نگاهم به دستبند بود، خندیدم:
ـ بدعادتم میکنیها...
دستی روی شکمم کشید که همان لحظه دخترکم ضربهای زد.
ـ نگران نباش، بعدا من و دخترم تلافیشرو سرت درمیاریم!
هردو خندیدیم؛ ولی کاش میدانستم چقدر این حرفش جدی بود!
Mahmad
«چه تلخ است که
دیروزش را با من و رنجهایم گذراند و امروز هم با دردها و رنجهای خودش میسازد...
مادر را میگویم.»
Mahmad
لرزان به راهم ادامه دادم. راهی که به آیندهای ناشناخته ختم میشد. خوشبختی «تو»
آرزوی من بود امیرارسلان... تو آب حیات زندگیام بودی و من چه ساده تو را از دست دادم... تو و دخترمان را... میوهباغ زندگیمان!
Mahmad
«آرام تر قدم بردار
اینجا قلبی تنهاست و احساسی در آن خفته مبادا که نیشتر فرو کنی در جان احساسش مبادا بدَری تمام قلبش را او آرام آرام تمامت را به جانش کشیده میخواهی بروی، برو اما مگذار صدای قدمهایت ناقوس رفتن باشد...»
Mahmad
دستم را روی صورتم گذاشتم و با صدای بلند ضجه زدم. دیگر در چشمهای مهرداد، مهری نبود!
«این روزها دلم بد میشکند، آیینه نگاهت تاریک است.»
Mahmad
«عشق، همدیگر را فهمیدن و حس کردن است نه یکی شدن. ما نیمهٔ مکمل میخواهیم نه سایهٔ خود را. وقتی انگیزه، عشق باشد و هدف، دوام بخشیدن، محصول همیشه عمیق و زیباست...»
Mahmad
شاید سخت بود ولی باید با امیرارسلان یکدل میشدم و به قول مهرداد، فصل تازه زندگیمان را رقم میزدم؛ سلام زندگی!
«پایان هر چیزی خوش است؛ اگر خوش نبود، حتما به آخر نرسیده...»
Mahmad