مادمازل ژرژ سبدش را روی زمین میگذارد و کنار او مینشیند.
فردریک: چرا، یک چیز. سر از کار خدای مهربونتون در نمیآرم. نمایشنامهنویسیش تعریفی نداره. نمایشنامه شروع میشه، بدون اینکه متوجه باشیم. به پایان میرسه باز هم متوجه نمیشیم. و بین این دو چیه؟ تکاپو و پریشانی. مبهمه. موقعیتی در کار نیست، هدفی نداره، معنی نداره. فقط اتفاقات غیرمنتظره.