
بریدههایی از کتاب سقراط اکسپرس
۳٫۹
(۲۸)
مایلز کینگتون، موسیقیدان بریتانیایی، میگوید: «دانش یعنی بدانیم گوجهفرنگی میوه است. حکمت یعنی تشخیص بدهیم نباید آن را در سالاد میوه بریزیم.»
Mohammad Hassan Moeini
درست است که راه رفتن با رفیق لطف و لذت خودش را دارد، کلوپهای پیادهروی هم همینطور، اما پیادهروی اساساً مقولهای شخصیست. تنها و محضِ خاطرِ خودمان پیادهروی میکنیم
haminia
روسو از کالسکه خوشش نمیآمد و تا میتوانست، هرجا که میخواست، پیاده میرفت. او میگوید: «هیچوقت آنقدر فکر نکردهام، در زندگیام حی وحاضر نبودهام، زندگی نکردهام، خودم نبودهام... جز حینِ پیادهروی.»
haminia
برزویهٔ طبیب، سرآمدِ طبیبان ایران، پس از سالها طبابت و ترجیح ثواب آخرت بر کسب ثروت و شهرت، میشنود که در کوههای هند گیاهانیست که چون با نسبتی دقیق و رازآمیز بههم بیامیزند اکسیرِ حیات حاصل شود، پس در سودای این اکسیر از انوشیروان رخصت میخواهد و راهیِ هند میشود. در آنجا هرچه میکوشد پنهانی از راز اکسیر سر در بیاورد موفق نمیشود. تا سرانجام پیرِ خردمندی راز اکسیر حیات را بر او میگشاید: این افسانه یک تمثیل است؛ در پیِ دارو مباش، «کوهها» همانا مردان خردمندند، «گیاهان» را بگیر همان کتابهای ایشان، و «مرگ» چیزی جز نادانی نیست، و «حیات» و «زندهشدن» نیز همان آگاهی و خرد است، یعنی آن اکسیر حیات همان دانشیست که حکیمانِ خردمند در سخن و کتابهایشان ثبت کردهاند.
احسان رضاپور
«در فرهنگ ما عمدتاً اینطور جا افتاده که مسائل را بیآنکه تجربه کنند حل میکنند.»
r.saraiany
مایلز کینگتون، موسیقیدان بریتانیایی، میگوید: «دانش یعنی بدانیم گوجهفرنگی میوه است. حکمت یعنی تشخیص بدهیم نباید آن را در سالاد میوه بریزیم.» (۱) دانشْ آگاهی میآورد، حکمتْ بصیرت.
در تفاوتِ میان دانش و حکمتْ حرف بر سرِ نوع و گونه است، نه درجه و میزان.
sahar
ویکتور هوگو در نامهای به تاریخ ۲۲ اوت ۱۸۳۷ منظرهای را که از پنجرهٔ قطار میدید اینطور وصف کرد: «گُلهای کنار جاده دیگر گُل نیستند؛ لکههای رنگیاند، شاید هم خطخطیهای قرمز یا سفید... همهچیز خطخطی میشود. گندمزارها را به شکل گیسوان طلایی در باد میبینم. یونجهزارها، طرّههای بلند سبز... گهگاه سایهای، شمایلی، پَرهیبی پشتِ پنجره به سرعتِ برقوباد پیدا و بعد ناپدید میشود.»
haminia
سقراط با خودش گفت نکند حرفهای کاهنِ غیبگو درست بوده باشد؟ شاید واقعاً صاحبِ حکمت است، حکمتِ آگاهی به نادانیهاش. در نظر سقراط، بدترین نوع جهل و نادانی آن است که در هیئتِ علم و دانش ظاهر شده باشد. جهلِ عمیق اما صادقانه بهتر است از دانشِ سطحی و شبههدار.
r.saraiany
«عقلشان نمیرسد که اطلاعات فقط وسیلهای برای رسیدن به بینش و بصیرت است و به خودیِ خود ارزشی ندارد.»
