«هیچوقت عاشق شدی؟»
«از اول بودم، از اولین گریهای که به دنیا اومدم، اولین بار که یه پروانهی سفید دیدم.»
هنگامه کاغذ و مداد درآورد: «تکون نخور، همینطوری که حرف میزنی یه طرح ازت میکشم.»
ایرج بیحرکت ماند و گفت: «کنار هر پنجرهای که ایستادم عاشق بودم و هر وقت که برگی با باد افتاد زمین.»