از اعمال نیک و بد پیش روی شما نمیگذارند؛ بلکه میخواهند به فهم بهتر زندگی و پرسشها و تجربههایمان کمک کنند؛ چراغی بیفروزند تا در این اتاق تاریکِ زندگی و در لحظاتِ دشوار، درکمان از پرسشهای بیپایان انسانی روشنتر شود؛ بدانیم فیلسوفان و حکیمانِ جهان به این پرسشها چطور فکر کردهاند؛ تا با فهمِ دقیقتر و دیدِ بازتر در زندگیمان تصمیم بگیریم؛ مسئولیت تصمیممان را شجاعانه برعهده بگیریم و با عواقب تصمیمهایمان آگاهانه روبرو شویم.
haminia
۴
مخمصهٔ خارپشت مخمصهٔ ما هم هست. برای بقا به دیگران نیاز داریم، اما (آنها) ممکن است به ما صدمه هم بزنند. روابط آدمی همیشه نیازمندِ اصلاح و بازنگری بوده است. حتی ماهرترینِ ما هم گاهی در روابطمان سوزن خوردهایم.
ژولیت
۴
زن که باشی زندگی همیشه سخت است، حتی در طلاییترین اعصار.
Martha'e Dark
۳
گروههای سیاسی حسِ خودبسندگی را از آدم میگیرند و سبب میشوند خوشبختی را در جایی جز درونمان بجوییم.
kamaji
۳
«در درجهٔ اول فکر آدم باید رها باشد و منتظر، نه اینکه در طلب و جستوجو باشد، بلکه آمادهٔ درکِ ابژه باشد، آن هم در عریانترین شکل حقیقیِ ممکنش، یعنی رسوخ به کنهِ وجودیِ ابژه.»
haminia
۳
پیادهروی برای روسو مثل نفس کشیدن بود. «وقتی یک جا بیحرکتم نمیتوانم فکر کنم. بدنم باید در تحرک باشد تا بتوانم ذهنم را کار بیندازم.»
haminia
۳
درست است که دنیا همهاش رنج است، یک اشتباه تمامعیار، اما دلخوشی هم دارد، بارقههای کوچکِ لذت.
دوست دختر جان اشتاین بک
۳
سؤالها دریچهٔ روحِ مردمانند. ولتر میگوید بهترین سنگِ محکِ آدمها چیزهاییست که میپرسند، نه جوابهایی که میدهند.
Martha'e Dark
۲
در تقدیر آدمی بدتر از سرکوفت خوردن هم هست: نادیده گرفته شدن.
Martha'e Dark
۲
مهربانی امری ذاتی و طبیعیست، ظلم را اما آدمیزاد یاد میگیرد.
kamaji
۲
سیمون میگوید خیلی مهم است که بتوانیم «کمی بیخیال ماجرا بشویم و عقب بکشیم. فقط شیوهٔ غیرمستقیم جواب میدهد. اگر عقب نکشیم، کاری پیش نمیرود.»
haminia
۲
«جهان در تفکر من است.»
شوپنهاور این را از سر تفرعن نمیگوید؛ فلسفهاش این است. ادعا نمیکند نویسندهای جهاندیده و سردوگرمچشیده است؛ بیشتر میخواهد بگوید ما واقعیت را در ذهن خودمان میسازیم. دنیای شوپنهاور در ذهن خودش است، دنیای شما هم در ذهن خودتان.
haminia
۲
سقراط هیچ کتابی منتشر نکرد. عاقبت هم به دستِ شهروندان آتنی به هلاکت رسید. اتهامش بیتقوایی و از راه بهدر کردنِ جوانان بود، اما در حقیقت آن سؤالهای بیپروا بود که سرش را به باد داد. سقراط اولین شهیدِ راه فلسفه است.
دوست دختر جان اشتاین بک
۲
سیسرون، فیلسوف و سیاستمدار رومی، میگوید: «سقراط نخستین کسی بود که فلسفه را از اوج آسمانها و ملکوت به زمین آورد، به شهر و روستا، به خانههای مردم.»
دوست دختر جان اشتاین بک
۲
درکِ عمیقِ فضیلت خودش به رفتاری فضیلتمندانه میانجامد.
sahar
۱
چون در هند سخنِ آن پیر شنیدم، تأمل کردم. دیدم هیچ طبیبی نمیتواند جسم انسان را سلامتِ ابدی ببخشد، پس طبابت پیش چشمم خوار شد و در پیِ معنای زندگی و خوشبختی و حقیقت برآمدم چندان که سالها در میان اصحاب حکمت و ادیان جستوجو کردم. و حیران بماندم میان آنها، بدیدم «اگر در حیرت روزگار گذرانم» فرصتِ عمر از دست برود و «ناساخته رحلت باید کرد»، چون مجادلهٔ پیروانِ طریقتها و ستیزشان را میدیدم سرگشته بودم. روزی آخر با خود گفتم ای دل! دریغا که اگر در این وادیِ حیرت بمانی به هیچ منزل نرسی، و «راه مخوفست و رفیقان ناموافق و رحلت نزدیک و هنگامِ حرکت نامعلوم»، یعنی مرگ بیاید و از هدفت بازمانده باشی «چنانکه هردو جهان از دست بشود». پس آنوقت دانستم بایستی جوهرِ طریقتها و حکمتها را اختیار کنم
Martha'e Dark
۱
از وظایفمان در مقام شهروند یا دوست غافل نمانیم. شریف باشیم. اگر به کسی خروس بدهکاریم، پسش بدهیم.
Martha'e Dark
۱
گوش سپردن به آدمها یعنی شناختنشان.
kamaji
۱
. «بهترین موهبتهای زندگی با جستوجو به دست نمیآیند، بلکه با انتظار به آنها نائل میشویم.» متضادِ کلمهٔ توجه کمطاقتیست، نه حواسپرتی.
kamaji
۱
هدف را که از وسیله تشخیص ندهیم، این دو یکدیگر را میبلعند. به اعتقاد گاندی هدف هیچگاه وسیله را توجیه نمیکند. وسیله همان هدف است. «وسیلهٔ ناپاک به هدفی ناپاک میانجامد. هرچه بکاریم همان را برداشت میکنیم.» نمیشود در خاک سمّی بوتهٔ گلسرخ کاشت؛ ملتِ در صلح هم روی خون بنا نمیشود.
haminia
۱
هنر در واقع هنرش این است که ما را از غلافِ خودمان بیرون میکشد. وقتی دست میبریم به خلق یا تحسین اثری هنری، دیگر آن حسِ جداافتادگی سراغمان نمیآید ـهمان حسی که به باور شوپنهاور، و نیز بودا، منشاء رنجِ آدمیست.