Martha'e Dark
کتابهای این مجموعه نسخه نمیپیچند و سیاههای از اعمال نیک و بد پیش روی شما نمیگذارند؛ بلکه میخواهند به فهم بهتر زندگی و پرسشها و تجربههایمان کمک کنند؛ چراغی بیفروزند تا در این اتاق تاریکِ زندگی و در لحظاتِ دشوار، درکمان از پرسشهای بیپایان انسانی روشنتر شود؛ بدانیم فیلسوفان و حکیمانِ جهان به این پرسشها چطور فکر کردهاند؛ تا با فهمِ دقیقتر و دیدِ بازتر در زندگیمان تصمیم بگیریم؛ مسئولیت تصمیممان را شجاعانه برعهده بگیریم و با عواقب تصمیمهایمان آگاهانه روبرو شویم.
احسان رضاپور
مخمصهٔ خارپشت مخمصهٔ ما هم هست. برای بقا به دیگران نیاز داریم، اما (آنها) ممکن است به ما صدمه هم بزنند. روابط آدمی همیشه نیازمندِ اصلاح و بازنگری بوده است. حتی ماهرترینِ ما هم گاهی در روابطمان سوزن خوردهایم.
haminia
درست است که دنیا همهاش رنج است، یک اشتباه تمامعیار، اما دلخوشی هم دارد، بارقههای کوچکِ لذت.
haminia
«در درجهٔ اول فکر آدم باید رها باشد و منتظر، نه اینکه در طلب و جستوجو باشد، بلکه آمادهٔ درکِ ابژه باشد، آن هم در عریانترین شکل حقیقیِ ممکنش، یعنی رسوخ به کنهِ وجودیِ ابژه.»
kamaji
پیادهروی برای روسو مثل نفس کشیدن بود. «وقتی یک جا بیحرکتم نمیتوانم فکر کنم. بدنم باید در تحرک باشد تا بتوانم ذهنم را کار بیندازم.»
haminia
سقراط هیچ کتابی منتشر نکرد. عاقبت هم به دستِ شهروندان آتنی به هلاکت رسید. اتهامش بیتقوایی و از راه بهدر کردنِ جوانان بود، اما در حقیقت آن سؤالهای بیپروا بود که سرش را به باد داد. سقراط اولین شهیدِ راه فلسفه است.
haminia
چون در هند سخنِ آن پیر شنیدم، تأمل کردم. دیدم هیچ طبیبی نمیتواند جسم انسان را سلامتِ ابدی ببخشد، پس طبابت پیش چشمم خوار شد و در پیِ معنای زندگی و خوشبختی و حقیقت برآمدم چندان که سالها در میان اصحاب حکمت و ادیان جستوجو کردم. و حیران بماندم میان آنها، بدیدم «اگر در حیرت روزگار گذرانم» فرصتِ عمر از دست برود و «ناساخته رحلت باید کرد»، چون مجادلهٔ پیروانِ طریقتها و ستیزشان را میدیدم سرگشته بودم. روزی آخر با خود گفتم ای دل! دریغا که اگر در این وادیِ حیرت بمانی به هیچ منزل نرسی، و «راه مخوفست و رفیقان ناموافق و رحلت نزدیک و هنگامِ حرکت نامعلوم»، یعنی مرگ بیاید و از هدفت بازمانده باشی «چنانکه هردو جهان از دست بشود». پس آنوقت دانستم بایستی جوهرِ طریقتها و حکمتها را اختیار کنم
sahar
از وظایفمان در مقام شهروند یا دوست غافل نمانیم. شریف باشیم. اگر به کسی خروس بدهکاریم، پسش بدهیم.
Martha'e Dark
در تقدیر آدمی بدتر از سرکوفت خوردن هم هست: نادیده گرفته شدن.
Martha'e Dark
گروههای سیاسی حسِ خودبسندگی را از آدم میگیرند و سبب میشوند خوشبختی را در جایی جز درونمان بجوییم.
