
پویا پانا
۵
هر کس بخواهد مرا خوب بفهمد، باید نروژ را بشناسد. چشمانداز تماشایی اما نامهربان شمال (اروپا) که مردم را احاطه کرده است و زندگی منزوی (چون اغلبِ خانهها کیلومترها از هم فاصله دارند) مردم را وادار کرده است که بهجز خود به دیگران نیندیشند و برای همین فکور و جدی بهنظر میآیند. اینان در خود فرو میروند و شک میکنند و غالب اوقات دل به یأس میسپارند. در نروژ از هر دو نفر یکی فیلسوف است. آن زمستانهای طولانی با آن مه غلیظ در بیرون. آخ که چقدر همه محتاج آفتاباند!
(ایبسن به نقل از Meyer, p. ۱۷)
پویا پانا
۴
در دنیایی جهنمی، ایستابودن امری طبیعی است: انسانهایی بیروح که در لاک دروغ زندگی فرو رفتهاند و از درون پلاسیدهاند. اینان شهامت خود را از دست دادهاند و به ارواحی سرگردان میمانند.
shakiba
۳
گرِگیرش: یالمارو چهطوری درمون میکنی؟
رلینگ: طبق معمول، تو زندگی یه دروغی براش دستوپا میکنم.
گرِگیرش: زندگی... دروغ؟ درست میشنوم؟
رلینگ: آره، درسته، دروغِِ زندگی. میدونی این دروغ بهش قوت قلب میده.
پویا پانا
۳
من تاب تحمل سیاستمداران را ندارم! به اندازۀ کافی از دست آنها کشیدهام! اینان شبیه یک گله بُزند که در یک قلمستان رهایشان کرده باشند! همۀ قلمهها را لگدمال میکنند!... بدبختانه بیشتر قدرت را در دست دارد، اما بسیار در اشتباه است! حق با معدود افراد تنهایی مثل من است، حق همیشه با اقلیت است. (Meyer, p. ۵۲۵)
پویا پانا
۳
رلینگ: اوه، زندگی چندانم بد نیس، البته اگه این آقازادههای آرمانخواه سایهشونو کم کنن و بذارن ما فقیر بیچارهها به حال خودمون باشیم.
علی دائمی
۳
یالمار: تو یه همچین وقتی بود که یالمار ایکدال تپانچه رو بهطرف قلب خودش نشونه رفت.
گرِگیرش: پس تو هم میخواستی...!
یالمار: آره.
گرِگیرش: ولی شلیک که نکردی؟
یالمار: نه، تو اون لحظات سرنوشتساز، تونستم بر خودم مسلط شم. به زندگی ادامه دادم. ولی میدونی جرئت میخواست تو یه همچون وضعیتی آدم زندگیرو انتخاب کنه.
پویا پانا
۲
استقلال برای آدمی که تو زندگیش هدفی داره لازمه.
پویا پانا
۲
یالمار: به چشم خودم تلخترین لحظات زندگیمرو دیدم.
گرِگیرش: که درعینحال با شکوهترین لحظات زندگیت هم هست.
پویا پانا
۲
یالمار: گاهی به نفع آدمه که خودشو بزنه به دل تاریکیهای زندگی.
صدراجون من دوست دارم
۲
قرن نوزدهم، دوران «مخاطب متوسط، هنرمند متوسط، و زندگی متوسط»
reyhan loki
۲
زن هم که باشی نمیتونی خودتو بسپاری دست هرکی هرکی.
محمدرضا
۱
آدم باید سر اونایی که روزگاری واسه خودشون آدمی بودن، عزت بذاره.
علی دائمی
۱
وقتی که لباس زندونیارو تنشکردن و انداختنش پشت میلهها. اون روزا به من خیلی سخت میگذشت. پرده پنجرهها رو کشیده بودم. هروقت به بیرون نگاه میکردم و خورشید رو میدیدم که مث همیشه میتابه نمیتونستم سر دربیارم، هروقت مردمو میدیدم که تو خیابون رفتوآمد میکنن و از چیزای بیمعنی حرف میزنن و میخندن، بازم نمیتونستم سر دربیارم. فکر میکردم دنیا به آخر رسیده، درست مث وقتی که خورشید میگیره و همهجا تیرهوتار میشه.
reyhan loki
۱
رلینگ: بدبختانه باید بگم همه از دم مریضن.
reyhan loki
۱
از یه آدم معمولی دروغ زندگیشرو بگیر، اونوقت خوشبختی یهدفعه تو وجودش میشکنه.
reyhan loki
۱
اوه، زندگی چندانم بد نیس، البته اگه این آقازادههای آرمانخواه سایهشونو کم کنن و بذارن ما فقیر بیچارهها به حال خودمون باشیم.
علی دائمی
۰
هر کس بخواهد مرا خوب بفهمد، باید نروژ را بشناسد. چشمانداز تماشایی اما نامهربان شمال (اروپا) که مردم را احاطه کرده است و زندگی منزوی (چون اغلبِ خانهها کیلومترها از هم فاصله دارند) مردم را وادار کرده است که بهجز خود به دیگران نیندیشند و برای همین فکور و جدی بهنظر میآیند. اینان در خود فرو میروند و شک میکنند و غالب اوقات دل به یأس میسپارند. در نروژ از هر دو نفر یکی فیلسوف است. آن زمستانهای طولانی با آن مه غلیظ در بیرون. آخ که چقدر همه محتاج آفتاباند!
علی دائمی
۰
نبوغ ایبسن و مهمترین خدمت او به دنیای تئاتر، این است که حتی «هنگامی که به مسائل و معضلات روزمره و گذرای زندگی معاصرش نظر میاندازد، این مسائل و معضلات بهنحو اعجابانگیزی جهانشمول است و کل بشریت را دربرمیگیرد: مسائلی مثل تضاد فرد و جامعه، حقیقت و دروغ و آرمانگرایی راستین و دروغین»
کاربر ۵۰۸۸۲۲۶
۰
گاهی به نفع آدمه که خودشو بزنه به دل تاریکیهای زندگی.
کاربر ۵۰۸۸۲۲۶
۰
گاهی به نفع آدمه که خودشو بزنه به دل تاریکیهای زندگی.
کاربر گلنوش
۰
گرِگیرش: شما میرین هویدال؟
ورله: آره، میدونی، من دیگه مثل اونوقتا قوه کارکردن ندارم. باید مواظب چشمام باشم گرِگیرش، کمکم دارن کمسو میشن.
گرِگیرش: چشماتون همیشه همینجوری بودهن.
ورله: نه به بدی حالا. از اون گذشته، شاید وضعیتم ایجاب کنه که بخوام برم اونجا زندگیکنم.
کاربر گلنوش
۰
رلینگ: حالا میگم خانم ایکدال. دچار یهجور تعصب خشکه که خودشرو برحق میدونه، موردشم حاده.
گینا: تعصب خشک؟
هدویگ: اینم یه جور بیماریه؟
رلینگ: آره خب. این یه مرض ملیه.
reyhan loki
۰
از نظر مالی کمی مستقلتر میشم. استقلال برای آدمی که تو زندگیش هدفی داره لازمه.
reyhan loki
۰
یالمار: (قدم میزند.) تو زندگی آدم یه خواستههایی هست... چی میگن بهش؟ حالا من اسمشرو میذارم خواستههای آرمانی... تعهدات خاصی که آدم نمیتونه بهشون بیاعتنا باشه، مگه اینکه روح خودشو به لجن بکشه.