
٪۳۰
کتاب پروژه هیل مری
از مجموعه شاهکارهای علمی تخیلی
انتشارات:
انتشارات کتابسرای تندیس٪۳۰ تخفیف اولین خرید کتاب با کد OFF30
rezajan
۹
فضانوردها خیلی شجاعند؛ حاضرند زندگیشون رو به خاطرِ علم به خطر بندازند. خیلیهاشون حاضرند جونشون رو برای بشر فدا کنند. ستایششون میکنم.
Reyhanh
۸
انسانها تواناییِ خارقالعادهای دارند که اتفاقِ نامعمول را بپذیرند و آن را عادی کنند.
#mahta
۵
به طرزِ عجیبی، بعد از علنیشدنِ ماجرای خطِ پترووا زندگی تغییرِ خاصی نکرد.
موقعیتِ خطیر و مرگباری بود، ولی عادی هم بود. لندنیها موقعِ حملاتِ هواییِ آلمانیها در جنگِ جهانیِ دوم مثل همیشه به کارهایشان میرسیدند؛ نهایتاً یادشان بود که گاهی ساختمانهایی هم منفجر میشوند. اوضاع هر چقدر هم استیصالآور باشد، کسی باید شیر را به دستِ مشتری برساند. اگر خانهی خانم مککریدی هم شبِ قبلش بمباران میشد، چه میشد کرد؟ اسمش را از فهرستِ تحویلِ شیر خط میزدی و به زندگیات میرسیدی.
Reyhanh
۲
نمیدانم چقدر طول کشیده تا به اینجا برسم. یا بهتر است بگویم نمیدانم چقدر زمان بر من گذشته. وقتی آدم با سرعتِ نزدیک به نور سفر کند، پدیدهای را تجربه میکند به اسمِ «اِتّساعِ زمان». از وقتی زمین را ترک کردهام زمانِ بیشتری به زمین گذشته تا به من.
نسبیت چیزِ عجیبی است.
Reyhanh
۲
راهی به خانه ندارم. من هم اینجا میمیرم. ولی برخلافِ آنها من تنها میمیرم.
Mohadese77
۲
موقعیتِ خطیر و مرگباری بود، ولی عادی هم بود. لندنیها موقعِ حملاتِ هواییِ آلمانیها در جنگِ جهانیِ دوم مثل همیشه به کارهایشان میرسیدند؛ نهایتاً یادشان بود که گاهی ساختمانهایی هم منفجر میشوند. اوضاع هر چقدر هم استیصالآور باشد، کسی باید شیر را به دستِ مشتری برساند. اگر خانهی خانم مککریدی هم شبِ قبلش بمباران میشد، چه میشد کرد؟ اسمش را از فهرستِ تحویلِ شیر خط میزدی و به زندگیات میرسیدی.
Reyhanh
۱
«نمیتونید من رو مجبور کنید براتون کار کنم.»
اما استرات داشت از اتاق میرفت. «تا یک ساعتِ دیگه بیا فرودگاه، وگرنه ژاندارمریِ سوئیس میآد دنبالت و دو ساعتِ دیگه به زور میآردت. انتخابِ خودت.»
لوکن، مات و مبهوت، به در خیره شد. بعد به من.
گفتم: «کمکم بهش عادت میکنی.»
Reyhanh
۱
هیچ گروهِ علمیای تکمیل نمیشود مگر اینکه یک قالتاقِ قمارباز هم در جمع باشد؛ به همین خاطر باب ردل هم پیشمان ایستاده بود.
Parsilla
۱
موقعیتِ خطیر و مرگباری بود، ولی عادی هم بود. لندنیها موقعِ حملاتِ هواییِ آلمانیها در جنگِ جهانیِ دوم مثل همیشه به کارهایشان میرسیدند؛ نهایتاً یادشان بود که گاهی ساختمانهایی هم منفجر میشوند. اوضاع هر چقدر هم استیصالآور باشد، کسی باید شیر را به دستِ مشتری برساند. اگر خانهی خانم مککریدی هم شبِ قبلش بمباران میشد، چه میشد کرد؟ اسمش را از فهرستِ تحویلِ شیر خط میزدی و به زندگیات میرسیدی.
ماجرای آخرالزمانِ قریبالوقوع هم که عاملش احتمالاً نوعی حیاتِ بیگانه بود از همان قماش به حساب میآمد؛ جلوِ یک مشت بچه ایستاده بودم و علومِ پایه یادشان میدادم. چون فایدهی جهان چیست اگر قرار باشد که آن را به دستِ نسلِ بعدی ندهی؟
#mahta
۰
از پسِ این کار برمیآیم؟ آیا از این لحظه به بعد قرار است بیمصرف باشم؟ یعنی بشر به این خاطر که نمیتوانم گرانشِ صفر را تحمل کنم میمیرد؟
نه.
