مادمازل ژرژ سبدش را روی زمین میگذارد و کنار او مینشیند.
فردریک: چرا، یک چیز. سر از کار خدای مهربونتون در نمیآرم. نمایشنامهنویسیش تعریفی نداره. نمایشنامه شروع میشه، بدون اینکه متوجه باشیم. به پایان میرسه باز هم متوجه نمیشیم. و بین این دو چیه؟ تکاپو و پریشانی. مبهمه. موقعیتی در کار نیست، هدفی نداره، معنی نداره. فقط اتفاقات غیرمنتظره.
فائزه
ملت انقلاب کرده و شما هنوز درگیر فرهنگستان هستین. دیگه حالا واپسگراهای هنر هم به واپسگراهای سیاسی اضافه شدن.
zahra
آدمهای بافرهنگ همیشه یک فرهنگ عقبن. اونها افکار نسلهای قبل رو یدک میکشن، سلیقهٔ پیرها رو دارن. تو تماشاچیهای ما، از دو نفر یکیشون بیسواده، درسته اما این بیسوادها هستن که از چیزهای جدید بدون پیشداوری استقبال میکنن.
فائزه
فردریک: بیسلیقگی، شکلکیه که در برابر چیزی که سلیقهٔ ما نیست در میآریم.
zahra
اگه قرار باشه که دخترهای اشراف همون احساسات خیاطها رو داشته باشن، دیگه کی الگوی اخلاق خیاطها بشه؟
zahra