برزویهٔ طبیب، سرآمدِ طبیبان ایران، پس از سالها طبابت و ترجیح ثواب آخرت بر کسب ثروت و شهرت، میشنود که در کوههای هند گیاهانیست که چون با نسبتی دقیق و رازآمیز بههم بیامیزند اکسیرِ حیات حاصل شود، پس در سودای این اکسیر از انوشیروان رخصت میخواهد و راهیِ هند میشود. در آنجا هرچه میکوشد پنهانی از راز اکسیر سر در بیاورد موفق نمیشود. تا سرانجام پیرِ خردمندی راز اکسیر حیات را بر او میگشاید: این افسانه یک تمثیل است؛ در پیِ دارو مباش، «کوهها» همانا مردان خردمندند، «گیاهان» را بگیر همان کتابهای ایشان، و «مرگ» چیزی جز نادانی نیست، و «حیات» و «زندهشدن» نیز همان آگاهی و خرد است، یعنی آن اکسیر حیات همان دانشیست که حکیمانِ خردمند در سخن و کتابهایشان ثبت کردهاند.