
کتاب آب هرگز نمیمیرد
پدیدآورندگان:
حمید حسامانتشارات:
انتشارات صریر٪۳۰ تخفیف اولین خرید کتاب با کد OFF30
چڪاوڪ
۹۹
کیست این سرو قدِ تشنه لبِ مشک بدوش؟
چڪاوڪ
۸۲
«تهران چه خبر؟» میگفتم: «شهر شهر فرنگه، از همه رنگه» پدرم اسم رنگ را که شنید، قرآن را آورد آیهای خواند کهاشاره به رنگ داشت آیه این بود: «صبغه الله و من احسن من الله صبغه» و خودش ترجمه کرد که: «رنگ خدا و چه رنگی نیکوتر و زیباتر از رنگ خداست» و توضیح داد که اگر خدا را در نظر داشته باشی، هیچ رنگی جلو چشمانت زیبا جلوه نمیکند.
shariaty
۷۲
یک بار به شوخی به او گفتم: «امیر اگر تو شهید شوی، چه کسی مثل سال قبل در زمستان، نفتِ خانه را تأمین میکند» او یک کلمه جواب داد: «خدا».
سحر
۶۳
شکست یا پیروزی در نبرد فرع است، ما فرزند تکلیفیم
میـمْ.سَتّـ'ارے
۵۳
ای برادرم تو صاحب پرچم و علمدار من هستی و هنگامی که تو نباشی، سپاه من پراکنده میشوند.
shariaty
۵۰
وقت نماز صبح بود. دستهای خون آلودم را روی خاک زدم و به صورتم کشیدم. با همان لباس خونین به سمتی که فکر میکردم رو به قبله است، چرخیدم، آن نماز حال و روحی وصف ناشدنی داشت.
هاشم
۵۰
در عوالم کودکیام. شوقی برای شنیدن قصه حضرت عباس در درونم جوشید. پرسیدم: «عباس بُوای کی بید؟»
کاکه جوابی داد که، نه من و نه هیچکدام از فرزندانش نفهمیدیم که منظور او چیست. او که تا اینجا از نامها و نسبتها صحبت میکرد در جوابم گفت: «عباس بُوای مَشک بید»
او از نگاه پرسان و متعجب ما فهمید که باید درباره «پدر مشک» بیشتر توضیح بدهد. لذت شنیدن اسب سواری شجاع و تنها که از میان نخلستان، صف لشگر را میشکافد و به فرات میرسد و آب را در مشک پر میکند و هنگام برگشت با چشمان تیرخورده و دستان قلم شده، مشک را مثل طفل عزیزی در میان میگیرد تا مشک تیر نخورد و آب به خیمهها برسد، بیاد ماندنی ترین قصه کودکیام بود که من را شیفته نام و مرام اباالفضل العباس کرد. شیفته «اباالقِربَه»
zaraakra
۴۴
باید در مقابل زور کم نیاورد. این درسی است کهامام حسین به ما داده
میـمْ.سَتّـ'ارے
۲۵
عباس بُوای مَشک بید
میـمْ.سَتّـ'ارے
۲۱
درجه و دماسنج هم نداشت گاهی هیزمها به قدری «الو» میگرفتند که آب داخل خزینه، مثل سماور میجوشید و قل قل میکرد. عذاب الیم بود تن دادن به خزینه و بیرون آمدن از آن. مثل لبوپوست تنمان سرخ میشد، تازه نوبت کیسه کشیدن کاکه میرسید. نالهام در میآمد و با التماس میگفتم: «پوس گُردَمَه کَنی، کاکَه» خم به ابرو نمیآورد و جواب میداد: «رُولَه رفت تا سه ماه دِیر.»
🍃🌷🍃
۱۶
به فرمانده گردانها گفتم: «شاید باور نکنید، اما عراقیها سه، چهار کیلومتری ما هستند. فقط ما هستیم و خدای ما. اگر امروز ما لحظهای درنگ کنیم، پا روی خون دهها هزار شهید گذاشتهایم. عراقیها پذیرش قطعنامه را نشانه ضعف ما دانستهاند، آنها پایبند به هیچ عهد و قرار و قراردادی نیستند و ما باید نشان بدهیم که فرزندان عاشورائیم.»
