
فائزه
۳
مادمازل ژرژ سبدش را روی زمین میگذارد و کنار او مینشیند.
فردریک: چرا، یک چیز. سر از کار خدای مهربونتون در نمیآرم. نمایشنامهنویسیش تعریفی نداره. نمایشنامه شروع میشه، بدون اینکه متوجه باشیم. به پایان میرسه باز هم متوجه نمیشیم. و بین این دو چیه؟ تکاپو و پریشانی. مبهمه. موقعیتی در کار نیست، هدفی نداره، معنی نداره. فقط اتفاقات غیرمنتظره.
فائزه
۱
آدمهای بافرهنگ همیشه یک فرهنگ عقبن. اونها افکار نسلهای قبل رو یدک میکشن، سلیقهٔ پیرها رو دارن. تو تماشاچیهای ما، از دو نفر یکیشون بیسواده، درسته اما این بیسوادها هستن که از چیزهای جدید بدون پیشداوری استقبال میکنن.
کاربر ۱۱۴۸۳۴۲۶
۱
چون ما برای یک زندگی ساخته نشدهایم، ما برای زندگیهای زیادی ساخته شدهایم. زندگیهای متعدد، متضاد، متنوع.
کاربر ۱۱۴۸۳۴۲۶
۱
بازیگر در فکرش آزادهست، حرفهاش دروغگویی است، روحیهاش بیوفاست و تنها یک معشوقه داره: سالن تئاتر. این حضور تاریک، این پنجههای گربه که در تپشه و هر آن ممکنه نوازشت کنه یا چنگت بزنه. بله، این تنها قرار ملاقات روزانهایه که بهش علاقه داریم، سالن تئاتر
کاربر ۱۱۴۸۳۴۲۶
۱
تو تئاتر، اقلاً فقیرها آخرش پولدار میشن، پولدارها آدمهای خوبی میشن، بدجنسها به سزای اعمالشون میرسن. اینجا تو تئاتر، زندگی رو اصلاح میکنیم.