Martha'e Dark
مهربانی امری ذاتی و طبیعیست، ظلم را اما آدمیزاد یاد میگیرد.
Martha'e Dark
سیمون میگوید خیلی مهم است که بتوانیم «کمی بیخیال ماجرا بشویم و عقب بکشیم. فقط شیوهٔ غیرمستقیم جواب میدهد. اگر عقب نکشیم، کاری پیش نمیرود.»
kamaji
«جهان در تفکر من است.»
شوپنهاور این را از سر تفرعن نمیگوید؛ فلسفهاش این است. ادعا نمیکند نویسندهای جهاندیده و سردوگرمچشیده است؛ بیشتر میخواهد بگوید ما واقعیت را در ذهن خودمان میسازیم. دنیای شوپنهاور در ذهن خودش است، دنیای شما هم در ذهن خودتان.
haminia
هنر در واقع هنرش این است که ما را از غلافِ خودمان بیرون میکشد. وقتی دست میبریم به خلق یا تحسین اثری هنری، دیگر آن حسِ جداافتادگی سراغمان نمیآید ـهمان حسی که به باور شوپنهاور، و نیز بودا، منشاء رنجِ آدمیست.
haminia
رنجِ مردن را چون بمیرید درنمییابید. درهرحال جای هیچ ترس و واهمهای نیست.
haminia
رنجِ مردن را چون بمیرید درنمییابید. درهرحال جای هیچ ترس و واهمهای نیست.
haminia
دوستی، رویهمرفته، درد را فرومیکاهد و لذت و خوشی را افزون میکند. درد و رنجِ حاصل از دوستی در قیاسِ با لذتی که میآفریند کموبیش هیچ است.
haminia
لذتی بالاتر از هنر نیست. هنر ـیا بهتر بگویم، هنر خوب به باور شوپنهاور تجلیِ احساس آدمی نیست. هنرمند با هنرش بیانمندیِ حسی ندارد؛ بیشتر آگاهیست که منتقل میشود. دریچهایست به سرشتِ راستینِ واقعیت. این آگاهی چیزیست ورای «مفاهیمِ صرف»، و، طبعاً، ورای کلمات.
کاربر ۸۷۹۰۷۶
هنر خوب فراتر از تمنا و اشتیاقِ آدمیست. هرآنچه بر میل و تمنای آدمی بیفزاید، لابد رنج را هم افزون میکند. هرچه هم این آتش تمنا را فرو بنشاند یا، بهقول شوپنهاور، خواست را کمی مهار کند میتواند رنج را فروبکاهد. وقتی به اثر هنری نگاه میکنیم، در تمنای چیزی نیستیم. برای همین، الفیه شلفیه و هرزهنگاری هنر به حساب نمیآید. درست نقطهٔ مقابل هنر است. تنها مقصودِ هرزهنگاری و وقیحنگاری برانگیختنِ میل و تمناست. اگر نتواند این کار را بکند، اساساً شکست خورده. هنر اما مقصودش والاتر است. اگر تنها واکنشمان به نقاشیِ طبیعتِ بیجانی که یک کاسه گیلاس به تصویر کشیده گرسنگی باشد، پس یک جای کار هنرمند عزیز حتماً میلنگد.
کاربر ۸۷۹۰۷۶
درست است که دنیا همهاش رنج است، یک اشتباه تمامعیار، اما دلخوشی هم دارد، بارقههای کوچکِ لذت.
Martha'e Dark
گوش سپردن به آدمها یعنی شناختنشان.
Martha'e Dark
حجم
۴۱۴٫۸ کیلوبایت
سال انتشار
۱۴۰۱
تعداد صفحهها
۳۷۲ صفحه
حجم
۴۱۴٫۸ کیلوبایت
سال انتشار
۱۴۰۱
تعداد صفحهها
۳۷۲ صفحه
قیمت:
۱۴۰,۰۰۰
تومان