عباس زمانی فرمانده گردان حضرت علی اصغر گفت: «حاجی، ما برای هر نیرو حتی بهاندازه یک خشاب، فشنگ نداریم»
گفتم: «یعنی تو بی سلاح تری یا ۶ ماههامام حسین؟! برو گلویت را مثل حضرت علی اصغر مقابل تیرها بگذار و با چنگ و دندان بجنگ اگر دستتان خالی است بروید روی بلندی چارزبر و با سنگ بزنیدشان.»
shariaty
۱۴
شیشههای اتوبوس از بخار نَفَسِ بسیجیها عرق کرده بود، فرصت خیر مقدم نبود بسیجیها صلوات فرستادند و ساکهایشان را برداشتند و پیاده شدند، آخرین نفر با انگشت روی شیشه بخار کرده نوشت: «آب هرگز نمیمیرد»
🍃🌷🍃
۱۴
یک ضربالمثل لری است که یک نفر بعد از نماز از صدق دل و برای اظهار خشوع به خدا میگوید: «خدایا این نماز که من خواندم، میدانم که نماز نبود و توای خدا مگر در خواب ببینی نمازی مثل نماز کُر ابوطالب را (پسر ابوطالب، علی).
و اتفاقا همین نماز و همین لحن صادقانه او را خدا میپذیرد. آن شب من هم با لهجه لری به خدا التجا کردم و شاید چون این التماس از شدت اضطرار بود، خدا پذیرفت
میـمْ.سَتّـ'ارے
۱۳
«فرمانده عزیز گردان حضرت اباالفضل، برادر سلگی بدون پا هم که باشی باز فرمانده مایی
حــق پرســت
۱۳
به کلاس اول میرفتم اما حلال و حرام را میشناختم پدرم یاد داده بود که به نامحرم که برمیخورید سرتان را پائین بیندازید و روی چشمتان حجاب عفت بکشید.
حــق پرســت
۱۳
تصویر نجیب نوعروسم همیشه با من بود. تا جایی که روزهای جمعه و تعطیل که از آبادان به خرمشهر میرفتیم سوار تاکسی که زن یا دختری داخل آن بود نمیشدم.
shariaty
۱۲
هر گردان باید یک دستهی ویژه داشته باشد که وقتی بقیه به هر علت زیر آتش دشمن کُپ کردند، اینها برخیزند و حرکت کنند.
"مِشکات"
۱۲
«حاجی، ما برای هر نیرو حتی بهاندازه یک خشاب، فشنگ نداریم»
گفتم: «یعنی تو بی سلاح تری یا ۶ ماههامام حسین؟! برو گلویت را مثل حضرت علی اصغر مقابل تیرها بگذار و با چنگ و دندان بجنگ اگر دستتان خالی است بروید روی بلندی چارزبر و با سنگ بزنیدشان.»
میـمْ.سَتّـ'ارے
۱۱
«اسلحه مرتضی کجاست؟ میخواهم، با اسحله او بجنگم.»
محمد
۱۱
فهمیدم که میخواهد وصیت کند، گفت: «نماز قضا ندارم، روزه هم بدهکار نیستم، حق الناس هم بر گردنم نیست، امّا با این حال از هر کس که مرا میشناسد حلالیت بخواهید.»
حــق پرســت
۱۱
در میان آنها چشمم به دختر جوانی افتاد که با پدر و مادر و برادرش میهمان ما بودند.
عادت نداشتم که به دختر نامحرم نگاه کنم چه برسد که به او خیره شوم اما انگار اختیار از کفم رفته بود برق نگاه دخترجوان آنچنان مجذوبم کرد که یادم رفت میان جمع هستم
shariaty
۹
خداوندا به حق هشت و چارت
زما بگذر شتری دیدی ندیدی
shariaty
۹
یکی از پدران شهدا که نامش یادم نیست، از نحوه شهادت پسرش دقیقاً خبر داشت و جزئیات آنرا به گونهای تعریف کرد که گویی خودش در جادهام القصر کنار فرزندش بوده است. تمام این جزئیات را قبل از شهادت او، در عالم خواب دیده بود.
smoothybook
۹
یک بسیجی پرسید: «حاج میرزا اسم اینجا چیه؟!»
