خون... با چه سرعتی در سراسر بدنم میدود! طوری حرکت میکند انگار باید به جایی برسد، انگار دارد دیرش میشود. خون احمق! نمیداند که درون سیاهچالهای به نام بدن گیر افتاده و هرقدر تیزتر میدود، باز میرسد سر جای اولش. درون رگها میچرخد و میچرخد. موتور پوچی به نام قلب اینطور میدواندش. میکِشد، پمپاژ میکند و با توهین تُفش میکند به یک جای دور در بدن.