گفتم: «شلمچه»
روحیه خوبی داشت، کم سن و سال بود و دور برش پر از جنازه، اشارهای به جنارهها کرد و گفت: «ولی من فکر میکنم اینجا قلمچه است، چون هرکس پایش به اینجا رسیده، قلم شده».
توی آن آتش شنیدن یک جمله که از یک دل آرام برمیخاست غنیمت بود.
shariaty
۸
فرمانده گردان حضرت علی اصغر گفت: «حاجی، ما برای هر نیرو حتی بهاندازه یک خشاب، فشنگ نداریم»
گفتم: «یعنی تو بی سلاح تری یا ۶ ماههامام حسین؟! برو گلویت را مثل حضرت علی اصغر مقابل تیرها بگذار و با چنگ و دندان بجنگ اگر دستتان خالی است بروید روی بلندی چارزبر و با سنگ بزنیدشان.»
سحر
۸
میخواستم از فلسفه حجاب بگویم اما قادر نبودم. یک پرتقال بزرگ و خوش رنگ کنار دستم بود، با انگشت یک تکه از آن را کندم و با دهن به داخل آن فوت کردم، او به آلمانی گفته بود: «اکس وار» یعنی با این لباس خانمها گرمشان میشود و من بعد از فوت کردن گفتم: «اکس کاپوت» یعنی اگر این پوشش روی این میوه نباشد، خیلی زود خراب میشود. زن آلمانی که با این مثال خیلی خوب منظورم را فهمید، کف دستانش را به هم مالید و از شادی و نشاط یک جیغ کوچولو کشید و با شصتش اشاره کرد که اُکی، اُکی
۶۶٣٧۶٩
۸
این نجواهای مهربانانه با لحن و موسیقی دلنشین او، قبل از من برای دو برادر بزرگترم و بعداز من، برای سه برادر و حتی دو خواهر کوچکترم، شعری آشنا و گوش نواز بود. برادران و خواهرانم به یک اندازه از محبت پدر سهم داشتند ولی کاکه با هر کدام بهاندازهای محبت میکرد که هر فرزندی خود را عزیز دردانه پدر میدانست او استاد به مکتب نرفته و به ظاهر بی سوادی بود که آموزههای مکتب و اخلاقِ حسنه پیامبر به عمق جانش نشسته بود و از او شیخ بی عمامه و قبای روستای محمدآباد را ساخته بود.
toruk makto
۷
از ضبطی که صدای حرام بیرون بیاید نباید صدای روضه شنید.»
آقام جدی تر از آن بود که توجیه مرا بپذیرد. او در خانه کسی که در نهاوند تلویزیون داشت نمیرفت و اگر میرفت اهل خانه به احترام او تلویزیون را خاموش میکردند و یا او پشت به تلویزیون مینشست.
حــق پرســت
۷
عتیقه جات، یا پول نقد به چشممان میخورد اما چشم فرو میبستیم انگار نامحرم دیدهایم گاهی تصویر صورت نجیبانه کاکه در ذهنم نقش میبست او که راضی نبود، دامهایمان حتی یک برگ علف از زمینهای غریبهها را بخورند، آنقدر خوب و محکم تربیتمان کرده بود که چرب و شیرین دنیا ما را فریب نمیداد.
m nasiri
۷
از میان آن نامهها، نامه حیدر سهرابی، فرمانده یکی از گروهانها، که از ابتدای تشکیل گردان همراه من بود، خیلی به جانم نشست. او نیز مثل من مدرسه درست و حسابی نرفته بود و سواد بالایی نداشت، نوشته بود: «خدایا از تو میخواهم در این راه دهها بار تکه تکه شوم، بسوزم و خاکستر شوم و دوباره روح به پیکرم برگردد و زنده شوم و دوباره شهید شوم.»